توی صبحگاه پادگان، وقتی سردار می گه که امروز سالگرد شهادت دکتر بهشتی و هفتاد و دو تن از یارانشه، یادم می افته که امروز سالگرد تولد منه. دقیقاً همون صبح به دنیا اومدم. می تونید حدس بزنید که الان چند سالمه. یک هفته شده که توی خطه ی آذربایجان مستقر شدیم. از پادگان ما حدود سی کیلومتر تا خود شهر تبریز راهه. الان تبریز و توی کافی نت نشستم و دارم تایپ می کنم. دومین باره که توی شهر اومدیم. دفعه ی قبل «ائل گلی» اومده بودیم. الان اومدیم تا توی خیابون ها یه دوری بزنیم و با شهر آشنا بشیم. امیدوارم که بتونم توی تبریز یه خونه ی کوچیک و ترتمیز برای اجاره کردن پیدا کنم و توی شهر ساکن بشم. موندن توی محیط پادگان جز عقب موندن از دنیا نفع دیگه ای نداره. سربازی به خودی خود هشتاد درصد وقت و زندگی آدم رو تلف می کنه و من امیدوارم که از اون بیست درصد باقی مونده بتونم نهایت استفاده رو بکنم. دارم دنبال کار می گردم. روی حساب سابقه ای که توی صنعت دارم امید هست که کاری بتونم پیدا کنم ولی احتمال پیدا کردن کار نیمه وقت خیلی کمه. با این که نسبت به تهران ابداً توی وضعیت مناسبی نیستم ولی حال خوش و روزهای خوبی دارم و به زندگی، حتی به این غربت و دوری دلگرمم.
دو ماهي ميشد كه نديده بودمش. تفكرات اصولگرا و جناح راستي داره. قبلاً عضو سپاه بوده. دو سه سالي هست كه مدير شركت ماست. روي ميزش يك روزنامه كيهان بود. تنها روزنامهاي كه ميگيره و هر روز ميخوندش همين روزنامه است. سلام عليك گرمي با اون و بقيه كاركنان شركت كردم. توي دفترش نشستيم. طبق معمول، اولين جملهاي رو كه بعد از سلام و احوالپرسي بلافاصله و بدون استثنا ميپرسه و روش تأكيد داره ميگه: «چه خبر آقاي مهندس؟!» بهش ميگم: «ما كه توي پادگان بوديم و خبري از جايي نداريم.» يه دونه از اون تهخندههاي خاص خودش رو ميزنه و ميگه: «اصل خبرها توي پادگانه كه.» جواب ميدم كه توي پادگان فقط يه تلويزيون داريم و در حالي كه با سر به روزنامهي كيهان روي ميزش اشاره ميكنم ميگم: «… و همين يه روزنامه كيهان به دستمون ميرسه.» با يه لبخند گشاد جواب ميده: «همين كيهان فقط راست مينويسه ديگه؛ بقيه روزنامهها كه دروغ مينويسن.»
در مورد مسايل سياسي هم صحبت كرديم. اعتقاد داره كه توي اين اعتراضات و ناآراميهاي اخير، نيروي نظامي به آسوني و زود وارد عمل نميشه. اجازه ميدن كه تظاهرات انجام بشه و خيابونها شلوغ بشه. بهتدريج كاسبها و مغازهدارها، رانندههاي تاكسي، كارمندها، زنان خانهدار… از شلوغي و بسته بودن راهها و احساس ناامني و مختل شدن كارهاي روزانهشون شكوه ميكنند و معترض ميشن. اون وقته كه خود همين مردم در مقابل مردم معترض به انتخابات قرار ميگيرند و معترضين منزوي ميشن. بعدش براي رفع مزاحمتها و شلوغيها و برگردوندن آسايش به كسب و كار و زندگي شهروندها بهونهي كافي وجود داره. اون وقته كه توجيه خشونت آسونتره و براي جامعه قابل درك و پذيرشه. ضمن اينكه اگه الان اعمال خشونت كنند، معترضين مظلوم جلوه ميكنند و نيروهاي سركوبگر ظالم به حساب ميآن. كاري كه توي چند روز اول اعتراضات انجام دادند ولي آخر هفته مردم رو توي تهران آزاد گذاشتند.
پ.ن.1: اخبار ساعت دو بعدازظهر ميگفت كه جامعهي روحانيون مبارز اعلاميه داده و بهعلت نبود مجوز براي تظاهرات، برنامهي امروز رو لغو كرده. تا الان توي لينكهايي كه چك كردم خبري به اين مضمون نديدم و همه تأكيد دارن كه راهپيمايي انجام ميشه. سردار رادان هم پشت سرش اومد و گفت كه با اخلالگران و قانونشكنها برخورد جدي ميكنند. با تهديد امروز رادان كه يكي از حلقههاي تهديد بعد از تهديد ديروز آقاي خامنهايه (سپاهيها ميگن «حضرت آقا»!) بايد ديد كه شرايط چه جوري پيش ميره. «حضرت آقا» خطاب به نامزدها گفتند كه ما ميزنيم و سركوب ميكنيم، مسؤليتش با شماست!
پ.ن.2: امروز ميرم بليت قطار بگيرم واسه تبريز. اميدوارم بليت باشه و گيرم بياد. اگه بليت گرفتم فردا غروب عازم تبريزم. براي بدرقهي من با گل و پارچه نوشته و پلاكارد تشريف بياريد! سرويس اياب و ذهاب شركت واحد مثل هميشه مهياست!
نتايج انتخابات رو شنبه صبح توي پادگان با شگفتي شنيديم. اغلب بچههاي آسايشگاه كه مخالف احمدينژاد بودند پكر شده بودند. اما سپاهيها خوشحال بودند. حتي بين دو نماز وقتي نمايندهي ولايت فقيه نتايج انتخابات رو اعلام ميكرد تا اسم احمدينژاد رو آورد همهشون صلوات فرستادند! امروز كه از پادگان اومدم يه دوري توي خيابونها زدم. حسابي شلوغ بود. يه تيكه از بلوار كشاورز رو پياده رفتم ولي سمت ميدون هفت تير نرفتم. توي همين يه تيكه راه تا پارك لاله حدود بيست و پنج هزار نفر مخالف رو ديدم. اين هم از بركات دوران آموزشيه كه توي تخمين تعداد نفرات و ادوات و تجهيزات كمي تبحر پيدا كردم.
امروز آخرين روز آموزشي بود. هشت هفته آموزشي مثل برق و باد رفت؛ انگار كه اصلاً وجود نداشت. يه جورايي دورهي آموزشي، دوران استراحت بود برام. دوراني كه با شروعش يه تيكههاي اضافي از زندگيام برداشته شد. انگار كه روند روزگار و كار و زندگيام تصفيه شد. بعد از مدتها از مسؤوليتهاي كاري جدا شدم. همون اولش چشمهام رو به روي تمام مضرات سربازي بستم و با كله رفتم توي پادگان. با خودم گفتم كه هر چي پيش بياد خيره و لابد صلاح كار توي اونه. امروز بعد از هشت هفته بار و بنديلمون رو جمع كرديم و از پادگان آموزشي مرخص شديم. امروز برگههاي تقسيممون رو هم دادند. هميشه ميگفتم كه من توي شرق كشور زياد بودم اما هيچ وقت نتونستم برم نيمهي غربي كشور. اين بار قسمت شده كه تا تابستون ديگه، توي نيمهي غربي كشور باشم. حدس بزنيد كجا؟! تبريز...! روزهاي قبل و امروز ابداً براي تقسيم شدن استرس نداشتم. چون فكر ميكنم كه توي تمام زندگي آدم تلاشش رو بايد بكنه ولي نتيجهي كار و پيشآمدهاي زندگي خواستهي خداست و معتقدم كه توي اون حادثه و پيشآمد، صلاحي نهفته است. براي همين هم گاهي حتي ذوق دارم كه توي حوادث زندگيام جستجو كنم و كشف كنم كه چه صلاحي در كار بوده.
الان هم براي تبريز رفتن آمادهام. دوشنبه صبح بايد تبريز باشم. جايي كه هميشه از رفتن بهش ميترسيدم. آخه من كه ترك نيستم. مشكل زبان دارم. شنيدم كه تركهاي تبريز هم به زبانشون تعصب دارن و هم اين كه به غريبهها يا در واقع فارسها روي خوش نشون نميدن. قصد دارم فردا برم انقلاب ببينم شايد تونستم كتاب آموزش زبان تركي پيدا كنم. كسي اگه اينجا رو ميخونه و ميتونه بهم كمك كنه بگه.
روزهاي انتخابات تنها روزهايي هستند كه دختران و زنان كمحجاب (بدحجاب) با روسريهاي رنگي توي تلويزيون نشون داده ميشن و نظرشون راجع به مملكت و سياست پرسيده ميشه و داخل آدم حسابشون ميكنند. روزهاي پر سر و صدا و پر التهابي كه به جوونها آزادي بيشتري داده ميشه تا تب و تاب و در نتيجه ميزان شركت مردم در انتخابات بيشتر بشه. اين روزهاي پر هياهو بعد از چند هفته ساكت ميشه و جاش رو به يه دورهي سركوب و فشار ميده و به طرح امنيت اجتماعي ختم ميشه تا همه چيز به روزهاي قبل برگرده. در اين كه هيچكدوم از نامزدهاي رياست جمهوري لياقت و صلاحيت لازم واسه رييسجمهور شدن رو ندارند، تقريباً شكي برام باقي نمونده. از بين اين چهار نفر، فقط ميشه يك رييسجمهور درجه سه انتخاب كرد. بديها و نكات منفي هر كدومشون رو بايد يك طرف گذاشت و صلاحيتها و قابليتهاش رو طرف ديگه. روي همين حساب هر كدوم كه نسبت قابليتهاش به ضعفهاش عدد بالاتري باشه براي انتاب مناسبتره. انتخاب من واسهام قطعي شده. بين اين چهار نفر، ميرحسين موسوي رو فرد مناسبتري ميدونم. فرد مناسبتري نسبت به سه نفر ديگه؛ اما همونطور كه گفتم لزوماً فرد كاملاً لايقي نيست. موسوي هم نكات منفي داره. شخصاً كروبي و رضايي رو آدمهاي درجه پايين براي رياست جمهوري ميدونم. رضايي شخصيت رييس جمهور شدن رو نداره. رفتار و حرفهاي كروبي هم چندان شايسته نيست. ضمن اينكه كروبي رو آدمي ميدونم كه خيلي تحت تأثير اطرافيانش قرار داره و بيشتر آدم جو زدهاي هست تا يك مدير و سياستمدار. كارنامهي احمدينژاد هم برام توي اين چهار سال مشخصه. ديگه به جايي رسيده كه ژست پپوليستي، حرفهاي متناقض با واقعيتش و نگاه بسته و سياستهاي شبهه فاشيستيش (چه توي صنعت و اقتصاد و چه توي فرهنگ، هنر يا سياست) برام تهوعآوره. ابداً انتخابش رو به صلاح مملكت نميدونم. اصولگراها يا شايد بشه گفت حاكمان فعلي حامي اون هستند؛ به اين دليل كه كلهشقيهاش جلوي قدرتهاي جهاني ادامه پيدا كنه و همين مسير و حركت توي سياست خارجي پي گرفته بشه. توي سپاه هم كه برامون صحبت ميشه، نيروهاي اصولگرا كاملاً از برخوردهاي ا.ن. توي سياست خارجي كيف ميكنند و كشور رو سربلند و قدرتهاي بزرگ رو ذليل و خفيف شده ميدونند.
اما در مورد موسوي؛ اون رو آدمي نميدونم كه كارنامهي كاملاً موفق و ايدهآلي رو ازش انتظار داشته باشم و تصور كنم كه مملكت رو گلستان ميكنه. اما حضور موسوي رو فرصتي ميدونم كه بعد از چهار سال، ثبات مديريتي توي كشور بهوجود بياد و از طرف ديگه، برخي از ظرفيتهاي كشور كه عقب نگهداشته شدهان و ازشون استفاده نميشه، بتونن توي بدنهي كاري و سياسي كشور فعال بشن. آدمهايي غير از «خوديها»ي احمدينژاد كه همهشون هم الزاماً آدمهاي برانداز مخملين و رنگين هم نيستند.
پ.ن.: نوشتني و گفتني در مورد انتخابات خيلي توي ذهنم هست و دايم داره توي كلهام وول ميخوره. توي اين سه چهار سال، نگاههاي چپي رو بيشتر ديده بودم و توي يك سال اخير با نگاههاي راستي برخوردها و تعاملهام بيشتر شده. مخصوصاً توي دو ماه اخير كه نگاههاي شبيه احمدينژاد رو توي سپاه كاملاً دارم ميبينم. اين روزها برامون اينقدر حرفها و سخنرانيهاي انتخاباتي و سياسي گذاشتن كه ديگه حالمون از گردهماييهاي سياسي و كلاسهاي هدايت سياسي به هم ميخوره. حتي توي «ميدون تير» و قبل از تيراندازي هم برامون از سياست حرف زدند! البته اين رو هم بگم كه حرفها و حمايتهاشون از سياستهاي دولت صد در صد هم اشتباه نيست. در خيلي از مواقع و از برخي مواضع، حق با اونهاست و در خيلي از مواقع مخالفين ا.ن. در اشتباه هستند و كوركورانه انتقاد ميكنند. در كل هر دو طرف اشتباهاتي دارند كه خيليهاش برميگرده به ديد بسته و نگاه تصبي اونها به موضع و ديدگاهشون.
توي محيط نظامي و پادگان، به «خوابگاه» ميگن «آسايشگاه» و به سالن «سلف سرويس» ميگن «غذاخوري»؛ واژههاي آشناي دوران دانشجويي. جالبه كه به ظرفهاي استيل تختي كه بارها توي دوران درس و دانشگاه توشون غذا خورديم ميگن «سلف»! توي ظرف «سلف» غذا نميخوريم و همون روز اول، دست هر كدوممون يك «يقلوي» دادند. يقلوي يك ظرف استيل دردار هست كه گويا قدمت طولاني هم داره و يكي از نمادهاي دوران سربازي هم به حساب ميآد. روي تختم توي آسايشگاه نشستم. حتي توي اين پادگان نظامي هم عدهاي پيدا ميشن كه پيگير سريال چشمبادومي «جومونگ» باشن. سريالي كه تا حالا حاضر نشدم حتي پنج دقيقه از اون رو نگاه كنم. چند نفري از بچهها جلوي تخت من نشستهان و خيره به تلويزيون هستند و دارن جومونگ نگاه ميكنند. الان كه دارم اين خطها رو مينويسم كِـرمهاي نوشتنام تعدادشون زياد شده و هوس نوشتن به سرم زده. از وقتي اومديم به پادگان آموزشي، اولين باره كه دارم از محيط سربازي مينويسم. دليلش وقت و فرصت كمي بوده كه مرخصي داشتم و تونستم خونه باشم. خوابگاه و پادگان ما چندان محيط نظامي سفت و سختي نيست؛ لااقل اونجور كه ارتش و نيروي انتظامي سختگير هستند به ما سخت نميگيرند. طوري رفتار ميشه تا چهرهي خوبي از سپاه و پاسدار توي ذهن بچهها شكل بگيره و ذهنيتهاي بد رو در مورد سپاه از بين ببرن. در مجموع هم تمامي مسؤولين توي پادگان ما آدمهاي خوب و محترم و مؤدبي هستند كه حرمت بچهها را حفظ ميكنند. تا چند دقيقه ديگه وقت آمار شبانه است. بايد جلوي آسايشگاه به خط بشيم و افسرنگهبان شب بياد و آمارمون رو بگيره. همونجور كه جوجه رو آخر پاييز ميشمرن، سرباز رو هم آخر شب ميشمرن. چند تا از بچههاي شر و شور، توي اين خوابگاهِ چهلنفري بلند شدن و دارن دور از چشم افسرنگهبان و حاجآقاي پادگان ميرقصن و ميخونن؛ «احتمالاً دارم عاشقت ميشم...»! چه حرفها؛ اون هم توي سپاه و اون هم شبهاي عزاداري چهارده خرداد!
خانه نوشت: سپاهيها، لااقل اونهايي كه من باهاشون برخورد داشتم، چه توي صنعت و چه توي نظام، آدمهاي خوب و متين و با اخلاق و ايماني بودند؛ لااقل در ظاهر. اما تعصب و تهاجم در مقابل عقايدشون انگار جزو خصلتهاشون شده. اگه دقت كرده باشيد اين تعصب و تهاجم رو توي احمدينژاد هم ميتونيد ببينيد. توي مناظرهي ديشبش بيحيايي و بيمحابا اتهام زدن رو هم ميشد ديد. موسوي سخنران قوي و حاضر جواب و مهاجمي به نظر نمياومد؛ برعكس احمدينژاد كه آدم پرروييه و راست راست به چشمهاي آدم خيره ميشه و با قيافهي حق به جانب و با افتخار دروغهاي گنده ميگه. موسوي اما چون تمام كنندهي مناظره بود، تونست بعد از دريدهگيهاي احمدينژاد يك گل دقيقه نود بزنه و از حملههاي احمدينژاد جا خالي بده. پردهدريهاي محمود خان حتماً با رفسنجاني و رهبري شاخ به شاخش ميكنه.
1- اين هم از نمايشگاه كتاب رفتن امسال من. امسال كسي پيدا نشد كه بريم نمايشگاه و تنها رفتم. واسه نمايشگاه رفتن بايد سه روز وقت گذاشت تا همهي سوراخ سنبههاش رو خوب بگردي. يه سر هم به غرفهي كتابهاي خارجي زدم. آخرهاي وقتم بود و بايد سريعتر مياومدم كه بيام خونه و بند و بساطم رو جمع كنم و برگردم پادگان. دلم راضي نشد كه پول هنگفت واسه كتابهاي خارجي بدم. منابع اينترنتيشون رو ميگيرم و ميخونم. در كل به نسبت وقتم خوب ديدم و خوب خريد كردم.
2- آدم نسبتاً ايدهآليستي هستم و تقريباً دلم ميخواد كه بهترينها (مناسبترينها) هميشه به وجود بيان و بهترينها هميشه پديدار بشن؛ اما اين پست من واسه خوب نوشتن نيست. واسه «فقط» نوشتنه. شايد هم واسه اينكه بهتون اعلام كنم كه هستم ولي كم هستم. آخه فقط يه پنجشنبه و جمعه رو خونه هستم. اگه به وبلاگتون سر نميزنم ببخشيد و بدونيد كه به خاطر همين كمبود وقته و البته به اين خاطر كه به اينترنت پرسرعت (پرسرعت ايراني البته) بدعادت شدم و با اينترنت ديالآپ نميتونم كار كنم. اينترنت ايدياسالم رو شارژ نكردم؛ چون يه شب بيشتر توي هفته خونه نيستم و بدون استفاده هدر ميره. با اين اينترنت ديالآپ فوق فوقش يه آفلاين ياهو مسنجر و ميلم رو چك كنم.
3- فكر ميكردم كه بدترين ضربهي سربازي به زندگي من كاتي باشه كه وسط كار و پيشرفت من ميزنه... اما حالا ميبينم شايد همين كات يكي از جنبههاي مثبتش باشه. شرحش باشه واسه وقت بيشتر و به قول معروف: «بعداً بهتون ميگم»!
مهندس ميگه صبح خيلي زود كه آفتاب نزده اگه از خونه بزني بيرون سه تا «سين» ميبيني. سگ و سُپور(رفتگر) و سرباز. ميگم دستت درد نكنه ديگه، حالا سُپور يه چيزي، ما رو با سگ يكي كردي! ميخنده و ميگه ما هم اين دوران رو گذرونديم. ديروز صبح كه آفتاب نزده بود، فقط يك سگ لنگ ديدم كه از حوض وسط ميدون آب خورد و از خيابون خالي و بدون ماشين، سريع توي تاريكي خودش رو گم و گور كرد. ديروز اما سرباز فراوون ديدم. من هم از ديروز جزوشون شدم. تا حالا كه همه چيز خوب بوده. دوستان سپاهي مهربون بودند. لطف داشتند و به جز نشوندن توي آفتاب و گذروندن وقت ما با صف و نوبت، كاري به كارمون نداشتن. همين آفتاب نشستنها البته روي ما رو سياه و سوخته كرده. مثل دهاتيها؛ يا مثال با كلاس و پز دادني و وبلاگ مآبانهش، مثل اسكي رفتهها. پادگان خوب بود و تر تميز. از فردا جدي كليد ميخوره، يك سال و نيم رها از زندگي، چون كبك با سري در زير برف.
1- يك زماني توي برنامههاي كودك، آدم بزرگهاي سرشناس، باسواد و كار بلدي مشغول بودند و برنامه ميساختند. حميد جبلي، مرضيه برومند، فاطمه معتمد آريا، رضا بابك، اكبر عبدي، آتيلا پسياني و... اون زمان، برنامههاي كودك خيلي دلچسبتر بودند و به دل مينشستند. حتي گذر زمان اونها رو كهنه نكرد. توي بازار كساد برنامههاي كودك، ديدن كلاهقرمزي و پسرخاله، هم براي بچهها و هم براي بزرگترها شاديآور بود. باز همون مرام پسرخاله رو عشق است. اگه قراره يكي به فكر نون و نفت خونه باشه، همين پسرخاله است. هيچ دقت كرديد كه امسال ديگه پسرخاله خيلي كم پيش مياومد كه بگه: «نفت بگيرم!» يادمه كه چهار سال پيش اين وظيفه رو رييس جمهور به عهده گرفت و كار پسرخاله رو سبك كرد. مثل اينكه پسرخاله هم به احترام محمود خان نفت گرفتن رو بيخيال شده.
2- بعد از تموم شدن مأموريت كاشانم توي تيرماه، پيش نيومد كه مرخصي برم. تجربه بهم ميگه كه هر وقت من مرخصي رفتم يا انجام كارهاي شخصي رو به كارهاي شركت ترجيح دادم يه اتفاقي افتاده يا يه جار و جنجالي به پا شده. به همين خاطر مرخصي رفتن رو به خلوت شدن سرم و سبك شدن كارهام موكول كردم كه اصولاً همچين چيزي هيچ وقت پيش نميآد. براي من كه موقعيت مرخصي رفتن برام پيش نميآد، نفس تعطيل بودن و سر كار نرفتن خيلي مزه ميده و بهم خوش ميگذره. حتي اگه جايي نرم و حتي اگه سرم رو به همين اينترنت و از اون بدتر به برنامههاي آبكي تلويزيون گرم كنم. حداقل خوبيش اين بود كه به جهل خودم پي بردم. آخه تا الان فكر ميكردم كه جومونگ هم مثل يانگوم از تبار اناثه ولي چند روز پيش به لطف خواهرزاده فهميدم كه جومونگ مَـرده. من همون يانگوم خانم رو هم نديده بودم البته. آخرين سريال چشم بادومي كه ديدم هانيكو بوده. خداوند نسل همهشون رو از روي زمين برداره.
بهترينها رو توي سال جديد براي همهي شما آرزو دارم. ايشالله كه به هر چي كه خير شما در اونه برسيد. نوروزتون مبارك.

تمام شد و رفت. امروز آخرين روز كاري امسال بود. امسال هم كهنه شد و منتظر نو شدن سال هستيم. ما هم توي كهنگي امسال مستهلك شديم. سايش زيادي داشتيم. بالا و پايين داشتيم. چپ و راست شديم و به ديوار ساييديم. پنچر كرديم و گلگير كج كرديم. هنوز هم فرمونمون رو چسبيديم. لامذهب اين مسير زندگي، جادههاي زيادي داره و پر از پيچ و خمه. خيلي از پيچهاش قابل پيشبينيه و كلي از دستاندازهاش كانه خيابونهاي خرابشدهي تهران يهو جلوي پات سبز ميشن و تا بخواي پات رو بذاري روي ترمز و سرعت كم كني، تالاپي از روشون رد ميشي و با كله و حتي گاهي با باسن به سقف ميخوري! جادهي عجيبيه اين جادهي زندگي. ايستگاه بعدي سربازيه. تا اوايل ارديبهشت صبر كنيد تا شاهد يك پيوست كچل باشيد. شايد هم شاهد نباشيد و براي دو ماه غيبم زد و رفتم توي سربازخونه. اين هم از اون پيچهاي جادهي زندگيه كه ميدوني وجود داره ولي اينكه چقدر دستانداز داره و چقدر شلوغه و چقدر كج و كوله است و چاله چوله داره... و خلاصه سالم ردش ميكني يا نه معلوم نيست. صبر كنيد. تا آخر اين پيچ بشينيد و ببینید. يا سالم و سر وقت يا پنچر و شايد هم تصادف كرده. خلاصه ازش ميگذريم. بايد ازش بگذريم. بايد...
