تبليغاتX
پيوست

   سر يكي از كارگرها داد و بيداد كردم. مردي پنجاه و چهار ساله بود. جوابم رو با بي‌خيالي و كنايه داد و بهونه داد دستم تا بهش بتوپم و صدام رو بندازم روي سرم و با داد و فرياد باهاش حرف بزنم. خيلي به ندرت توي زندگي‌م پيش اومده كه عصباني بشم و با كسي دعوا كنم. اين داد و فرياد هم بيشتر از اين كه احساسي باشه، سياسي بود و عامدانه. فكر مي‌كردم كه جو كارگاه نياز به اين صدا بلند كردن داره. به همين خاطر از كارم ناراحت نشدم و حتي الان هم پشيمون نيستم. روز كم حرف و ساكتي توي كارگاه سپري شد؛ جو سنگين بود. كارگرها مي‌دونند كه آدم غير معقولي نيستم و لااقل سابقه‌م از اون كارگر بهتره. كارگره مي‌گفت كه اعصابش ناراحته و فكرش خراب و من سرش داد مي‌كشيدم كه اعصابت ناراحته نيا سر كار، بقيه كه مسؤول اعصاب تو نيستند…! از يكي از همكارها شنيدم كه يه بچه‌ي فلج داره. خيلي دلم براش سوخت.

   يكي ديگه از كارگرها هم هست كه از چهار سال پيش ازش خوشم نمي‌اومده. به نظرم با حرافي‌ها و آوازهاي گاه و بي‌گاهش و حرف‌هاي سبكش آدم عاطل و بيخودي به نظر مي‌اومده. شنيدم كه دو تا بچه‌ي ده دوازده ساله داره كه هر دوشون عقب افتاده‌ي ذهني هستند و ناشنوا. مي‌گن كه زندگي‌ش رو ببيني هر چي بدبختي داري يادت مي ره. قلبم فشرده شد. توي مجموعه‌ي ما ولي خارج از سيستم ما كار مي‌كنه و زير نظر من نيست. امروز بعد از چهار سال اومد باهام صحبت كرد. با احترام بهم گفت: «مهندس! اين  كارگرتون آقاي… آدم محتاجيه. اجازه بده بياد اينور كمك من، با من كار كنه. ثواب داره» بهش گفتم كه من مسؤوليت مالي كار كردنش رو بر عهده نمي‌گيرم… گفت: «باشه. شما اجازه بديد بياد… اصلاً از سهم و از جيب خودم بهش مي‌دم.» بهش اجازه دادم. از اين سخاوت و از اين معرفت و بزرگي‌ش احساس حقارت كردم و وقتي توي كارگاه جلوي همه ازم باز هم تشكر كرد بيشتر سنگيني مرامش رو حس كردم.

   حس مي‌كنم كه هر كسي كه لغزش داره يا از نظر ما آدم درست و حسابي نيست يه جاي زندگي‌ش مورد داره. يه جايي بدبختي داره. يه جايي داره از جونش كم مي‌شه. اين پوسته‌ي چروكيده‌ي اين آدم، يه درون حزن انگيز پشتش داره كه اگه ببيني، كج و كوله‌گي قامتش از جلوي چشمت پاك مي‌شه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اسفند1389ساعت 23:5  توسط پيوست  | 

   سه سال پيش بود. سر سياهِ زمستان.  سرپرست نصب تجهيزات سالن نصب سايپاي كاشان بودم. صبح بود و تازه يك ساعتي بيشتر نبود كه كارگرها شروع به كار كرده بودند. محل استفرار ما يك كانكس بود. تازه نشسته بودم پشت ميزم توي كانكس كه موبايلم زنگ خورد. صداي پريشاني پشت گوشي مي‌گفت كه يك كارگر از طبقه‌ي دوم افتاده. بند دلم پاره شد. با ماشين خودم رو رسوندم پاي سالن نصب. كارگرها دوره‌ش كرده بودند. روي كف سيماني سالن دمر خوابيده بود. بيست سالش بيشتر نبود. برادرش هم كه كارگر ما بود كنارش زانو زده بود و توي سرش مي‌زد و داد مي‌كشيد. بچه‌هاي حراست سوار ماشين كردندش و برديمش به سمت شهر. پشت سرشون هم ما رفتيم. توي ماشين به هوش اومد؛ نشست و داد و بيداد مي‌كرد. دلم مي‌گفت كه زنده نمي‌مونه و نموند. كارگر من بود كه رفت.

   سه روز پيش بود. ناغافل فرناز نوشت: «شاهرخم پر کشید و رفت.» برادرش كه با بيماري دست به گريبان بود به رحمت خدا رفته بود. شوكه شدم. بارها براي سلامتي‌ش دعا كرده بودم. بارها فرناز ازش خبر داده بود و براي حال و روزش بال و پر زده بود. وقتي كه نوشته‌ش رو خوندم بي‌اختيار مات به مانيتور موندم. كاري جز نوشتن متن تسليتي با دستي لرزان از دستم بر نمي‌اومد. فقط شنيده بودم ازش. جوون بود، زود رفت.

   سه ساعت پيش بود. طبق معمول زودتر از همه وارد كارخونه شده بودم. چند دقيقه‌اي توي اتاقم نشستم و وقتي كارگرها اومدند رفتم سمت‌شون توي كارگاه. نگاه‌هاشون سنگين بود. سركارگر پرسيد: «خبر داري؟ محمد…» كارگرم بود. ديروز بعدازظهر فرستادمش جايي تا دستگاهي رو واسه مشتري تعمير كنه. از روي بالابر افتاده بود. مرگ مغزي شد. خودم برگه‌ش رو امضاء كردم تا بره. حكم مرگش رو امضاء كرده بودم. فكرش رو كه مي‌كنم خيلي حرفه كه كسي رو بفرستي به استقبال مرگ. بيست و پنج سالش بود. بچه‌ي خوب و باهوش و مؤدبي بود. همه اينو مي‌گفتند. تازه نامزد كرده بود. مبهوت موندم. ناغافل پركشيد و رفت.

   پ.ن.: نوبت ما هم همين روزهاست. كمي زود يا ديرتر. آماده‌ايم؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 بهمن1389ساعت 11:8  توسط پيوست  | 

   به رسم مردمان سرزمينم كنار دكه‌ي روزنامه‌فروشي ايستادم و مشغول خوندن صفحه‌ي اول روزنامه‌ها شدم. پسركي جوون با شلوار لي مدل پاره پوره و موهاي فشن، دست رفيقش رو گرفته بود. رفيقش رو كه از قضا خيلي شبيه خودش بود مي‌كشيد سمت دكه و با ذوق و شوق و با لهجه‌ي خيابون‌گردهاي پايين‌شهر بهش گفت: «ممّـد! ممّـد! بيا ببين! به قرآن جون مي‌ده واسه شماره دادن...!» و دستش رو برد سمت كاغذهاي فيش و يادداشت و انگار كه وسيله‌اي ضرروي و كار راه انداز رو پيدا كرده كه مدت‌ها دنبالش مي‌گشته. با اشتياق يك بسته از كاغذها رو از توي بساط روزنامه‌فروشي برداشت و با رفيقش مشغول وارسي و بررسي كيفي ابزار نوين و البته با سايز استانداردِ شماره دهي به دخترها شدند. توي دلم بهشون گفتم كه از اين چسب‌دارهاش برداريد بهتره. هم سايزش مناسب‌تره هم اين‌كه اگه طرف نخواست شماره‌تون رو قبول كنه مي‌تونيد خيلي راحت الصاقش كنيد به طرف! توي دلم از اين فكر پليد و پيشنهاد خز خنده‌م گرفت. حالا يه وقت فكر نكنيد ما استاد شماره دادن توي خيابون هستيم و تا الان كلي شماره تلفن‌مون به ملت داديم. نخير، ما از اين عرضه‌ها نداريم. بايد خدمت‌تون عرض كنم كه بنده با اين كهولت سن (!) تا حالا به كسي شماره ندادم كه هيچي، بلكه فكر كنم جزو معدود افراد ذكور اين كشور باشم كه توي عمرش به دختر جماعت «تيكه» ننداخته. (دليلش رو يك بار توي وبلاگ قبلي‌م نوشتم؛ حال ندارم الان باز بنويسم! :دي) مي‌دونم كه نصف‌تون من رو دروغ‌گو فرض مي‌كنيد و نصف ديگرتون بي‌عرضه! اما اصولاً فكر مي‌كنم كه خيلي از آدم‌ها توي خيلي خصايص اگه آدم‌هاي پاكي به حساب مي‌آن يا به اين خاطر بوده كه زمينه‌ش مهيا نبوده، يعني آب نبوده تا شناگر بودن‌شون رو نشون بدن، يا اين‌كه از بي‌عرضگي‌شون بوده كه پاك موندن. ولي به اين هم اعتقاد دارم كه بايد عرضه رو جاي ديگه و توي زندگي نشون داد. اينجاست كه من يكي لااقل به فكر فرو مي‌رم. گيريم كه شماره ندادي به كسي، گيريم كه متوحشانه تيكه ننداختي و دنبال دخترها راه نيافتادي، گيريم كه دزدي نكردي، خلاف نكردي، كج نرفتي، گيريم كه به هر دليلي چه عاقلانه و از سر خواستن چه نادانسته و از سر نتوانستن، خط قرمزهاي اخلاقي رو زير پا نگذاشتي و هزار تا خطا و لغزش رو به سلامت از سر گذروندي، اما آيا واقعاً جاي ديگه‌اي كه بايد عرضه نشون مي‌دادي، نشون دادي؟ اينجاست كه الگوريتم رضايت داشتن از خويشتن جواب داده مي‌شه.

+ نوشته شده در  شنبه 27 آذر1389ساعت 23:34  توسط پيوست  | 

   كنار دستم توي تاكسي زن ميان‌سال و شكسته‌اي سوار شد. حيني كه داشت از راننده راجع به مسيرش و مبلغ كرايه مي‌پرسيد، بحث رو كشوند به نداري خود و خونواده‌ش و اين‌كه شوهرش از كارافتاده شده و خودش دستش عليل شده و توش پلاتين گذاشتن و آخرسر اين كه صد تومن پول بيشتر واسه دادن كرايه نداره. كه البته به نظر من اين حرف‌ها رو زد تا راننده ازش كرايه نگيره. ذهن شكاك اين روزهاي من به هر اطلاعات جديد و پديده‌ي نوين واكنش نشون مي‌ده و قبل از هر چيزي توي راست بودنش شك مي‌كنه. شايد از عوارض رسيدن به مرز سي سالگي و ترشيده شدن باشه يا شايد سياه بودن فضاي سياسي و اجتماعي اين سال‌هاي اخير مملكت. لحن حرف‌هاي اون خانم هم آخرش رنگ سياسي گرفت و شروع كرد به لعن و نفرين رييس جمهور. حتي وقتي داشت به رييس جمهور درشت مي‌گفت هم من يه نگاهي بهش كردم و توي دلم گفتم كه حرف الكي نزن خانم، شرط مي‌بندم كه خودت هم بهش رأي دادي؛ اصلاً مطمئنم كه يه زماني طرفدار پر و پا قرصش بودي. ذهن شكاك من هم مثل فضاي سياسي كشور تيره و تاره. اصلاً چرا راه دور بريم؛ مثل همين هواي آلوده‌ي تهران كه به جاي اين‌كه آبي باشه قهوه‌اي شده و كلي بايد بارون رو سرش بباره تا نهايت يك روز تميز بمونه. وقتي كه خانمه صحبت از رييس جمهور رو شروع كرد، من ديگه به مقصد رسيده بودم و از راننده خواستم نگه‌داره تا پياده بشم. راننده گفت: «ناراحت شدي از رييس جمهور بد گفت؟ بسيجي هستي؟» وقتي كه جوابش رو مي‌دادم توي آينه‌ي ماشين يه نگاهي به خودم انداختم. صورت اصلاح نكرده و هپلي و لابد چهره‌ي مظلومي كه به خودم گرفته بودم باعث شده بود فكر كنه كه مذهبي مسلك هستم و طبعاً طرفدار ا.ن. وقتي كه تاكسي داشت دور مي‌شد توي دلم گفتم من خودم به همه شك مي‌كنم، تو به ما شك داري؟ اصلاً من به همه‌ي راننده تاكسي‌ها مشكوكم. قبل از انقلاب ساواكي توشون زياد بود، الان هم عناصر اطلاعاتي بين‌شون آمار ملت رو مي‌گيرن. اين رانندهه هم مشكوك مي‌زد.

+ نوشته شده در  شنبه 20 آذر1389ساعت 22:27  توسط پيوست  | 

   يكي از دوستان در شركتي مشغول به كار است. چند سالي است كه شركت آن‌ها روز به روز كم‌كارتر و كوچك‌تر شده و تا اين‌جا رسيده كه يك مديرعامل از شركت باقي مانده و يكي هم دوست ما بعلاوه‌ي يك منشي. چند وقت پيش منشي از شركت رفت و براي منشي جديد آگهي چاپ كردند. بيش از شصت  نفر خانم مراجعه كردند؛ با وجود اين‌كه در اولين تماس به آن‌ها گفته شده بود كه حقوقشان بيشتر از ماهي يكصد و پنجاه هزار تومان نيست. وقت مصاحبه شرط قبول كارهايي را كه معمولاً خارج از وظيفه‌ي يك منشي است هم به شروط كار اضافه شد. كارهايي مثل گرم كردن ناهار و دم كردن چاي و مرتب كردن دفتر. تقريباً هيچ‌كدام از مراجعين مشكلي با اين كارها هم نداشتند. پس در نهايت مي‌ماند انتخاب شخصيت. شخصيتي كه براي اين شركت انتخاب شد خانمي بود كه علاوه بر داشتن زيبايي ظاهري و توانايي زدن تيپ امروزي، به طور ضمني به مصاحبه‌گر فهمانده بود كه براي روابط آزاد جن.صي هم مشكلي ندارد. و ايشان استخدام شدند و همان روز اول كاري شروع به ارايه‌ي خدمات خاص كردند.
   دوست من بيست و پنج ساله است و سه چهار سال است كه يك نامزد غير رسمي دارد. اين روزها كه سربازيش را هم انجام داده و بايد به عهدش براي رفتن به خواستگاري عمل كند، گاهي ترديد مي‌كند كه زود بوده براي انتخاب و زود هست براي ازدواج و هنوز مي‌تواند وقت داشته باشد براي خوش گذراندن و تجربه كردن چيزهايي كه بعد از ازدواج نمي‌تواند تجربه كند. اما دو چيز دوست ما را مجاب مي‌كند براي رفتن به خواستگاري. يكي اين‌كه چهار سال است كه دخترك به پايش نشسته و دلبسته‌ي او شده و انصاف نيست كه رهايش كند. دوم اين‌كه مي‌گويد تنها خلاف اين دختر اين است كه با او دوست شده و فكر مي‌كند كه اگر اين دختر را از دست بدهد، به پاك بودن دخترانِ ديگر نمي‌تواند اطمينان داشته باشد.
   دوست فشن و امروزي من به چيز ديگري هم اعتقاد دارد. مي‌گويد مي‌داند و ديده است كه نود درصد زناني/دختراني كه در شركت‌هاي مختلف كار مي‌كنند با همكاران مرد خود به نوعي ارتباط داشته‌اند. او معتقد است كه زنش نبايد كار كند؛ مگر اين‌كه مهد كودك باشد يا مدرسه. وگرنه چه شركت دولتي يا خصوصي يا هر جاي ديگري كه مردي وجود دارد محيط ناسالمي است.

+ نوشته شده در  شنبه 8 آبان1389ساعت 23:58  توسط پيوست  | 

   دبيرستاني كه بوديم با اتوبوس مي‌رفتيم مدرسه و برمي‌گشتيم. همون سال‌هايي كه بليت‌هاي تقلبي شركت واحد رو فله‌اي كنار خيابون مي‌فروختند. موقع تعطيل شدن، خروار خروار بچه محصل مي‌چپيديم توي اتوبوس. خاصيت مغناطيسي و شايد جادويي دخترها، پسرها رو عين تكه‌ها و خرده‌هاي آهن قراضه مي‌كشوند سمت عقب و ميله‌هاي وسط اتوبوس بودند كه پسرها رو عين يه فيلتر وسط اتوبوس نگه مي‌داشت و ايجاد تراكم مي‌كرد. به همين خاطر جايي كه ما سوار مي‌شديم، يعني جلوي اتوبوس، هميشه خلوت بود. جا نماز آب نمي‌كشم؛ نه اين‌كه ما دل‌مون نخواد عقب اتوبوس باشيم، نه! ما هم دل داريم يا داشتيم. اما اين‌قدر رقيبان گردن كلفت و پررو و دريده داشتيم كه ديگه واسه ما جايي پيدا نمي‌شد. نزديك‌هاي عيد نوروز كه مي‌شد صداي ترقه و نارنجك دستي بود كه راه به راه شنيده مي‌شد. يه بار عقب اتوبوس يه ترقه انداختند. راننده عصباني شد. همه‌ي پسرها رو از اتوبوس پياده كرد. دخترها بودند كه غش‌غش مي‌خنديدند و دماغ سوخته خريدار بودند. وقتي كه پياده شديم بچه‌ها مي‌گفتند كه دخترها ترقه رو انداخته بودند! دماغ كه هيچي، تا برخي جاهاي ديگرمان هم سوخت!
   دانشگاه كه رفتم ديگه كمتر پيش اومد كه سوار اتوبوس بشم. حالا هم اگه مسير اتوبوس بهتر باشه سوار مي‌شم. تجربه‌ي من مي‌گه كه بايد بدوني سوار اتوبوس كه شدي بايد بري دنبال يه ميله دنج بگردي كه اصلاً دور و برت صندلي نباشه. آدم عاقل كه توي اتوبوس نمي‌شينه. شانس ما هر وقت كه اومديم توي اتوبوس بشينيم، يه پيرمرد نحيف و رنجور، سوار اتوبوس شده و صاف اومده بالاي سر من و لرزون لرزون وايساده. اون وقت‌ه كه بايد بلند شم و جام رو به پيرمرده بدم كه بشينه. آدم اگه دلش هم نسوزه از نگاه‌هاي بقيه عرق شرم به صورتش مي‌شينه. با نگاه‌هاشون مي‌گن كه پسره‌ي بي‌تربيت خجالت نمي‌كشه، بلند نمي‌شه پيرمرد بشينه؛ چه دوره زمونه‌اي شده؛ ديگه كسي حرمت بزرگترها رو نگه نمي‌داره. اون موقع است كه اگه بلند نشي فكر مي‌كني كه مسؤول تمام بي‌حرمتي‌هاي اين زمونه و بي‌ادبي‌هاي بچه‌هاي اين نسل و به خاطره پيوستن حرمت‌ها و احترام بزرگترها، تو هستي.

+ نوشته شده در  جمعه 30 مهر1389ساعت 17:27  توسط پيوست  | 

   دو شاه پهلوي اگه بعضي كارها رو نمي‌كردند يا بناي بعضي ساخت و سازها رو نمي‌گذاشتند بعيد مي‌دونم كه بعد از انقلاب يا همين حالا هم كسي اون كارها رو انجام مي‌داد يا مي‌ساخت؛ البته با توجه به اين رويه‌اي كه الان از دولتمردان و سيستم مملكت‌داري‌مون سراغ داريم. مثلاً راه‌آهن هنوز هم كه هنوزه همون سيستم حمل و نقل و ريلي هست كه رضا خان درست كرده و تقريباً بدون تغيير بوده. عمارت شمس العماره و ميدان آزادي يادگارهاي ديگه‌ي پهلوي‌ها هستند. در مقابل تنها يادگار عصر جديد كه برج ميلاده. حالا نمي‌خوام مثل صادق زيباكلام از رضاشاه دفاع كنم. هر چند كه با نظرش موافقم و البته محمدرضا شاه رو بي‌لياقت مي‌دونم.

   ديشب ياد خاطرات خوشم از سفر به شيراز افتادم وقتي كه توي تلويزيون حافظيه رو نگاه مي‌كردم. حافظيه‌ي فعلي در سال 1315 ساخته شده. آرامگاه فردوسي در سال 1347 به شكل كنوني اجرا شده. مطمئنم كه اگه پهلوي براي اين مفاخر ادب ايران آرامگاه نمي‌ساخت الان نهايتاً مقبره‌اي كه از اون‌ها مي‌ديديم يه سنگ قبر حكاكي شده بود با حداكثر يه طاق آجري بالاي اون. هيچ دقت كرديد كه بعد از انقلاب هيچ مقبره‌اي براي هيچ آدم سرشناسي و به قولي مفاخر ملي ساخته نشده؟ البته به جز ميرزا كوچك خان كه به خاطر استعمار ستيزي، بعد از انقلاب مقبره‌ي آجرنما براش ساخته شد؛ كه البته الان دامنه‌ي غيرخودي شدن به ميرزا كوچك خان هم رسيده و در حال پرونده‌سازي براي اون مرحوم هستند تا اعتراف كنه كه كمونيست بوده و دستش با روس‌ها در يك كاسه بوده!

+ نوشته شده در  جمعه 23 مهر1389ساعت 23:18  توسط پيوست  | 

   از سر بازارچه كه مي‌گذشتم نگاهم به گاري دستي مرد ميانسالي افتاد كه سبزي خوردن‌هاي پاك كرده رو توش به رديف چيده بود. هوس خريدن سبزي به سرم زد. اما اول رفتم يه دوري توي بازارچه زدم و خريدن سبزي رو موكول كردم به وقت برگشتن به خونه. وقت برگشت اثري از مرد سبزي فروش نبود. با خودم خيال‌بافي كردم كه مأمورهاي سد معبر شهرداري لابد بساطش رو جمع كردند. توي ادامه‌ي مسيرم ديدم كه مرد سبزي‌فروش بساطش رو برده داخل يك كوچه. به سمتش رفتم و ازش خواستم كه از هر سبزي يك دسته‌ي كوچيك برام بذاره. مرد خوب و آبرومندي به نظر مي‌رسيد. ازش پرسيدم كه چرا جاش رو عوض كرده. گفت كه مأمورهاي شهرداري اومده بودند و بهش گير دادند ولي بساطش رو با خودشون نبردن. مي‌گفت بهشون گفته كه خوب بگيد من چي‌كار كنم؟ برم دزدي كنم؟ دلم براش سوخت. راستش نگران شدم واسه مردمي كه روزگارشون به سختي مي‌گذره و روز به روز آينده‌ي امرار معاش‌شون بيشتر به خطر مي‌افته.

   اون‌طرف‌تر از اون مرد وقتي كه سبزي به دست داشتم برمي‌گشتم، سر كوچه با يه دختر جوون رو در رو شدم. دختر حسابي آرايش كرده بود. بيني‌ش رو تازه عمل كرده بود و مغرور از  دماغ نقلي چسب خورده‌ش سرش رو بالا گرفته بود. لب‌هاش رو برق انداخته بود. لب‌هاش رو نيمه باز و چشم‌هاش رو خمار كرده بود. من كه هنوز توي حال و هواي مرد سبزي‌فروش بودم به اين فكر افتادم كه بازار چقدر داغه. توي بازارچه مرد پنجاه ساله، سبزي مي‌فروشه تا شكم خونواده‌ش رو سير كنه و كنارش دختر بيست ساله عشوه مي‌فروشه تا وقتي كه چشم‌هاي ديگران رو جلب مي‌كنه غرّه بشه از غرور زيبايي. آدم‌ها هر كدوم دنيايي دارند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مهر1389ساعت 22:19  توسط پيوست  | 

   معاون اول رياست محترم جمهوري فرمودند كه: «اگر وزير صنايع ما تصميم بگيرد واردات قطعات خودرو پژو از فرانسه را لغو كند دو و نيم ميليارد واردات ما پايين مي‌آيد بنابراين در فرانسه چه اتفاقي مي‌افتد؟ به باور بنده صنعت خودرو فرانسه فرو مي‌ريزد.» نفرمودند كه دو و نيم ميليارد به ريال يا تومان بوده و يا به دلار. خودروي پژو گاو ده من شيرده ايران‌خودرو بوده و هست. طبق آمار در سال گذشته ايران‌خودرو 336هزار و 302 دستگاه خودرو پژو 405 و پارس و 206 توليد كرده. با يك حساب سرانگشتي و با احتساب قيمت ميانگين و دست پايين براي هر خودرو، به اين نتيجه مي‌رسيم كه ميزان فروش ايران‌خودرو از سه نوع خودرويي كه توي آمار آمده (منهاي روآ و آردي كه داخل پژو حساب‌شان نكرديم!) بيشتر از 5ميليارد دلار بوده. يعني اگه اين خودروها توليد نشوند ايران‌خودرو بايد فقط سمند و پيكان وانت بفروشد و ديگر اين درآمد را نخواهد داشت. يك نفر از آقاي معاون نخست رييس بپرسد كه حالا باز هم فكر مي‌كند فرانسه بيشتر از ما ضرر مي‌كند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 مهر1389ساعت 0:42  توسط پيوست  | 

   اين‌جور كه تعريف مي‌كنند قديم‌ترها مردها عاشق زن‌ها مي‌شدند. اون هم چه عاشق شدني! در حد كندن پاشنه‌ي در معشوق! اين‌جور كه ما الان مي‌بينيم زن‌ها عاشق مردها مي‌شن و مردها اداي عاشق بودن رو در مي‌آرن. حتي توي مدل‌هاي پيشرفته‌ترش هر دو طرف فقط ادا در مي‌آرن. اشكال از جديد شدن روزگاره يا اين‌كه اكسير عشق هم تاريخ مصرفي داشته كه توي اين دوره زمونه به سر اومده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 مهر1389ساعت 1:24  توسط پيوست  |