تبليغاتX
پيوست

   از آرامش خونه‌ي پدري لذت مي‌برم؛ حتي اگه فقط براي دو روز باشه. از آرامش اين خونه لذت مي‌برم؛ حتي اگه همه رفته باشند مسافرت و باز هم يه خونه‌ي مجردي باشه. حتي اگه تصاوير تصادف ديروز جاده‌ي قديم كاشان به قم و اجساد خونين و ماشين‌هاي خورد شده توي ذهنم رژه برن. باز هم توي بعدازظهر روي زمين دراز مي‌كشم و يه چرت درست حسابي مي‌زنم. حتي اگه برنامه‌اي كه تلويزيون پخش مي‌كنه اخبار جمهوري اسلامي باشه. اخباري كه به خيال براندازي مخملين و توهم توطئه و دشمن ستيزي واژه‌ي «سيزده به در» رو بايكوت كرده و به جاش اعلام مي‌كنه كه فردا سيزدهمين روز نوروزه و روز طبيعت. به اخبار خارجي‌ش هم گوش مي‌دم. به اين كه توي آمريكا مسكن معضل بزرگيه. تورم‌شون رفته بالا و مسؤولين فاسدشون باعث شدن كه كلي از مردم مشكل خونه داشته باشن. كاري به اين ندارم كه مملكت ما مشكل مسكن داره يا نه؛ يا اين‌كه منِ جوون حتي ده متر جا توي پايين شهر تهرون هم نمي‌تونم بخرم. از آرامش خونه‌ي پدري لذت مي‌برم؛ حتي اگه هيچ چيزم براي هيچ كس هيچ اهميتي نداشته باشه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 21:30  توسط پيوست  | 

   ديشب شام آبگوشت خورديم. آبگوشتي كه خانم حاجي بار گذاشته بود. خودش غذا زياد نمي‌خوره. هم اين كه كم‌غذاست و هم اين كه فشار خون و چربي داره. غذاي كم نمك و كم چربي بايد بخوره. حتي وقتي كه واسه شام، حاجي يه گوجه براش آورد گفت كه گوجه بزرگه و يه دونه كوچيكترش رو بياره! ديشب دندونش هم درد گرفته بود. حاجي اومده بود به من مي‌گفت كه مي‌گم زن نگير همينه ها! هي اين‌ور و اون‌ورش درد مي‌گيره، هي مريضه! بنده‌ي خدا خانمش سنش خيلي هم بالا نيست. چهل و دو يا چهل و سه سالشه. وقتي كه من توي خونه هستم خيلي دور و بر ما نمي‌آد. فكر مي‌كنه كه من راحت نيستم و معذب مي‌شم. حاجي مي‌گه كه پدر خانمش هم اين‌جوري بود. مي‌گه كه اون زمان كه تازه مي‌خواستيم با هم ازدواج كنيم، وقتي رفته بوديم خونه‌شون يه اردك بزرگ برامون پخته بودن. وقتي كه خواستيم بخوريم باباش رفت اون اتاق. بهش گفتن كه كجا اومدي، مهمون داري مثلاً! گفته كه ممكنه من اون‌جا باشم اين‌ها چيزي نخورن و اومدم اين‌ور كه راحت‌تر غذا بخورن. والله ما كه معذب نيستيم. اين حاجي هم اون‌موقع دريده‌تر از ما بوده، معذبش كجا بوده!

   هواي امروز كاشان ابريه. مثل ديروز. البته بر خلاف ديروز كه هوا گرم و شرجي بود. امروز گرم هست و ابري، ولي باد خوب و خنكي مي‌آد. مردم زيادي توي شهر و توي مسيرها چادر زدن و اتراق كردن. مسير فين كه كاملاً بسته شده و بايد صف وايسي تا بتوني بري توي باغ و حموم. هر كسي از مردم يه ماشين و چهارچرخه جور كردن و راه افتادن اين‌ور اون‌ور كشور، مسافرت. مردم اين‌همه نداريم نداريم مي‌كنن، هميشه اين‌ور و اون‌ور مشغول خوش‌گذروني و مسافرت هستند. شايد البته خرج مسافرت رفتن كمتر از خونه موندن باشه. مثل همين حاجي ما. به لطف سه تا زني كه باباش گرفته، پنج شش تا خواهر و پنج شش تا برادر داره و با چهار پنج تا برادر و خواهرهاي خانمش كل عيد سرش گرم مي‌شه و كلي توي دردسر مي‌افته. الان كه خانمش اينجاست كلي به نفعشه. هنوز هم توي فاميل اون‌ها همه‌ي مهمون‌هاشون ناهار يا شام مي‌آن خونه‌شون. خانمش هم با اين حال مريضش نمي‌تونه مهمون‌داري كنه. مثل اين‌كه هنوز رسم ناهار و شام موندن توي فاميل اين‌ها ور نيافتاده. ما امسال توي عيد يه شام داديم به ده دوازده نفر، تا دو ساعت بعد از رفتنشون داشتيم ظرف مي‌شستيم و خونه رو مرتب مي‌كرديم تا بتونيم ساعت دو بعد از نصف شب بخوابيم. تازه فكرش رو بكن كه اون موقع بايد به فكر اين باشي كه فردا ظهر هم يه مهمون واسه ناهار خونه‌تون هست!

+ نوشته شده در  جمعه 9 فروردین1387ساعت 19:29  توسط پيوست  | 

   ساعت يك نيمه شبه و يه ساعت كمتره كه مهمون‌هامون رفتن. يه كم دل‌پيچه دارم. هم به خاطر قرص مليني هست كه صبح خوردم و هم به خاطر پرخوري‌هايي‌ كه توي روزهاي عيد كردم و مي‌كنم. همين چند روز عيده كه همه‌جا آجيل و ميوه خوب پيدا مي‌شه. من هم كه از قحطي برگشته هستم، تا جا دارم توي اين خندق بلا رو پر مي‌كنم و آذوقه توش ذخيره مي‌كنم. حالا يه كم دل‌پيچه كه كسي رو نكشته. به قول مرحوم پدربزرگم كه مي‌گفت :«پسر جان! نخورده نمير! بخور و بمير!» همين رو من كردم سرمشق. واسه همينه كه امشب مهمون‌هامون به شكم من هم گير دادن كه شده مثل بامشاد! فقط همين چند روزه كه دارم استراحت مي‌كنم. پس‌فردا باز بايد شال و كلاه كنم و برم سر كار و كل انرژي‌هايي رو كه ذخيره كردم، يه چيزي هم بذارم روش و تا آخر ماه توي كار خرجشون كنم و بسوزونم؛ بلكه اين كار وامونده به يه جايي برسه و از شرش خلاص بشيم. بالاخره بعد از چند ماه آلاخون والاخوني باز دوباره به يه آرامش چند ماهه برسيم. هر چند كه اين قصه‌ي زندگي تا آخرش هر روز يه دردسر جديده. كار هم همين‌طوره، بالا و پايين زياد داره. يه روز فكر مي‌كني توي اوجي و روز ديگه فكر مي‌كني كه در حال نابودي هستي. زمان‌هايي توي كار هست كه احساس مي‌كني تمام حيثيت كاري و پيشرفتت دود شده و داره مي‌ره هوا، اما درست چند لحظه، چند ساعت يا چند روز بعد دوباره ورق برمي‌گرده و اوضاع عوض مي‌شه؛ مي‌بيني كه همه چيز باز رو به راه شده و خبري از اون اضطراب و احساس فلاكت نيست. اصولاً كار بدون بالا پايين كه كار نيست. اگه كار و زندگي بدون دغدغه و جون كندن بود كه هيچ‌وقت نيازي نبود من و شما هي بالا و پايين بپريم و واسه جور كردن يه لقمه نون و پيدا كردن يه وجب جا متوسل به هفت جدمون بشيم. سختي و مشكل جزو ماهيت كار و زندگيه. درسته كه كار سخته و گاهي ديگه انرژي براي آدم باقي نمي‌گذاره؛ اما مي‌دوني آخرش كه دردسر كار هم با نتيجه گرفتن از كار به خوشي تبديل مي‌شه و اصولاً همه‌ي خستگي‌ها يه زماني از بين مي‌رن و شايد آدم يادش نياد كه چقدر بهش سخت گذشته.

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 1:20  توسط پيوست  | 

   سال هشتاد و شش هم مثل تمام سال‌هايي كه اومدن و رفتند، تموم شد و رفت. اما مثل هميشه، بهار سال جديد از راه رسيده. شايد همين يه بيت شعر خاطره‌انگيز، شروع خوبي باشه براي شروعي تازه.

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت 10:24  توسط پيوست  |