تبليغاتX
پيوست

   اسم تيم آلمان، تنهايي شب جمعه و كار كم فردا باعث شده تا بشينم بازي آلمان و پرتغال رو نگاه كنم. تا حالا نشده كه طرفدار سرسخت و هميشگي هيچ تيم فوتبالي باشم؛ چه ايراني و چه خارجي. اما توي بعضي بازي‌ها، پيش اومده كه دلم خواسته يكي از تيم‌ها برنده باشه و گاهي هم وسط بازي نظرم عوض شده و مي‌خواستم كه اون‌يكي تيم ببره و دماغ اين‌يكي تيم بسوزه. امشب هم دلم مي‌خواد كه آلمان ببره. از هر نظر كه نگاه مي‌كنم آلمان پيشم محبوب‌تر و دوست‌داشتني‌تره. آلماني‌ها آدم‌هاي سخت‌كوش و منضبطي هستند. فوتبال هر كشوري نمادي از رفتار كلي و جمعي مردم اون كشوره. همون‌طور كه فوتبال علي‌اصغري ما نشون از مملكت به اصطلاح امام‌زماني ما داره. به نظر من حتي لباس سفيد و شكيل تيم آلمان هم نشون مي‌ده كه نظم و حساب كتاب دارن. صنعت قوي و ابزار دقيق و استانداردهاي بالاي صنعتي‌شون رو هم دوست دارم. اون‌قدر استانداردهاشون معتبره كه استاندارد آلماني DIN به عنوان يه مرجع استاندارد توي جهان شناخته مي‌شه. هر چقدر كه امشب به بالاك، له‌من و پودولسكي و كلوزه علاقه دارم، از كريستيانو رونالدو و تمام عكس‌هاي سك*سي‌ش با دوست‌دخترهاش بدم مي‌آد. حتي از اون «دكو» با اون چشم‌هاي تنگش خوشم نمي‌آد و دوست ندارم كه سر كچل سرمربي پرتغال به تن‌ش باشه. هر چقدر كه آلمان توي صنعت برام شناخته شده و عزيزه، پرتغال رو توي استعمارگري پليد و كثيف مي‌دونم. حتي آرم روي لباس‌شون هم بوي استعمارگري و برده‌گي مي‌ده. با چشم‌هاي خواب‌آلود منتظرم كه بازي تموم بشه و آلمان پيروز از زمين در بياد. الهي امشب دود از اون كله‌ي كچل «فيل بزرگ» در بياد و پوست هر چي پرتغاله كنده بشه!

   پس از نگارش: آلمان نشون داد كه همون آلمان منضبط و سخت‌كوشه.

   پس از برد: از صدا و سيماي ايران واقعاً ممنونم كه به جاي صحنه‌هاي آخر بازي، تصوير آهسته پخش مي‌كنن تا از راه راست منحرف نشيم و ايمان بچه‌هاي مردم همين‌طور مستحكم باقي بمونه!

+ نوشته شده در  جمعه 31 خرداد1387ساعت 1:3  توسط پيوست  | 

   يه تئوري توي مملكت ما هست كه از قضا خيلي وقت‌ها جواب داده و توي اين يكي دو ساله خيلي به كار بسته شده. اين تئوري مي‌گه كه بايد به مردم فشار وارد كرد و اون‌ها رو توي منگنه قرار داد تا به خواسته‌ي دولت كه واقعي كردن قيمت‌ها و گرون كردن كالاها و خدماته تن بدن. تجربه نشون داده كه مردم ايران به زبان خوش به راه راست هدايت نمي‌شن و هميشه بايد به زور اون‌ها رو به بهشت فرستاد. واسه همين بايد به مرگ گرفت كه به تب راضي بشن. هي برق‌شون رو قطع كرد تا بفهمن يه من ماست چقدر كره مي‌ده و يه رشته سيم چقدر برق! مثال آشكارش رو توي سهميه‌بندي بنزين ديديم. اگه يه شبه يا حتي به صورت تصاعدي توي يه سال قيمت بنزين رو از هشتاد تومن به چهارصد تومن مي‌رسوندن، همين مردم و همين ما بلاگرها شلوار دولتي‌ها رو روي سرشون مي‌كشيديم (البته فقط با حرف‌هاي خاله‌زنكي!)؛ اما با سهميه‌بندي بنزين و در واقع جيره‌بندي اون و زجر دادن مردم همون نتيجه رو خيلي راحت توي همون يه سال گرفتن. حالا عوض اين‌كه لعنت‌شون كنن كه بنزين رو گرون كردن، مي‌گن كه خدا پدرشون رو بيامرزه كه بنزين آزاد به مردم دادن و مردم رو از نگراني نجات دادن. حالا هم تا گرون شدن برق و آب و گاز، يه مدت لنگ ظهر بدون كولر سر كنيد و سر شب شمع روشن كنيد و شام عشقولانه بخوريد و آخر شب هم جواد خياباني وسط فوتبال توي گوش‌تون بخونه: «هموطن عزيز! لامپ‌هاي اضافه‌تون رو خاموش كنيد تا ديگر هموطنان عزيزمون كه در ساير نقاط مملكت عزيزمون زندگي مي‌كنن از نعمت برق بهره‌مند باشن و بتونن از اين فوتبال زيبا و ديدني لذت ببرن!» (مسؤول پاچه‌خواري در امور ورزشي صدا و سيما؛ جواد خياباني!)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 21:29  توسط پيوست  | 

   هواي اين روزهاي كاشان حسابي گــُر گرفته و گرمه. حتي كولر آبي كه توي دفتر شركت گذاشتيم خنك نمي‌كنه. توي اين هاگير واگير گرماي هوا روزي چند نوبت برق شهر قطع مي‌شه و هر بار دو سه ساعت طول مي‌كشه تا برق بياد. مردم تا مي‌آن يه ساعت سر ظهر توي خونه‌هاشون استراحت كنن برق‌شون قطع مي‌شه و از گرما حسابي كلافه مي‌شن. همون يه ساعت استراحت‌شون كوفت‌شون مي‌شه. تنها خوبي اين روزهاي كاشان كه حسابي داريم ازش استفاده مي‌كنيم فراووني طالبي و هندونه است. توي اين گرما وقتي كه از سر كار برمي‌گردي خونه، خوردن هندونه خنك آي مي‌چسبه! ماشين ماشين و وانت وانت هندونه و طالبيه كه بار زده مي‌شه و از روستاهاي اطراف كاشان مي‌آرن و مي‌فروشن.

   توي كاشان يه نوع طالبي هست كه بهش مي‌گن «ريش بابا». ريش بابا اسم يه نوع انگور هست كه چون دراز بوده و شبيه ريش بلند باباي صاحاب باغ بوده بهش گفتن ريش بابا! حالا نمي‌دونم كه كاشاني‌ها چرا به اين نوع طالبي مي‌گن ريش بابا. ريش بابا، بهترين نوع و گرون‌ترين نوع طالبي توي كاشانه. واسه اين‌كه پست اين‌سري با اخبار تورم و گروني و كميابي پودر رخت‌شويي و قند و چاي تناسب پيدا كنه يه مظنه هم از قيمت طالبي توي كاشان بهتون بدم كه با قيمت شهرهاي ديگه مقايسه كنيد. طالبي از كيلويي دويست تومن هست تا نوع مرغوبش كه حداكثر چهارصد تومنه. البته طالبي ريش بابا به قيمت چهارصد يا نهايت پونصد تومن فروخته مي‌شه. هندونه هم اگه بيشتر از صد و پنجاه تومن بخريد گرون خريدين. خدا بركت بده اين كاشان رو كه وقتي برگرديم ازش يا شكل هندونه شديم يا طالبي. هر چند كه شكل كلي‌شون يكيه!

+ نوشته شده در  جمعه 24 خرداد1387ساعت 16:54  توسط پيوست  | 

   آخرين باري رو كه دندون كشيده بودم يادم نيست. شايد ده ساله بودم كه آخرين دندون‌هاي شيري پوسيده رو درآوردم. توي هفته‌ي قبل جو گير شدم و توي يه حركت انتحاري چهارتا دندونم رو توي دو روز پر كردم. دكتر مي‌گفت كه يه دندون عقل خيلي پوسيده داري كه بهتره كشيده بشه. من كه ديدم توي خط دندون درست كردن افتادم، گفتم كه اين چند روز رو كه توي كاشان هستم تا جايي كه وقت هست دندون‌هام رو يه سرويس كلي كنم. امروز يكي دو ساعت زودتر از سر كار برگشتم تا به وقت دندون‌پزشك برسم. دندون عقل پوسيده رو بالاخره كندم كه هم خوب تميز نمي‌شد كردش و هم نصفه نيمه و كج و كوله شده بود. هنوز هم كه توي آرايشگاه منتظر نوبت هستم فك بالايي‌ام بي‌حسه. وقتي دكتر دهانم رو باز كرده بود و مي‌خواست كه كار رو شروع كنه، نمي‌دونستم با چي مي‌خواد دندون رو در بياره و چقدر طول مي‌كشه. يه ميله‌ي فلزي برداشت و عين كارگرهاي خودمون ديلم كرد و با چند تا فشار دندون رو لق كرد. حس مي‌كردم كه فك بالام داره كشيده مي‌شه؛ اما درد زيادي نداشتم.يه انبر برداشت و باز زور زد. اميدوار بودم كه استخون فكم مقاومت كنه. خوشبختانه دندون، زودتر از استخون فك بالايي دراومد!

پ.ن: اين اولين پانوشت من توي اين وبلاگه!

پ.ن.2: اين اولين پستي بود كه توي آرايشگاه مي‌نوشتم!

پ.ن.3: من دندون‌هام رو دونه‌اي بيست هزار تومان پر كردم. مي‌گن كه تهران قميتش گرونتر از اين حرف‌هاست. اگه دندون پر كردني يا عصب‌كشي داريد، مي‌تونيد پاشيد بيايد كاشان؛ ارزونتر در مياد. البته قبلش صبر كنيد ببينيد دندون‌هاي بيست هزارتومني من چقدر دووم مي‌آرن!

+ نوشته شده در  شنبه 11 خرداد1387ساعت 20:43  توسط پيوست  | 

   ظرف مدت ده دقيقه تعداد مگس‌هاي توي كانكس رو از شصت تا به پنج تا كاهش دادم. اعصابم رو به هم ريخته بودن. آخر سر بلند شدم و چند تا كاغذ چرك‌نويس برداشتم و لوله كردم و عين مگس‌كش درست و حسابي گرفتم دستم. در كانكس رو بستم و افتادم به جون مگس‌ها. بالاي پنجاه تا مگس رو روي در و ديوار و ميز و كامپيوتر و كولر و كلمن آب و كلاه ايمني و نقشه و هر جاي ديگه‌اي كه واسه يه لحظه آروم مي‌گرفتن، كشتم. نامروت‌ها خيلي سمج هستن. هر چي فروتني و بزرگ‌منشي مي‌كني و بهشون هيچي نمي‌گي و كاري به كارشون نداري بدتر مي‌كنن. اگه هم لج كني و هي با دست كيش‌شون بدي و از خودت دورشون كني باز هم ول كن نيستن و با يه دورخيز به سمتت مي‌آن و دقيقاً همون‌جايي مي‌رن كه اعصابت بدتر به هم مي‌ريزه. اين‌قدر به پر و پاچه‌ي من پيچيدن و اون‌قدر روي سر و صورتم نشستن و دور و برم وز وز كردن كه به اينجام (!) رسيد. مگس‌هاي مرده و له شده روي در و ديوار رو به مگس‌هاي زنده‌ي در حال خوشگذروني ترجيح دادم. لامذهب‌ها پنجاه متر اون‌ورتر روي كثافت و فضولات انساني كارگرها مي‌شينن و كيف مي‌كنن و بعدش مي‌آن توي كانكس ما و توي ليوان و قندون ما دسر مي‌خورن و روي سر و كله‌ي ما و توي گوش‌مون استراحت مي‌كنن. لعنت به هر چي مگسه كه اين پست ما رو به كثافت و عفونت كشوندن!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 خرداد1387ساعت 19:46  توسط پيوست  |