امروز عصر و غروب و شب تهران شبيه شبهاي تعطيل نبود. خيابونها حتي از روزهاي عادي هم خلوتتر بودند. احتمالاً هنوز حقوقها به حساب واريز نشده و مردم منتظر هفتهي بعد هستند تا خريدهاشون رو شروع كنن. حتي پمپ بنزينها هم خلوت بودند. چيزي كه توي اين روزهاي تهران چيز عجيبيه. هواي اين روزهاي تهران هم خنكتر شده. يه دورهي گرما رو پشت سر گذاشتيم. بهش ميگن خرما پزون. چون توي اين موقع از سال و توي اين گرما، خرماها رسيده ميشن. واژهي تهرانيش ميشه انجيرپزون. واسه اينكه تهران كه خرما نداره بگن خرما پزون! ميوههايي كه هديهي خداحافظي تابستون هستند هم از راه دارن ميرسن. گردوها رسيدن. فندق تازه اومده به بازار. انجيرها هم رسيدن. انگور هم داره فراوون ميشه. بچه مدرسهاي كه بوديم دايم منتظر بوديم كه تابستون بشه. مدرسه و درس و مشق تعطيل بشه و سه ماه رو استراحت كنيم. ولي اين سه ماهها چه زود تموم ميشدن. هنوز شروع نشده و هنوز طعم خوش تعطيلي زير زبونمون جا نيافتاده تابستون تموم ميشد و ما ميمونديم و يه ماه مهر كه از راه رسيده بود. مثل همين الان كه هنوز انجير نخورده و گردو تازه نچشيده بايد چشم به راه پاييز باشيم و بعدش زمستون و حكايت ننه سرما و عمو نوروز... چه زود داره اين سالها ميگذره. ما كي بزرگ شديم؟
شما تنها زماني براي مديرتون ارزش داريد كه به شما احتياج داشته باشه. وقتي با شما كار داره، به خواستههاتون گوش ميده و زماني كه كارش با شما تموم شده باشه، حتي جواب تلفنتون رو هم نميده. شما هر چي كه باشيد باز هم يه جزيي هستيد از كل سيستم و تا زماني كه توي حركت سيستم دخيل هستيد و براي سيستم مفيد هستيد بهتون توجه ميشه. زماني كه به شما نيازي نيست جاتون توي انباري و توي خاكروبههاست. اين رو هميشه به ياد داشته باشيد كه توي هر سيستمي كه كار ميكنيد مهم سود شركت و منافع مديران ارشد سيستمه. مهم سوددهي شما براي اونهاست. مثل گاوي كه بهش ميرسن تا خوب شير بده. زماني كه شيرش كم بشه يه عنصر اضافه است و زماني هم كه پير بشه به سلاخي برده ميشه. به اين ميگن بردهداري مدرن و ما بردههاي اين نظام هستيم. تلاشهاي ما بردهها براي اينه كه بردهي خوبي باشيم تا بهترين غذا و جاي خواب رو به ما بدن و تسهيلات بيشتري برامون قايل بشن. شايد بردهي مهمي شديم كه بدون اون كارهاي مديران و اربابان پيش نره و مجبور باشن كه رضايتش رو جلب كنن و موقعيت خوبي بهش بدن.
پ.ن: چقدر توي تاريخ خونديد كه يه برده به سلطنت برسه؟ راه سلطاني از بردگي نميگذره.
پس نوشت: مرده شور اين اينترنت ديالآپ اين كشور عقبمونده رو ببرن. از اين سرعت و اين ديسي شدنهاي خركي، نرونهاي مغزم در حال نابود شدن هستند... توي كل اين كشور خراب شدهي بيتمدن يكصد و پنجاه هزار نفر فقط اينترنت پرسرعت دارن و اين مقدار در كرهي جنوبي سي ميليون نفر و در تركيه پنج و نيم ميليون نفره.
۱- واكسنهايي رو كه بايد واسه اعزام شدن به سربازي زده بشه زدم. به بازوي چپ ديفتري و كزاز رو زدن و به بازوي راست مننژيت. خانمي كه واكسن رو ميزد ميگفت كه مننژيت درد داره. تا حالا كه بيشتر از دوازده ساعت گذشته چيزي حس نميكنم و هر دو تا بازو حالت طبيعي دارن. صبحونه نخورده بودم و ناشتا رفتم تا اگه قراره آزمايشي هم داده بشه جان بركف باشم و يهو آزمايش هم بدم. يه برگه معاينات كلي هم هست كه ميبرم پيش يه پزشك آشنا كه همه رو بيدردسر برام پر كنه.
۲- حوزهي نظام وظيفهي تهران شبيه اون گاوداري بيدر و پيكر هفت هشت سال پيش نيست. ساختمونهاي جديدي ساخته شده و سالنهاي پارتيشنبندي توشون گذاشتن. يه سر و ساموني به اوضاع داده شده؛ ولي گاوداري همون گاوداريه و گاوها همون گاوها. فقط شده يه گاوداري مدرن. شانس آوردم قسمتي كه من كار داشتم از بقيه قسمتها خلوتتر بود. دو تا صفي كه ايستادم، حدوداً ده نفر جلوم بودن كه در كل دو ساعت از وقتم گرفته شد و كارم رو انجام دادم. باقي صفها تا پنجاه شصت نفر هم ميرسيد. توي صف بايگاني، آقايي كه سي سال بود توي آلمان زندگي ميكرد و به تازگي اومده بود ايران، كلي پرچونگي ميكرد. از آلمان ميگفت و قيمتها و چي اينجا ارزونتره و چي اونجا. از اوضاع پناهندهها و مهاجرهايي كه زندگي سگي توي آلمان رو به زندگي سادهي ايران ترجيح ميدن. از اينكه تهران چقدر عوض شده و از اينكه هنوز همونقدر پر از چاله چوله است. از اينكه چقدر اينهمه آدم كه توي اين شهر ميلولند عصبي و افسردهان و دايم در حال پرخاش به هم هستند.
۳- قانون بيست و نهم پيوست: مملكت قرار نيست درست بشه، الكي زور نزنيد!
۱- قابل توجه خوانندههايي كه پيگير داستان اعزام من به سربازي هستند! كارهاي سربازي رو پليس +۱۰ انجام ميده. امروز رفتم و دفترچهاش رو گرفتم تا مداركش رو جور كنم و ببرم بدم. احتمالاً براي ارديبهشت ماه اعزام ميشم. احتمال جور شدن امريه هم با اين اوضاع تقريباً ديگه منتفي شده. آماده ميكنيم خودمون رو واسه هر چي كه خدا بخواد...
۲- چرا ميگن خدمت مقدس سربازي؟ سربازي مقدسه؟ الان كه من با اين سن و سال و كهولت سن(!) برم دو سال از عمرم رو توي محيط به غايت مزخرف نظامي بچرخم، چه خدمتي به اين مملكت كردم؟ به اين نظام هم خدمتي نكردم. وقتي هم خدمت به مملكت و مردم در كار نباشه، تقدسي هم در كار نيست. سربازي نه خدمته و نه مقدس. قديميها خوب ميگفتن. قديميها به سربازي ميگفتن «اجباري». به اجبار بايد يه خفـّــتي رو تجربه كني و دو سال از عمرت رو تلف كني. قبول دارم كه سربازي براي بعضي كسهايي كه توي خونه خوردن و خوابيدن و جبري روشون نبوده و تنبل شدن «شايد» خوب باشه. اين شايد به اين خاطره كه بستگي به روحيه و موقعيت زماني اعزام و محيط سربازي طرف داره. اما براي من كه هفت هشت سال توي شهرستان و تهران دربهدر درس و كار بودم واقعاً خيلي زور داره. مطمئناً چيز جديد و مفيدي رو به داشتهها و دانستههاي من اضافه نميكنه؛ حتي با فراموشي بعضي دانستههام ممكنه من رو عقبتر هم ببره.
۳- اينكه الان اينقدر شاكي هستم به اين دليل نيست كه اينقدر شاكي هستم! (جمله رو داشته باشيد فقط!) به اين خاطره كه امشب كه رسيدم خونه ديدم كه موتور كولر خونه سوخته. كولر كهنهشدهي خونه هم ديگه ارزش تعمير كردن نداره. بايد فردا شال و كلاه كنيم و بريم يه كولر بخريم. (شال و كلاه هم كه گفتم بيشتر گرمم شد!) تا چند دقيقه پيش هم كه ديدم توي خونه گرمه، يه تيكه موكت كول كردم و رفتم توي حياط پهنش كردم. توي حياط خنكه و خيلي بهتر از توي خونه است. اما بدي حياط به اينه كه اين روزها كه همه ساختمونها چند طبقه شدن و خونهها سر به آسمون كشيدن، ديگه حياط مثل قديم نيست. توي حياط كه ميشيني چند تا ساختمون رو ميبيني كه مشرف به نماي حياط شما هستند.

ماه شب چهارده امشب تهران از پشت شاخههاي زيتون درخت توي حياط.
دو شب بود كه بلاگفا خراب شده بود و حتي يه بار اون وسط مسطها موفق شدم كه آپ كنم، ولي بعدش بلاگفا حذفش كرد. بلاگفا هم مثل باقي سرويسهاي شركتهاي ايراني يه سرويسدهي نامطمئنه. هر چند كه همين سيستم هم توي اين برهوت جامعهي ايراني قد علم كرد و با زحمت روي پاي خودش ايستاد. اما باز هم مشخصاً به دليل «ايراني بودن» بي كيفيته. مثل ساير خدمات و سرويسهاي ايراني. از جمعآوري زبالههاي شهري بگيريد تا حمل و نقل هوايي...
ديروز در ادامهي پيگيريهام واسه گرفتن امريه، رفته بودم نظام وظيفه تا ببينم چه خبره. نظام وظيفهي تهران به اسم مكان قديمياش يعني «پل چوبي» شناخته ميشه. آخرين بار كه اونجا رفتم هفت هشت سال پيش بود. اون زمان قبل از رفتن به دانشگاه واسه اينكه اضافه خدمت نخورم، بايد ميرفتم و خودم رو معرفي ميكردم. دفترچه هم برام صادر شد كه اگه دانشگاه قبول نميشدم بايد آذرماه اون سال ميرفتم سربازي. خوشبختانه دانشگاه قبول شدم و دفترچهام رو هم به دانشگاه دادم. زمان چه زود ميگذره. هيچي نشده باز گرفتار همون سربازي شدم. آخرين بار كه رفته بودم پل چوبي، اوضاع نظام وظيفه بيشباهت به يه گاوداري نبود. خيلي بي در و پيكر و خيلي بينظم. يه حياط بزرگ كه معلومه هيچ سر و صاحبي نداره. خيلي مواقع توي نظام وظيفهها، پروندهي سربازها رو توي حلبهاي هفده كيلويي روغن بايگاني ميكنند. ديروز كه رفتم، مشخص بود كه توي اين مدت يه سر و ساموني داده بودند. از اولين سالنش بيشتر داخل نرفتم. همونجا يه سري كيوسك تر و تميز گذاشته بودند كه كارهاي اوليه رو انجام ميدادن. جالب اين بود كه توي اون محيط خشن و مزخرف و به طور صريح عرض كنم «آشغال» چند تا خانم متصدي اون بخش بودند كه برام خيلي عجيب بود. عجيب بود كه توي اين جور جاها به مراجعه كننده احترام گذاشته بودند و براشون صندلي گذاشته بودند! به حق چيزهاي نديده. دورهي آخرالزمون شده. چه معني داره مراجعه كننده توي آفتاب سر پا نايسته و بياد توي سالن خنك روي صندلي بشينه!
خيلي برام جالب بود كه بعضي پدر و مادرها اومده بودند و كارهاي بچههاشون رو انجام ميدادن. زمان ما بچههاي هجده ساله هم كسي رو همراهشون نميآوردن و تنهايي كارهاشون رو ميكردن. خيلي هم از اون زمان نگذشته ها. ديروز ميديدم كه چند تا از پسرهايي كه به نظر ليسانس هم گرفته بودند با مادرهاشون دنبال كارهاشون بودند. حتي يكي بود كه مادرش جلوجلو ميرفت و كارهاش رو انجام ميداد و از اين و اون سؤال ميكرد و خودش دنبال مادرش (مامانش!) راه ميافتاد. قباحت داره والله! ميگم دورهي آخرالزمون شده نگيد نه! حتي اين سالها بعضيها واسه ثبت نام فوق ليسانسشون با مادرشون ميرن. يا مادرهاي اين نسل خيلي زرنگ و گرگ بارون ديدهان كه جولان به بچهها نميدن يا بچهها خيل چرمنگ و دست و پا چلفتيان. از نسلي كه سرش فقط توي كتابه و تنها هدفش كنكور و گرفتن مدرك تحصيلات دانشگاهيه و بعدش توقع داره كه يكي دستش رو بگيره و ببره سر كار و بهش پول بده اين انتظارها هم چندان دور از ذهن نيست. نسل ما نسل بيهويتي بار اومده. نسلي كه بين سنت و مدرنيسم، بين قديم و جديد، بين خوب و بد گير افتاده. نسلي كه خيلي از مواقع اختيارش دستش نيست. كسهايي توي اين نسل بار اومدن كه نميتونن هدف تعيين كنند و دنبال هدفشون رو بگيرن. خيلي از بچههاي اين نسل از نظر جسمي ضعيف، از نظر روحي مريض و از نظر موقعيت اجتماعي سر در گم و بيتكليف شدن. اين نسل بقاياي سي سال تحول و سردرگمي و نشيب و فرازهاي بعد از انقلاب بوده. توي اين مدت خانوادهها آسايش فكري نداشتند. افزايش آگاهي خانوادهها و بيشتر شدن سواد پدر و مادرها باعث ميشه كه بچههاي سالمتر و موفقتري تربيت بشن. براي اينكار هم راهي وجود نداره جز اينكه آسايش و رفاه فكري براي خانوادهها فراهم باشه. از نسلي كه براي گوشت و مرغش گرفته تا اينترنتش بايد التماس كنه و نگران باشه، چه توقعي ميشه داشت؟
اين روزها صبحها رو شركت نميرم و توي سازمانها و ادارههاي دولتي پرسه ميزنم. به اين خاطر كه دنبال پيدا كردن امريه براي سربازي هستم تا دورهي سربازيام رو توي يه اداره يا سازمان دولتي بگذرونم. درسته كه باز هم تلف كردن عمر و هدر رفتن دو سال از زندگيمه، ولي هر چي باشه از پوشيدن لباس نظامي و محيط تهوعآور نظام صددرصد بهتره. امروز به سه تا سازمان و اداره و شركت سر زدم. اول سر خيابون جامجم، سازمان توسعه و نوسازي صنايع، بعدش ميدون ونك، مؤسسهي ملي استاندارد و بعدش هم خيابون وزرا يا همون خالداسلامبولي، شركت شهركهاي صنعتي. وقتي رفتم توي شركت شهركهاي صنعتي، خانمي كه متصدي بخش كارگزيني بود بعد از اينكه جواب سلامم رو داد گفت كه به خاطر امريه اومدي؟! من كه هنوز دهن باز نكرده بودم كه بگم واسه چي اومدم گفتم آره. بعدش بهش گفتم من كه هنوز كچل نكردم از كجا فهميدي كه واسه سربازيام اومدم!
فعلاً اميدهام براي گرفتن امريه كم شده. آخه امسال شرط تعيين كردن و گفتن كه هر كي امريه ميخواد بايد يكي از پنج شرط رو حتماً داشته باشه. 1- جزو خانوادهي شهدا باشه؛ 2- جزو خانوادهي جانبازان باشه؛ 3- جزو خانوادهي آزادگان باشه؛ 4- زير پوشش بهزيستي يا كميته امداد باشه؛ 5- متأهل باشه. من هيچكدوم از شرايط رو ندارم. يا بايد بزنم يكي از اقوام رو شهيد كنم يا ناقص كنم كه جانباز بشه، يا بفرستم جنگ كه اسير بشه يا برم تقاضا بدم كميته امداد كه من رو هم پوشش بدن، يا اينكه برم زن بگيرم. امروز اين خانمه توي بخش كارگزيني هم گفت كه برو زن بگير! فكر بد نكنيد ها، خودش متأهل بود! بهش گفتم كه شرطش متناقضه آخه، تا زن نگيري امريه نميدن و تا سربازي نري هم زن نميدن.
پ.ن: واسه خنده هم شده، زنگ بزنيد به اين شماره: 82061. سازمان انرژي اتميه. يه منشي زن داره؛ دور از جون عين سگ ميمونه! ميگيد نه؟! زنگ بزنيد يه چي ازش بپرسيد! اگه پاچهتون رو نگرفت! احتمالاً واسه به دست آوردن حق مسلم هستهاي لازمه پاچهي هر غريبهاي رو بگيري.
فردا نوشت: اين پست رو ديشب نوشتم. وقتي خواستم آپ كنم، ديدم كه بلاگفا تركيده و خرابه. واسه همين دارم امشب پابليش ميكنم. گفتنيهاي امشب رو هم فردا مينويسم. به دوستان خود بگوييد! (به سبك راديو فردا اين جمله رو يواش بخونيد!)
يه گزارش توي اخبار ساعت ده شبكه سه ديدم. يه زوج جوون عراقي كه تازه با هم ازدواج كرده بودن. اونجور كه داماد تعريف ميكرد، مهريهي عروس رو توي دو بخش ميدادن. يه بخشيش رو وقت ازدواج و اگه عمري باقي موند و كارشون هم به طلاق كشيد، وقت طلاق باقيش رو ميدن. اونجور كه گزارشگره حساب كرد، كلاً در اومد حدود شش ميليون تومن. يعني با شش ميليون تومن ميشه يه زن رو عقد كرد و طلاق داد. اينجور رسوم، يه جور خريدن زن و عروس به حساب ميآن. دوستهاي تركمن دانشگاه يه همچين چيزي از ازدواجهاشون تعريف ميكردند و ميگفتند كه ما زن رو ميخريم. يادمه كه دو سال پيش كه هماتاقي تركمنم تعريف ميكرد مظنهي خريد عروس (!) حدود سه ميليون تومن بوده. البته الان با اين نرخ تورم قيمتها رفته بالاتر!
جامعهي ايراني رو ميشه به سه قسمت تقسيم كرد:
1- اقشار ضعيف و فقير جامعه. اين قشر از جامعه از حداقل سواد، پول و رفاه اجتماعي برخوردارند. قشري هستند كه براي بقا و زنده موندن تلاش ميكنن تا كمي روزي به دست بيارن و بخورن. اين عده از اجتماع توي سطحي كه زندگي ميكنند دست و پا ميزنن و خيلي هنر داشته باشن تلاش ميكنن كه توي اين منجلاب فقر بيشتر از اين فرو نرن. اين گروه افراد و خانوادهها به سختي ميتونن سوادشون رو افزايش بدن و تربيت مناسبي رو روي بچههاشون داشته باشن. بهعلت امكانات ناكافي و آگاهي اندك، بسياري از بزهكارها و اشرار از اين قشر بيرون اومدن. قشري كه تنها به فكر كسب روزي و غلبه بر بدبختي و ترس از گرفتار شدن به بدبختي و دردسرهاي ديگه زندگي رو سر ميكنه.
2- اقشار متوسط. اين گروه افراد، كساني هستند كه دريافتند براي زندگي بهتر بايد از قشر پايين و فقير جامعه جدا شد. بايستي تلاش كرد تا سطح رفاه رو افزايش داد. اين قشر، خطر باتلاق فقر رو زير پاي خودش حس ميكنه و سعادت رو در تلاش و كار و به دست آوردن رفاه براي خونوادهي خودش ميبينه. اغلب پدر و مادرها در اين قشر زحمت ميكشند و سعي ميكنند كه آسايش بيشتري توي خونواده حاكم بشه؛ سطح سواد خونواده بيشتر بشه. تمام بچهها به تحصيلات عاليه برسن و توي هر مؤسسهي آموزش عالي هم كه شده، يه مدركي بگيرند و قشر تحصيلكرده تحويل جامعه بدن. خيلي مواقع هم ماحصل اين تلاش بيوقفهي پدر و مادرها غافل شدن از وضع و تربيت فرزندان ميشه و بعد از عمري كار با سربهراه نبودن بچهها دچار سرخوردگي ممكنه بشن. خيلي از اين اقشار هم به هدفشون ميرسن و فرزندان باسوادي تحويل اجتماع ميدن. از اين قشر نميشه توقع فرهيختگي و توجه كامل به تمام اصول تربيتي رو داشت. اين عده، ترس از پايين رفتن و اميد به بالا رفتن رو هميشه توي ذهنشون دارن و همين دغدغهي خانوادگي، بزرگترين مشغوليت فكري و آرماني اونهاست.
3- اقشار مرفه و متمول جامعه. اين قشر از جامعه حتي توي محيطي سواي دو قشر قبلي زندگي كرده و ميكنند. اينها كساني هستند كه طعم فقر رو نچشيدن و همواره رفاه مادي و موقعيت عالي اجتماعي براشون فراهم بوده. اين عده كساني هستند كه كافيه اراده كنند تا هر گونه تفريح، آموزش، تنوع و رفاهي براي خودشون و فرزندانشون مهيا باشه. تمام آزاديها، رفاه، امكانات و لوازم پيشرفت در اختيارشون بوده و هست. آگاهيهاي فردي و تربيتي توي اين گروه به حد كافي وجود داره و شرايط براي باليدن و رشد فرزندان توي اين گروه خانوادهها كاملاً مهياست. بسياري از آزاديطلبان، فمينيستها و روشنفكران از اين قشر خانوادهها بيرون اومدن. اين گروه روشنفكران و فعالين، چون فارغ از دو گروه قبلي كه بيشتر افراد جامعه رو تشكيل ميدن، زندگي كردند تنها شعارهايي در حد تئوري مطرح ميكنند و آزادي رو از ديد خودشون بيان ميكنن. اين روشنفكران در طبقات ديگر جامعه جايگاهي ندارند، چون هيچ كدومشون دركي از ديگري نداره.
اگه قراره روشنگري توي ذهنها اتفاق بيافته، بايد اول ذهنها به اون سمت متوجه بشن. براي اينكه همراهي ذهنها به اون سمت جلب بشه، بايد با زبان اون ذهن با اون برخورد كرد و از جنس اون ذهن بود.
اين حرفها جمعبندي سفر دو ساعتهي من در داخل شهر تهران با اتوبوس شركت واحد بود. بعد از سي سال انقلاب، مردم ما براي يك اتوبوس بايد چهل و پنج دقيقه توي صف بايستند و سه ساعت مسير طي كنند براي رسيدن به كار و سه ساعت براي برگشت. يعني برخيها براي رفتن به كاري كه شايد حداقلهاي زندگيشون رو تأمين ميكنه بايد شش ساعت در روز مسير طي كنند.
پ.ن.1: چيزهايي كه در بالا اومد، مطلق نيستند. در هر قشري هر نوع فردي ممكنه ظهور كنه و هميشه استثنائات وجود داره.
پ.ن.2: به مردي كه به رانندهي اتوبوس ميگفت كه عرضه نداره رانندگي كنه، توي دلم گفتم، آخه بندهي خدا، تو يكي كه بدتر از مني، اگه خودت عرضه داشتي كه الان وضعت اين نبود كه كنار من بشيني و سلام و صلوات بفرستي كه برسي به مقصد!
پ.ن.3: يكي نيست به من بگه كه تو كه جنبه نداري چرا دم غروب ميري ميدون وليعصر، تازه بعدش هم سوار اتوبوسهايي بشي كه سه ساله سوار نشدي، بعدش توي ترافيك بموني؟!
پ.ن.4: بدانيد و آگاه باشيد كه موقع تايپ اين پست فقط يكدهم از چشمهام باز بوده!
پ.ن.5: فكر كنم اين پست، طولانيترين پست اين وبلاگ تا اينجا باشه.
پ.ن.6: نداريم ديگه، بسه، وقت خوابه...!
1- امروز هشتمين روز از هشتمين ماه سال دو هزار و هشت ميلاديه. هشت عدد مقدسي براي چينيهاست. جواد خياباني، كه الحق اسم جواد برازندهي ايشونه، دو هزار و هشت بار اين جمله رو امروز تكرار كرد. امروز المپيك افتتاح شد. خدا من رو ببخشه و بيامرزه كه نشستم و چند دقيقه از مراسم افتتاحيهي المپيك رو ديدم. اينقدر تلويزيون ايران اين زنهاي بلاد كفر با آستينهاي حلقهاي و دامن كوتاه رو نشون داد كه حسابي چشمهاي پاك ما رو ناپاك كرد! خدا رو شكر كه همين چند دقيقه رو هم از تلويزيون جمهوري اسلامي نگاه كردم؛ وگرنه الان جزو ملحدين و بيدينها به شمار مياومدم. دست تلويزيون ايران درد نكنه كه ميخواد من رو به زور بفرسته بهشت و زنهاي خيلي بيحجاب رو نشون نداد!
2- از بزرگترين عذابهاي اين دنيا اينه كه مراسم افتتاحيه و اختتاميه كشورهاي ديگه رو از تلويزيون ايران نگاه كني. تلويزيون ايران دلش نميخواد مراسم افتتاحيه رو نشون بده ولي ميخواد نشون بده كه از قافلهي تكنولوژي عقب نمونده و به قولي ميخواد بگه كه ميتونيم نشون بديم ولي كامل نشون نميديم! فكر نميكنم كسي دلش بخواد توي مراسم افتتاح المپيك جواد خياباني و تصاوير تكراري آتش بازي رو فقط نگاه كنه! بهرام شفيع با اون ريش بزي و فوكولش رو يادتونه؟ اين جواد خياباني هم شده بهرام شفيع شماره 2. البته يه ورژن بالاتر كه پاچهخاري هم بلده بكنه. يادتونه بهرام شفيع، به خصوص توي اواخر دورهي گزارشگريش، چه هذيونهايي تحويل بينندهها ميداد؟! يادمه يه زماني توي يه گزارش فوتبال وقتي كه يه بازيكن توپ رو خيلي اتفاقي صاحب شده بود قريب به مضمون گفته بود: اين بازيكن «ملا خوري» ميكنه و توپ رو ميگيره...! واسه همين هم يادمه توي دوران دبيرستان ما چند وقتي رو ممنوعالتصوير بود.
3- الحق كه چينيها مراسم خيلي خوبي براي افتتاحيهي المپيك تدارك ديده بودن. مثل اينكه تمام كارهاي ناممكن رو ميخواستن ممكن كنند. اون همه عظمت و اون تكنولوژيهاي مختلف نشون ميداد كه حسابي روي مراسم كار كردن و خرج كردن. چين نيروي كار ارزوني داره كه قيمت ساخت رو براي كالاهاي مختلف كم ميكنه. من كه توي صنعت از قطعات چيني خوبي نديدم و تا اسم چيني ميآد قطعه رو نديد ميگيرم و حتي با قيمت يكدهم هم حاضر نيستم قطعه خريده بشه. لامذهبها ظريفترين قطعهها رو با بالاترين دقت و كمترين قيمت و تيراژ بالا توليد ميكنند. قطعاتي كه حتي توليدشون واسه ما خيلي دردسر داره و تكنولوژي و دستگاهش رو هم نداريم تا اصلاً مشابهش رو بسازيم. بسوزه پدر اون چشمهاي تنگ و قيافههاي متعجب و يهوريشون كه جنس بد توي كارشون استفاده ميكنند و دو سوته دستگاه و قطعه از كار ميافته و مستهلك ميشه. توي مراسمشون هم من همهاش منتظر بودم جنس خوب توي كارهاشون استفاده نكرده باشن و يهو اون وسط طنابي پاره بشه و كسي بيافته يا لامپهاشون بسوزه و سيمكشي آتيش بگيره يا حتي گفتم كه الانه تا مشعل المپيك رو روشن كنن مشعل بتركه!
ببينيد، من ميدونم شلوار من و اينكه كجاش جر خورده و كجاش كثيف شده به شمايي كه اينجا رو ميخونيد ارتباطي نداره. به من بد و بيراه نگيد كه يعني چه كه هي ميآي از شلوار و حوادث ما وقع مينويسي و وقت ما رو تلف ميكني و به خواننده احترام نميذاري. اما چه كنم كه مثل اينكه شلوار من هم اين وبلاگ رو ميخونه! من همينجا لازم ميدونم كه همونطور كه توي چند پست قبلتر از شلوار با سواد و متشخص و وبلاگخون خودم تشكر كردم، توي اين پست هم ازش معذرت خواهي كنم. آخه توي پست قبلي از شوره بستنش توي گرما نوشته بودم. امروز دلخور بود و من رو حسابي سر كار گذاشت. صبح توي شركت زيپش خراب شد و با چه مصيبتي به خيال خام خودم فكر كردم كه درستش كردم و با خيال راحت بعدازظهر رفتم توي شهر. چشمتون روز بد نبينه. از قضا سوار اتوبوس شدم و ته قسمت آقايون ايستادم. جلوي خانمهاي ته اتوبوس هم كلي فيگورهاي ايستادن مختلف گرفتم. هي لنگم رو اينور و اونور كردم و هي اينطرف و اونطرف ايستادم. نگو كه زيپ شلوار ما باز خراب شده و وا رفته و خانمهاي ته اتوبوس دارن فيلم سينمايي من رو نگاه ميكنن! تازه بعد از نيم ساعت اتوبوس سواري و ايستادن توي ديد خانمهاي ته اتوبوس، بعد از پياده شدن از اتوبوس متوجه ماجرا شدم! خدا رو شكر كه همه غريبه بودن و آبروي ما اگه رفت، جلوي غريبههايي رفت كه قيافهي ما رو يادشون نميمونه. البته اميدوارم كه فيلم من رو كسي از خانمها نگرفته باشه؛ كه اگه اينجوري باشه منتظر باشيد كه چند وقت بعد فيلم من توي موبايلها دست به دست بچرخه و مردم به هم بلوتوث كنن. يادم باشه كه تا چند وقت سوار اتوبوسهاي اون خط نشم!
يه امشب رو اومدم اين سريال دلقكبازي شبكهي يك، همين سه در چهار رو نگاه كنم كه برق رفت. مرديم از بس از برق رفتن نوشتيم. ايشالله دولتمردان يه كم به فكر باشن و يه تنوعي بدن. يه مدت هم تلفن و آب و گاز رو به نوبت قطع كنن. ديگه قطع كردن برق بيمزه و لوس شده و زياد كيف نميده. برق كه رفت، من هم به چرت زدن افتادم. اينجور مواقع ميدونم كه اگه بخوابم، خوابم زياد ميشه و سر صبح خوابم نميگيره و اگه دير هم بخوابم باز هم خوابم كم ميشه و بايد صبح بيشتر بخوابم. مثل امروز صبح كه موقع بيدار شدن ديدم كه خوابم بهم كيف داده و فكر كردم كه بيشتر بخوابم تا بيشتر بهم مزه كنه. به جد و آباد شركت صلوات فرستادم و تا هفت و نيم خوابيدم. تا چند دقيقه ديگه هم اگه نخوابم باز خوابم كم ميشه.
الان يادم افتاد كه واسه فردا يه شلوار تميز بيشتر ندارم و اون هم اتو نشده است. بايد نصف شبي شلوار هم اتو كنم! به اين ميگن ضد حال. اين وقت شب حال و حوصلهي اتو كردن شلوار رو ندارم. باز اقلاً پيراهن بود قابل تحملتر و آسونتر بود. چه كنيم از دست اين تابستون كه آدم اينقدر عرق ميكنه و يه روز در ميون پشت شلوارش عين درياچه نمك قم شوره ميبنده و رگه رگه انواع مواد معدني كه توي عرق آدم بوده ميزنه بيرون و روي لباسها جا خوش ميكنه. كسي نميتونه يه راه حل ارايه بده كه وقتي عرق ميكنم لباسهام شوره نبنده؟ نميشه يه چيزي بخورم؟!
دقت كرديد وقتي كه سوار تاكسي هستيد و ماشينتون از كنار يه خانم تيپزده رد ميشه، نگاه تمام آقايون توي ماشين جذب اون خانم ميشه؟! طوري كه گاهي نگاهها از سر و مو و آرايش و تيپ اون خانم جدا نميشه و حتي با رد شدن ماشين، باز هم كلهي مسافرين روي سوژه فيكس ميمونه و گاهي تا صد و هشتاد درجه چرخش پيدا ميكنه. دقت كنيد كه اين مورد هيچ ربطي به خوشگلي طرف نداره و ممكنه كه خانمه، دور از جونتون، شكل شامپانزه باشه.
توي دو شب قبل آپ نكردم. آپ نكردن ديشبم به اين خاطر بود كه برق نداشتيم؛ من هم كه خسته بودم، از خدا خواسته، ساعت يازده نشده گرفتم خوابيدم. اينقدرتوي اين وبلاگها نوشتيم و نوشتيد و نوشتند كه برق نيست و بنزين نداريم و گرونيه و اينورش كجه و اونورش لوچه، كه برقمون رو قطع كردن كه ديگه اينقدر عين اين خالهقزيها غرولند نكنيم. جالبه كه امروز توي شركت دو بار قطع شد، يه بار ساعت يازده و يه بار هم ساعت چهار. يه بار هم وقتي ميآيم خونه قطع ميشه و تا ساعتي ديگه عنقريبه كه برقها برن. از اين به بعد اگه حساب كنيم كه در روز كلاً چند ساعت برق داشتيم سنگينتريم.
پريشب هم جاي شما خالي، بعد از مدتها يه عروسي رفته بوديم. بد نبود و يه ديداري از فك و فاميل كرديم. من كه توي اين چند ساله همهاش توي شهرستان دنبال كار و درس بودم خيلي وقتها شده كه از مهمونيها و جشنهاي فاميلي جا موندم و وقتي كه بعد از مدتها سر و كلهام پيدا شده چهرههاي تغيير كردهي زيادي ديدهام. چقدر بچهها بزرگ شده بودن و چقدر از همين بچههاي ديروز، بچه به بغل شده بودن. خيلي از خانمها هم از بس آرايش كرده بودن كلاً قيافهشون عوض شده بود. عروسي هم فرصت خوبيه براي خانمها تا درجهي آرايششون رو ببرن تا آخر و تا جايي كه جا داره ملاتش رو زياد كنن و ماله بكشن! خانمها هميشه سر عروسي رفتن، دنگ و فنگ لباس و كيف و كفش و آرايش و آرايشگاه دارن. شايد خانمها از اين قسمتهايي كه به ظاهر براي ما مردها خسته كننده هست هم لذت ميبرن و براشون تفريح حساب ميشه؛ نميدونم. اما اينو ميدونم كه عوض خانمها، آقايون تنها چيزي كه براي عروسي نياز دارن يه دست لباس اتو شده است، مهم هم نيست كه چند بار هم قبلاً اون لباس رو توي مراسم قبلي پوشيده باشن. يه اصلاح ميكنن و لباس رو ميپوشن و ياعلي...!
1- نسوزه پدر اين رگ شمالي ما. ظهر، همراه غذا دو سه حبه سير خوردم. از بعدازظهر تا حالا هر كي از كنار ما رد شده پيفپيف كرده و گفته كه: «سير خوردي»؟! ديشب بهزاد فراهاني توي اين سريالي كه اسمش رو هم نميدونم و سرجمع كلاً پنج دقيقهاش رو ديدم، ميگفت كه آخه كدوم گيلكه كه از سير بدش بياد.
2- يادمه زماني كه محصلي بيش نبوديم، هر وقت بين ما بچهتهرونها صحبت از اصالت ميشد، خجالت ميكشيدم از اصالتم بگم. اما توي دانشگاه و بعد از اون توي كار و هر جاي جديد به جاي اينكه بگم بچهي تهرانم ميگفتم كه شمالي هستم. حتي با اينكه شمال به دنيا نيومده و زندگي نكردم و زبون اونور رو درست بلد نيستم.
3- تا حالا خيلي كم ديدم كه وبلاگنويسهاي تهراني از اصالتشون بگن. با اينكه نسل ما نسل لنگ در هواييه و اصالتش عموماً واسه جاي ديگه است. اصولاً بلاگرها كلاً به هر چيزي كه كلاسشون رو تنزل بده روي خوش نشون نميدن و صداش رو در نميآرن. مثلاً اصولاً كسي از تجريش پايينتر رو نديده و شايد اتفاقي يكي دو بار رفته باشه ميدون انقلاب و كتاب خريده باشه! شما تا حالا ديدين بلاگري رفته باشه ميدون گمرك، شوش يا مثلاً خانيآباد؟!
پ.ن: گفتم كه ميدون گمرك؛ يادم افتاد كه هفتهي قبل وقتي كه ميدون گمرك از ماشين پياده شدم، شلوارم قريچ... صدا كرد و از پشت كمر تا زير زيپ شلوارم به طور كامل شكافته شد! لازم ديدم از كليهي خياطان و چرخ خياطيدارن اين ميدان كهن تشكر كنم كه علاج چارهي ما شدن و همينطور از شلوار محترم هم كمال تشكر رو به عمل بيارم كه درست جلوي مغازههاي چرخخياطيدار اين ميدون مقاومتش رو از دست داد و ما رو شرمندهي خلق نكرد.
وبلاگ نويسي من هم توي اين چند پست داره زنجيرهاي ميشه. اول عشق، بعد تركيب عشق و مرگ و حالا مرگ. ميخواستم بگم كه من از مرگ ميترسم. يادمه يه روز نشونهي يه بيماري توي خودم ديدم كه فكر ميكردم قطعاً سرطانه و تا چند ماه ديگه بيشتر زنده نيستم. يادمه كه اونشب رو نتونستم بخوابم. من به معاد معتقدم. من به روز جزا اعتقاد دارم. من ميدونم كه هر كاري كه توي اين دنيا انجام بدم، نتيجهاش رو اون دنيا ميبينم. بارها از خودم پرسيدم كه من چرا از مرگ ميترسم. به نظر من ترس از مرگ چند دليل داره. يكيش وابستگي به اين دنياست. لذتها و خوشيها و دلبستگيهاي ريز و درشتي كه توي اين دنيا هست پاي آدم رو ميبنده. آدم نميخواد كه داشتههاش و علايقش رو يه شبه از دست بده. يه دليل ديگه ترس از مرگ اينه كه آدم مطمئن نيست كه اندوختهاش واسه اون دنيا كافيه يا نه. طرف دچار تزلزل ميشه و فكر ميكنه كه پشتوانهي محكمي نداره. فكر ميكنه كه آيا ميتونه توي اون دنيا بيدغدغه و آسوده باشه يا اينكه دچار عذاب ميشه. شايد بنيهي اين دنياش كافي نباشه واسه اون دنيا. فكر ميكنه كه بايد بيشتر توي اين دنيا باشه تا با خاطر مطمئنتري بره اون دنيا. شايد هم اصلاً دليلش اينه كه خبر نداره كه چي انتظارش رو ميكشه و همين ابهام باعث ترسش ميشه. آخه كسي از اون دنيا كه خبر نداره.
شايد همهي ما از مرگ بترسيم، شايد همهي ما ندونيم كه كي ميميريم و وقتي كه مرديم چه چيزي انتظار ما رو ميكشه. اما بالاخره همه ميميرن. بعضيها از وقت مرگشون باخبر ميشن و شايد با عذاب و اضطراب و خاطرهي بد اين دنيا رو ترك كنن و خيليها هم نميدونن كه كي ميميرن. ولي همه از اين دنيا ميرن. راستي... بين مردن و كشتهشدن هم فرق هست يا نه؟! مردن بهتره يا كشته شدن؟! خيلي زور داره آدم كشته بشه.
توي پست قبلي حرف از عشق شد و ازدواج. بد نديدم كه دو كلوم از ازدواج بنويسم. من در مورد ازدواج هميشه يه سخن حكيمانه دارم. به اعتقاد من ازدواج شبيه مرگه. شايد توي نگاه اول شباهتي به هم نداشته باشن و شما بگيد كه اين يكي مباركه و خوشحالي و پايكوبي ميآره و اونيكي بدشگونه و عزادار ميكنه. اما به نظر من شباهت اين دو مقوله در اينه كه همونطور كه مرگ، از بين رفتن و نابود شدن نيست و انتقال از دنيايي به دنياي ديگه است، ازدواج هم انتقال از دنياي مجردي به دنياي تأهله. جالبه كه هم در مورد ازدواج و هم در مورد مرگ، دلبستگي به دنياي حاضر و ترس از رفتن به دنياي ديگه وجود داره.
«تو بارون که رفتی» سیاوش هم چسبید.
اين عكس ديشب به دستم رسيد. شرحي كه كنار اين عكس نوشتم، اوج برداشت منفي من از اين عكسه. واقعاً هم چه ذهن آشفتهي منفي ضدحالي دارم ها! بيچاره همسر عزيز آينده!

هيس! هيچي نگيد، فقط گوش كنيد. خودم به اندازهي كافي توپم پر هست. يه اشاره بهم كني كافيه تا يه ساعت برات بشينم و از اوضاع نابسامان جامعه و اقتصاد بگم و بنويسم. اگه اون خاتمي بيچاره ميگفت كه هر نميدونم چند روز يه بحران براي دولتش درست كردن، عوضش توي اين دولت هر روز يه بامبول جديد سر ملت در ميآرن. جديداً هم ملت رو عين گدا گشنهها دم دفترهاي پستي جمع كردن و نفري به برگ كپي آ3 دادن دستشون كه بعله! ميخوايم يارانه مستقيم بهتون بديم. ميخوايم همهتون رو ببريم زير پوشش كميتهي امداد! نفري يه صفحه كاغذ سياه كنيد كه دو روز ديگه كه قيمت برق شد پنج برابر و گاز شد سه برابر دولت تقصيركار نيست؛ فرم داده پر كرديد و پولش رو هم بهتون داده و شما بلد نيستي پولت رو مديريت كني. تجربه نشون داده كه به عقل مردم هم نميشه اعتماد كرد. من نميدونم خدا عقل اين مردم فهميم و متمدن و بافرهنگ ايران رو كجاي بدنشون جاسازي كرده كه ما ازش بيخبريم! اين ملت ما هم كانه صغيرهاي بدبخت پدرمرده، از خدا خواستهي چيز مفت و پول بادآوردهان؛ از همون روز اول همچين دم در دفترهاي پستي صف بستن كه صف شيرهاي محلمون هم اينجوري شلوغ نميشه. آخه با پر كردن يه برگ كپي آ3 چي دستگير سازمان عريض و طويل دولت ميشه. آخه چي توي آمارشون ندارن كه از دروغها و ننه من غريبمهاي مردم بخواد دستشون بياد. آخ كه آخرش ما اينقدر حرص ميخوريم كه توي همين خاك نفله ميشيم و آبادي اين مملكت رو نميبينيم!
امروز صبح سر يه كوچه دو نفر آدم نشسته بودن لب جوي آب. توي خلوتي كوچه، من داشتم ميرفتم سر كار و پيرمردي كه با من هممسير بود، داشت نون تازهاي رو كه گرفته بود ميبرد خونه. اون دو نفر انگار منتظر كسي بودن. وقتي كه از جلوي اونها رد شديم، پيرمرد رو به من كرد و با لهجهي تركي گفت: «ببين سر صبح، نشستن اينجا، منتظرن تا كراك بخرن!» فهميدم كه چند قدم اونورتر جوونكي خونه داره كه توي كار پخش كراكه. به نون بربري كه توي دست پيرمرد بود اشاره كردم و با لبخند گفتم: «شما هم كه سر صبح كراك خريدين!»
هر كسي توي دنياي خودش و توي روابطي كه از ديد اطرافيانش پنهونه، دغدغههايي داره و فكرش به اونها مشغوله. توي شركت روابطم تقريباً با همه خوبه. نميدونم چرا اين روزها با هر كي خلوت ميكنم وجههي خندان و شوخش رو كنار ميذاره و از نااميدي و يأس و خستگي ميگه. من هم نامردي نميكنم و تقريباً به نصفشون ميگم كه خاك بر سر خودتون! نشستيد يه جا و هيچ تلاشي نميكنيد و ميناليد كه داريم تلف ميشيم و از زندگي خسته شديم؟! درسته كه هر آدمي بايد تلاش كنه اما واقعيت اينه كه هر كسي يه زندگي پنهون از ديد ديگرون داره و يه مشكلات شخصي. شايد هيچوقت بيانش نكنه، اما توي رفتارش بروز ميكنه. نميخواد ازشون براي كسي بگه، اما اضطراب توي كلماتش نشون از اون مشكل نگفته و اون دغدغهي پنهونه.
پ.ن: هميشه برام سؤال بوده كه چه چيزي باعث شده كه دخترك منشي سيبيلوي شركت ما هيچوقت صورتش رو تميز نكنه. يعني تعصب كرد بودنشونه؟ يعني اون هم مشكلات خونوادگي داره؟
1- استاد «حسين بهزاد» (1273 تا 1347 هجری شمسی) استاد بزرگ مينياتور معاصر ما بود. در واقع استاد بهزاد بنيانگذار مينياتور نوين ماست. اين هنر، سابق بر اين از چين به سرزمين ما رسيده بود. واسه همين، تمام چهرههايي هم كه توي مينياتورهاي قديمي ميبينيم با چشمهاي كشيده و صورتهاي شرق دور هستند. استاد بهزاد با ارايهي سبك نوين طراحي، اين چهرههاي چيني رو از مينياتور پاك كرد و چهرههاي نو و ايراني توي كارهاش آورد.
2- يادمه توي زندگينامهي استاد بهزاد خونده بودم، يه روز استاد توي مراسم عروسي همسايه ميره. وقتي چايش رو ميخوره، ملايي كه اومده بود عروسي ميگه كه استكاني كه بهزاد توش چاي خورده رو آب بكشن، چون بهزاد يه تصويرگره و مشرك به حساب ميآد و نجسه!
3- دو نوع دينداري خطرناك ميشناسم. دينداري عاميانه و دينداري حكومتي. دين شمشير برندهاي داره. واي به روزي كه به عنوان يه ابزار دست نااهل بيافته.
4- اين آهنگ تم يه وبلاگ بود كه برداشتمش. اگه از طرفداران «محمود پوپوليست» هستيد گوش بديد و لذت ببريد! (روي لينك راست كليك كرده و
Save As... كنيد.)دخترك پليس گشت ارشاد خيلي بچهسال به نظر ميرسه. مطمئنم كه از هجده سال بيشتر نداره. جلوتر كه ميريم چهرهاش مشخصتر ميشه. از روي كفشهاي زنونهي ساده و پايينشهريش ميشه متوجه شد كه از خونوادهي فقيريه. دوست عزيز همراه ميگه كه احتمالاً از خانوادهي بي سر و سامونيه؛ آخه كدوم خانوادهاي حاضره كه دخترش بياد سر راه و توي گذر مردم وايسه و بر و بر به مردم نگاه كنه و مردم هم اونو ورانداز كنن. با حرفش كاملاً موافقم. كسي يه زن ارشادي توي دور و برش نميشناسه؟ چطور خودش و خونوادهاش حاضرن چنين شغلي رو داشته باشن؟ يعني فقط به خاطر استخدام توي يه اداره و سير كردن شكمه يا يه ايدئولوژي و اعتقاد توي فكرشونه؟
منوريل تهران طرحي بود كه در زمان شهرداري احمدينژاد براي تهران داده شد. چند ميليارد بودجه توش تزريق كردند و نتيجهاش يه محوطهي محصور توي فلكهي دوم آرياشهر تهران شد. بعد از اون، ديگه پروژه پيشرفتي نداشته. چند وقتيه كه تلويزيون داره از مزاياي حمل و نقل ريلي توي شهر ميگه و با تصويرهاي بازسازي شده، حركت منوريل رو توي تهران نشون ميده. به زور ميخوان بگن كه منوريل خوبه تا طرحش رو قابل توجيه كنن. هر بچهاي با يه حسب سرانگشتي ميتونه متوجه بشه كه حداقل توي شرايط فعلي حمل و نقل و در شرايطي كه طرح توسعهي مترو در خيلي از موارد نتونسته بودجهاش رو دريافت كنه، توجه به منوريل و تزريق بودجه بهش، توسعهي حمل و نقل شهري رو عقب مياندازه. همينطور خود طرح هم ابداً مقرون به صرفه نيست.
بزرگي و پر خرج بودن هر طرح، دليلي به فايده و توجيه اون طرح نيست. مثل خيلي از ورزشگاههايي كه خصوصاً توي شهرستانها با بودجهي هنگفت و اعتبارات سفرهاي استاني ساخته ميشه و يه مدت بعد از افتتاح، اون هم اغلب به صورت نصفه و نيمه، به خاطر مخارج زياد تعمير و نگهداري بلااستفاده مونده و مستهلك ميشن. همينطور خيلي از سدهاي ساخته شده كه توجيه منطقي نداشته و خسارتشون به محيط زيست خيلي بيشتر از سود كوتاهمدتشون بوده. اين طرحهاي دهن پر كن فقط يه بزك به اوضاع نابسامان مديريت كشوره. يه نقاب تا جماعتي كه براي مدتي مسؤول شدن و مديريت كشور رو دستشون گرفتن، جلوي صورتشون بگيرن و شايد مثل يه سپر جلوي انتقادات ديگران بگيرن.
دارم سياوش قميشي گوش ميدم. سياوش جزو خوانندههاي محبوب خارج از كشوره كه سبك و سياقي واسه خودش داشت. خيليهامون با آهنگهاش اوايل دورهي جوونيمون رو سر كرديم و از گوش كردن به آهنگهاش خاطرهها داريم. بعد از دانشگاه، ديگه مثل سابق و دوران خوابگاهي، علاقهاي به آهنگ گوش كردن نداشتم و خيلي برام موسيقي مهم نبوده. هر آهنگ خوبي رو گوش ميدم و خوانندهي خاصي مد نظرم نبوده. يادش بخير توي خوابگاه دانشجويي، هر كدوم از ما تازه جوونها يه چيزي گوش ميداديم، از گوگوشهاي قديمي بگير تا منصور. دوره، دورهي عاشق شدنها بود. زماني كه با يه نگاه توي دلشون عروسي به پا ميشد و با يه بيمحلي، ميافتادن روي تخت و تب ميكردن! خيليها روي همين حساب، آهنگهايي رو گوش ميدادن كه يه آتيشي به سوز و گداز قلب به اصطلاح عاشقشون اضافه كنه.
پ.ن: سياوش ميخونه:
خط ميكشم رو ديوار، هميشه روزي يكبار؛ تو هم شبيه من باش، حسابتو نگه دار...
وبلاگ هم مثل ديواريه كه هر روز يه چوبخط به خطهاي روش اضافه ميكنيم و حساب روزهامون رو ثبت ميكنيم.
