۱- تعجب كردم كه يكي از بچههاي شركت، خانمي رو توي اتاقهاي شركت ميگردونه و مثل يه بازديد كننده همه جاي شركت رو بهش نشون ميده. بيشتر تعجب كردم كه توي اتاق ما هم اومدن و متوجه شديم كه ايشون دختر مدير عامل شركت هستند. فرداش شاخهاي بيشتري روي سرمون سبز شد وقتي كه فهميديم كه اين خانم براي مدتي ميخوان توي شركت مشغول بشن. فكر ميكنم كه اين خانم خيلي حس جالبي داشته باشه وقتي كه همه به پدرش نهايت احترام رو ميذارن و فكر ميكنم كه خيلي اين احساس مزهي گسي بده وقتي كه همه به خاطر اينكه پدرتون مدير عامل شركته، برخوردهاي محتاطانهاي باهات داشته باشن.
۲- امشب ساعتهای ایران يه ساعت عقب كشيده ميشن و براي من كه ديشب چهار ساعت بيشتر نخوابيدم غنيمتيه. شام رو خوردم و ديگه وقت واسه بيدار شدن واسه سحر نميذارم. كار درستي نيست؛ ولي توي اين هاگير واگير كار و زندگي چارهاي نيست. اندوختهي غذاهاي توي يخچال هم تموم شدند. بايد فكر پخت و پز بود و براي يه هفته غذا توي يخچال انبار (!) كنم. پيشنهاد پخت غذاي ساده و خوشمزه ميپذيريم.


