تبليغاتX
پيوست

   ۱- تعجب كردم كه يكي از بچه‌هاي شركت، خانمي رو توي اتاق‌هاي شركت مي‌گردونه و مثل يه بازديد كننده همه جاي شركت رو بهش نشون مي‌ده. بيش‌تر تعجب كردم كه توي اتاق ما هم اومدن و متوجه شديم كه ايشون دختر مدير عامل شركت هستند. فرداش شاخ‌هاي بيش‌تري روي سرمون سبز شد وقتي كه فهميديم كه اين خانم براي مدتي مي‌خوان توي شركت مشغول بشن. فكر مي‌كنم كه اين خانم خيلي حس جالبي داشته باشه وقتي كه همه به پدرش نهايت احترام رو مي‌ذارن و فكر مي‌كنم كه خيلي اين احساس مزه‌ي گسي بده وقتي كه همه به خاطر اين‌كه پدرتون مدير عامل شركته، برخورد‌هاي محتاطانه‌اي باهات داشته باشن.

   ۲- امشب ساعت‌های ایران يه ساعت عقب كشيده مي‌شن و براي من كه ديشب چهار ساعت بيش‌تر نخوابيدم غنيمتيه. شام رو خوردم و ديگه وقت واسه بيدار شدن واسه سحر نمي‌ذارم. كار درستي نيست؛ ولي توي اين هاگير واگير كار و زندگي چاره‌اي نيست. اندوخته‌ي غذاهاي توي يخچال هم تموم شدند. بايد فكر پخت و پز بود و براي يه هفته غذا توي يخچال انبار (!) كنم. پيشنهاد پخت غذاي ساده و خوشمزه مي‌پذيريم.

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 23:39  توسط پيوست  | 

   زماني توي يه جاي دولتي براي يه كاري بايد به يه اتاقي مي‌رفتم و موضوعي رو مطرح مي‌كردم. نمي‌دونستم نتيجه‌ي كارم چي مي‌شه. جوابش «باينري» بود، يا صفر يا يك. يا بله بود كه خيلي خوب مي‌شد يا منفي بود كه خيلي برام گرون تموم مي‌شد و حتي خساراتي هم برام داشت. واسه همين هراس داشتم كه وارد اون اتاق بشم و حرف و كارم رو در ميون بذارم. امكان اين رو هم داشتم كه به كل از خير اين كارم بگذرم و راه برگشت رو انتخاب كنم. مونده بودم كه ريسك كنم تا يا به اوج برسم يا به ته دره سقوط كنم يا حتي ريسكي انجام ندم و راه معمول رو ادامه بدم و به كل قضيه رو نديد بگيرم و از كنارش بگذرم تا بلكه دچار «خسران» نشم. كمي كه با خودم فكر كردم گفتم يا مي‌ري داخل اتاق و حرفت رو مي‌زني يا راهت رو مي‌كشي و ديگه به اين موضوع فكر نمي‌كني. تصميمم رو گرفتم. گفتم خدا بزرگه و بهش «توكل» مي‌كنم و مي‌رم داخل. عزمم رو جزم كردم و با قاطعيت و با توكلي كه به خدا كرده بودم راه افتادم و به سمت اتاق حركت كردم. در اتاق بسته بود. وقتي كه خواستم در اتاق رو باز كنم و برم داخل يه لحظه دست نگه داشتم. شك كردم كه كاري كه مي‌كنم درسته يا نه. يه لحظه بدنم سرد شد. از خدا خجالت كشيدم. اگه من به خدا توكل كرده بودم پس اين شك چي بود؟ اگه من توكل كردم و به خدا اطمينان كردم و گفتم كه راضي به رضاي او هستم، ديگه اين شك و تأمل و مكث ديگه واسه چيه؟ همون‌جا يه پس گردني به خودم زدم و گفتم بي‌خود كردي كه «فكر كردي» كه توكل كردي و بعدش جا مي‌زني؛ مرد اين كار نيستي؛ غلط كردي، سر خرت رو كج كن و برگرد. مرد توكل نبودي...!

   پ.ن: توي اين شب‌ها اگه دعايي مي‌كنيد ما رو هم بي‌نصيب از دعاي خيرتون نذاريد.

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت 20:49  توسط پيوست  | 

   صبح ديدم كه يكي از دوستان وبلاگي، آپ كرده و از «آقاي فرند»ش نوشته. نوشته بود كه محبتي رو كه انتظار داره ازش دريافت نمي‌كنه. موضوعي هست كه چند وقتيه توي ذهنم بهش فكر مي‌كنم. زن‌ها انتظار دارند كه طرف مقابل‌شون هواشون رو داشته باشه، بهشون محبت كنه و محبت و عشقش رو اثبات كنه. با اين كار آرامش ذهني و امنيت به‌خصوصي نصيب زن‌ها مي‌شه و مي‌تونن به زندگي و «عشق»شون اميدوار و مطمئن باشند. اين موضوع توي زندگي مشترك و در مراحل قبل از اون، توي دوران نامزدي يا دوستي يا هر رابطه‌ي خارج از ازدواجي وجود داره. به نظر مي‌آد با اين كار نياز اصلي زندگي زن‌ها رفع مي‌شه. اين نشون دادن احساس و ابراز اون، شكل‌هاي مختلف و ريزه‌كاري‌هاي خاص و حتي گاهي بسيار ناچيز و مختصر داره. موضوع صحبت من (فعلاً) نحوه و شكل و مقدار اين ابراز محبت نيست. سؤال من اينه:

   ۱- اگه آقايون انرژي، وقت، دقت و ذكاوت به خرج بدن و به اين صورت نيازهاي عاطفي، احساسي و عشقي همسرشون يا نامزد يا دوست دخترشون رو رفع كنند، در اين صورت خانم‌ها چه نيازي از آقايون رو بايستي و مي‌تونند برطرف كنند؟

   ۲- شما توي اين نوع ارتباط دنبال چي هستيد؟ چه نيازي از شما رفع مي‌شه و چه نيازي از طرف مقابل‌تون رو رفع مي‌كنيد؟

   نكته: نياز و رفع نياز مذكور فارغ از و خارج از رابطه‌ي ج|نسي مطرح شده كه يه رابطه‌ي متقابله.

+ نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 19:28  توسط پيوست  | 

   ۱- فردا يه جلسه‌ي مهم توي پارس خودرو داريم. اميدواريم كه تا پاي قرارداد هم پيش بريم و يه قرارداد خوب باهاشون ببنديم. امسال اوضاع شركت‌هاي خودروسازي هم داغونه و پول و پله‌اي ندارن. امروز داشتم فكر مي‌كردم كه چرا توي اين سال‌ها اين‌همه به ساخت و ساز ورزش‌گاه و بودجه‌هاي عمراني اورژانسي توجه شده، ولي نمودي توي بهبود وضعيت درمانگاه‌ها، بيمارستان‌ها، امكانات رفاهي، مدارس و ادارات ديده نمي‌شه. دوستي دارم كه ناظر پروژه‌هاي عمراني توي استان خراسانه. يادتونه اولين سفر استاني رييس جمهور، استان خراسان جنوبي بود. هنوز هم كه هنوزه پروژه‌هاي عمراني اين سفر نيمه كاره باقي مونده‌اند. گاهي سيمان نيست، گاهي پول نيست، گاهي ماشين‌آلات مناسب توي منطقه وجود نداره. درسته كه در ابتداي هر پروژه يه بودجه‌اي براش تخصيص داده مي‌شه. اما هزينه‌هاي پروژه‌اي كه زمان‌بر بشه و طول بكشه، مضاعف مي‌شه و خرج بيش‌تر و خارج از برنامه‌اي رو تحميل مي‌كنه. چاره‌ي پيشرفت هر پروژه فقط پول نيست، مديريت مناسب و كارآمده.
   ۲- هر پروژه‌اي هر جايي نبايد اجرا بشه. مثلاً توي يه منطقه‌ي محروم نبايد يهو اومد و يه ورزشگاه بزرگ و مجهز ساخت. كاري كه توي اين دولت بارها انجام شده. گيريم كه اين ورزشگاه به موقع تكميل شد. حالا كو امكانات و بودجه‌اي كه هزينه‌ها و خدمات تعمير و نگهداري اون رو تأمين كنه. نيروي انساني كارآمد كه ازش بهره‌برداري درست كنه. وقتي كه هيچ كدوم از اين الزامات نگهداري و بهره‌برداري اون ورزشگاه وجود نداشته باشه، اون همه ساختمون و تشكيلات بدون بهره‌برداري درست و مناسب مستهلك مي‌شن و يه گوشه خاك مي‌خورن و آخرش يه مشت بدهي و هزينه‌ي تعميرات براش باقي مي‌مونه. مثل اين مي‌مونه كه همين امروز آخرين مدل بنز رو به شما هديه بدن. آيا مي‌تونيد هزينه‌هاي تعمير و نگهداري اون رو پرداخت كنيد؟ شايد شما بتونيد البته؛ اما من يكي كه فكر نكنم پول پنچرگيري‌اش رو هم داشته باشم! در نتيجه ماشين بايد بيافته توي پاركينگ و خاك بخوره.
   ۳- بهتر بود جاي اين‌كه اين همه پول نفت خرج طرح‌هاي من درآوردي و بدون كارشناسي بشه، كمي پول توي اين صنعت بي‌جون و رو به موت‌مون تزريق مي‌شد و ماشين‌آلات‌مون رو ارتقا مي‌داديم. براي اون‌هايي كه چندان با صنعت ما آشنا نيستند بايد بگم كه ماشين‌آلاتي كه الان توي صنعت ما استفاده مي‌شن همون‌هايي هستند كه چهل سال پيش هم استفاده مي‌شدند.

   نتيجه‌گيري اخلاقي: اگه مي‌خوايد به من ماشين آخرين مدل هديه بديد، سندش رو به نامم بزنيد تا بتونم بفروشمش!

+ نوشته شده در  یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 23:55  توسط پيوست  | 

   دكمه‌ي قرمز كنترل تلويزيون بهترين راهه براي فرار از همراهي آزاردهنده‌ي صدا و سيما. باز دم اين كامپيوتر گرم كه هزار تا سوراخ سنبه داره كه بتوني توش سرك بكشي و خودت رو مشغول كني. ترجيح مي‌دي كه معين بخونه:
   «...در صحنه‌ي بازيگري كهنه‌ي دنيا، عشق است قمار من و بازيگر آنم
   با آن‌كه همه باخته در بازي عشقم، بازنده‌ترين هست در اين جمع نشانم...»
گاهي تنهايي توي زندگي خوبه. اما خيلي كوچولو و فقط گاهي. خيلي زود دل آدم رو مي‌زنه. احساس مي‌كنم توي اين روزهاي تنهايي و با بيش‌تر شدن مدت زمانش، دارم روز به روز افسرده‌تر مي‌شم. نه اين‌كه اين اواخر خيلي انرژي برام مي‌موند، حالا هم عين يه تشت سوراخ دارم نم پس مي‌دم. احساس اين رو داري كه خونه يه قفس كوچيكه كه خسته و خموده مي‌آي توش چند ساعت بال بال مي‌زني و صبح درش رو باز مي‌كني و مي‌ري. هر چند كه هر شب واسه فقط چند ساعت خونه باشي و از اين چند ساعت فقط يه ساعتش رو بيكار باشي. هر چند كه تمام همسايه‌ها به فكرت باشند. يكي حليم آورده، يكي شير برام مي‌آره، يكي دم افطار نون سنگك مي‌آره و اون يكي جوجه كباب... هر چند كه دست‌پختت از دخترهاي دم بخت امروزي چندين برابر بهتر باشه. باز هم تنهايي عين يه سياه‌چاله تمام وجودتو مي‌خواد توي خودش ببلعه.

   پ.ن: نوشته‌هاي بالا رو ننه من غريبم بازي وبلاگي بيش تصور نكنيد. ما اگه از پس يه كم تنهايي و غلبه بر افسردگي بر نيايم كه بايد سبيل‌هاي نداشته‌مون رو بتراشيم و بشينيم كنج خونه...!

+ نوشته شده در  شنبه 23 شهریور1387ساعت 22:4  توسط پيوست  | 

   توي اين ماه، خدا از هميشه نمود بيش‌تري داره. لحظه‌هايي توي زندگي هست كه دنبال خدا مي‌گردي؛ انگار كه تا چند دقيقه قبل پيشت بود و الان گم شده. لحظه‌هايي هم هست كه فكر مي‌كني خدا تنهات نذاشته و داره همراهي‌ات مي‌كنه. انگار كاري رو كه انجام دادي دو تايي با هم انجام داديد؛ تو و خدا؛ با هم. چقدر شيرينه وقتي خدا رو پيدا مي‌كني.

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 22:25  توسط پيوست  | 

   اين روزها چه زود از پشت هم رديف شدن و دارن مثل قطار پشت سر هم از جلوي چشم‌هات عبور مي‌كنند. بايدهميشه حواست به قطار باشه. نبايد ازش جا بموني. يه كم دير بجنبي تو موندي و يه روزگار كه جلوتر از تو حركت كرده. نشون به اون نشوني كه امشب شب يازدهم ماه رمضونه و انگار نه انگار كه چند روز پيش خبر داده بوديم كه ماه رمضون اومده. به همين راحتي بيش‌تر از يك‌سومش تموم شد. ظهر امروز كه توي حياط قدم مي‌زدم نگاه كردم به آفتابي كه از پشت ابر مي‌تابيد. خيلي وقت بود به خورشيد اهميت نداده بودم. آخه توي تابستون همه ازش دل‌خور بوديم. فرار مي‌كرديم ازش كه كمتر گرم‌مون بشه و اوف مي‌كشيديم كه چه‌قدر هوا گرمه و عجب آفتابيه! اما امروز قامت خورشيد به سمت زمين متمايل شده بود. نورش رو به زور از زير ابر به زمين مي‌رسوند. قصه‌ي تكراري زمين باز داره شروع مي‌شه. داره اون روزهايي از راه مي‌رسه كه دل‌مون به حال خورشيد مي‌سوزه كه چقدر مظلومه و چقدر نحيف شده و نورش چقدر بي‌جون و ضعيفه. روزهايي كه به اميد گرم‌تر شدن نور خورشيد و جون گرفتن زمين سپري مي‌كنيم. اين قصه‌ي قطار روزگار رو همه از بريم. آخه از بچگي روزگار قصه‌اش رو توي گوش‌مون زمزمه كرده. هر آفتابي كه جون مي‌گيره، هر خورشيدي كه كم‌جون مي‌شه، هر هوايي كه طوفاني مي‌شه، هر ابري كه مي‌باره، هر سرمايي كه تن‌مون رو مي‌لرزونه و هر آفتابي كه از خورشيد گريزون‌مون مي‌كنه، هركدوم‌شون يه خاطره رو ته ذهن‌مون زنده مي‌كنه. خاطراتي كه يادمون مي‌آره كه چه زود بزرگ شديم و چه زود داريم سپري مي‌كنيم.

+ نوشته شده در  جمعه 22 شهریور1387ساعت 0:31  توسط پيوست  | 

   از بين سريال‌هاي شب‌هاي ماه رمضون فقط سريال بعد از افطار شبكه سه رو نگاه مي‌كنم. اون هم سريال پخته و استخون‌داري نيست و فقط واسه يه ور كردن بدن و لم دادن و خوردن چاي بعد از افطار خوبه. ديشب يه تيكه از سريال شبكه يك رو هم نگاه كردم. عجيب با اين اسم پسره «پورسرخ» مشكل دارم. انگار يكي نشسته يه جايي (!) و زور زده و يه نام‌خانوادگي اختراع كرده! افسانه بايگان توي سكانسي داشت از گرفتن زن دوم براي پسرش صحبت مي كرد. پارسال هم افسانه بايگان يه سريال بازي مي‌كرد كه توي اون سريال خودش يه هوو داشت. محمدرضا شريفي‌نيا هم به عنوان مرد طبق معمول هوس‌باز توي اون سريال شلوارش دو تا شده بود. عجيب احساس مي‌كنم كه توي اين يكي دو سال سريال‌هاي مختلف تلويزيون دارن چند زنه بودن مردان رو تبليغ مي‌كنند. حتي توي سينما هم اين امر رايج شده. به ما مجردين ربطي نداره البته ولي از ما گفتن كه رسانه‌هاي تصويري ما حركتي رو شروع كردند كه گرفتن چند زن و صيغه كردن رو توي جامعه طبيعي جلوه مي‌كنه و رواج مي‌ده. قابل توجه خانم‌هاي متأهلي كه طرفداراين فيلم و سريال‌هاي آبدوغ خياري‌ان!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 23:52  توسط پيوست  | 

   اين چند شب تصميم گرفتم كه واسه سحر بيدار بشم. شب اول بيدار شدم. اما فقط همون يه شب. شب بعدش سحر خواب موندم. امشب هم اون‌قدر خسته بودم كه بعد از كار كه به خونه اومدم و دراز كشيدم باعث شد كه افطار هم خواب بمونم. چشم كه باز كردم ديدم خونه تاريكه. هول برم داشت كه خواب موندم و لابد الان ساعت دو نصف شبه و نه افطار و شام خوردم و نه سحر درست و حسابي دارم. خدا رو شكر كه ساعت تازه از هشت گذشته بود. لامپ‌ها رو روشن كردم و بساط افطار رو آماده كردم. الان هم باز ديرم شد و اميدوارم كه براي سحر خواب نمونم. يكي نيست بياد بگه كه تو كه بايد بخوابي كه سحر بيدار بشي چرا اومدي و داري وبلاگت رو آپ مي‌كني؟
   پ.ن: ايشالله از فردا بهتر واسه شب‌هام برنامه‌ريزي مي‌كنم كه بعد از برگشتن از کار به همه‌ي كارهام به موقع برسم. نوشتن وبلاگ هم مثل سابق مرتب باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 0:40  توسط پيوست  | 

   چند روزي رو حقيقتاً و به معناي واقعي خسته‌ي كار و زندگي شده بودم. پروژه‌اي كه توي ايران‌خودرو‌ديزل گرفتيم برامون حياتيه و اگه كارم رو درست انجام بدم قرارداد ميليوني ديگه‌اي مي‌تونيم باهاشون ببنديم. شركت‌هاي خودروسازي ابداً وضعيت خوبي ندارند. ديشب مي‌خوندم كه ايران‌خودرو اعلام كرده كه حسابي مقروض و بدهكاره. از وضعيت اين روزهاي صنعت كشور بخوام بنويسم مثنوي هفتاد من مي‌شه. خلاصه‌اش اينه كه صنعت ما حسابي درجا زده و هيچ پيشرفتي نداشته. امروز يه جلسه هم انرژي اتمي داشتم. جديداً كشف كردم كه بخشي از حق مسلم ما توي امير‌آباده! راننده‌ي آژانسي كه مرتب با مهندس مهندس گفتن داشت من رو خر مي‌كرد كه از تنخواهم بيش‌تر خرج كنم و بهش بدم هم ديگه فهميده كه اين خانه از پاي‌بست ويران است. مي‌گفت كه ساختمون كه ستون و پايه‌هاش خرابه رو كه نمي‌آن گچ‌كاري كنند. راست هم مي‌گه. خانه‌ي مملكت ما از پاي‌بست ويران است. حالا هر كي بياد، چه خاتمي خوش‌پوش و چه احمدي‌نژاد شلخته و چه هاشمي پرنفوذ. حتي همين قاليبافي كه واسه تبليغات براي سال بعد انتخابات رياست جمهوري داره خودكشي مي‌كنه و تمام خيابون‌هاي تهران رو آسفالت مي‌كنه، ديوارها رو نقاشي مي‌كنه، جارو مي‌زنه و داره تهران تكوني مي‌كنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 23:13  توسط پيوست  | 

الذين ان مكنهم في الارض أقاموا الصلوة و ءاتوا الزكوة و أمروا بالمعروف و نهوا عن المنكر و لله عقبة الامور.
آيه ۴۲، سوره حج
    به همين قرآن كنار دستم قسم كه قبل از اين‌كه اين تفأل رو بزنم بهش، توي دلم زمزمه مي‌كردم «أقاموا الصلوة و...» خيلي وقت بود كه تفألي به قرآن نزده بودم. خيلي قبولش دارم. چندين بار خيلي درست و حسابي و محكم جوابم رو داده. فكر مي‌كنم كه اين روزها از معنويات فاصله گرفتم. نشون به اون نشوني كه نماز خوندم به دلم نمي شينه. نشون به اون نشوني كه زماني كه توي شهرستان گرفتار مي شدم پناهم همين خداي بالاسر بود و بس. حرف‌هام رو به خودش مي گفتم و قول و قرارهام رو با خودش مي‌ذاشتم. شايد اون زمان دل پاك‌تري داشتم يا شايد اون زمان اون‌قدر دنيا دور و برم رو شلوغ نكرده بود. حداقلش يادم مي آد  كه دوندگي واسه اين دنيا نمي كردم و اين قدر دغدغه اش رو نداشتم.  اين روزها فقط حرف حرف كاره.  حرف حيثيت كاري. حرف مسؤوليت سنگين. حرف توبيخ و دعوا. حرف غيبت و كم كاري.  از اين كه بگذريم حرف اضطراب واسه دوران سربازيه. حرف از ذهن خسته‌ي منه كه مجال رفتن به دل طبيعت رو هم نداره. هوس نفس كشيدن كنار خانواده‌ي چشم به راه، توي باغ هاي سرسبز. جايي كه خدا رو لمس كردم و صداش رو شنيدم. صحبت از دو سال ديگه است. صحبت از دنياييه كه دهن باز كرده و مترصده كه يه قدم عقب بياي تا بلعيده بشي. حرف حرف زندگيه. بايد و نبايد، تونستن و نتونستن.

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 4:56  توسط پيوست  | 

   واقعيتش توي اين بيشتر از دو سالي كه وبلاگ مي‌نويسم فكر مي‌كردم كه وبلاگ نويسي كار بي‌خوديه و وبلاگ فقط جاييه كه اين و اون از خوبي‌هاشون مي‌نويسن و از چيزهايي كه قابل پز دادن واسه همديگه باشه تعريف مي‌كنند. كه بعله... ما فلان مدل دوربين ديجيتال گرون‌قيمت رو داريم، ما بهمان منطقه‌ي تهرون مي‌شينيم، ما فلان‌جا مي‌ريم تفريح و بهمان‌جا درس خونديم... هنوز هم معتقدم كه وبلاگ مكانيه واسه نشون دادن خودت. ويتريني كه هر قمستي از خودت رو دلت بخواد بقيه ازت بدونن رو توش براي نمايش مي‌ذاري. حالا يا واسه پز دادن يا براي گرفتن اعتماد به نفس يا هر چيز ديگه. اما به اين هم اعتقاد پيدا كردم كه وبلاگ علاوه بر مسايلي كه گفتم، جاييه كه براي خودت مي‌توني بنويسي، جدا از اين كه هدف خاصي رو دنبال كني يا جلب توجه كسي رو كني يا براي خوش‌آمد بقيه بنويسي. مثل اين‌كه فقط مخاطبت خودت باشي. انگار كه داري براي خودت نامه مي‌نويسي.

+ نوشته شده در  جمعه 15 شهریور1387ساعت 1:39  توسط پيوست  | 

   امروز روزه گرفتم. ديشب شام و سحر رو يكي كردم و ديگه واسه سحر بيدار نشدم. آخه وقتي تنهايي، سحر بيدار شدن هيچ لطفي كه نداره هيچ،‌ باعث مي‌شه كه دو ساعت هم از وقت خوابت زده بشه. درسته كه امروز روزه گرفتم، ولي نزديك بود كه روزه من رو بگيره و ناكار كنه! هيچ روزي از ماه رمضون به اندازه‌ي امروز اذيت نشده بودم. احساس مي‌كردم توي سلول‌هاي بدنم ديگه مايع و الكتروليتي باقي نمونده و سيستم بدنم داره خشك (!) كار مي‌كنه. يه جلسه توي جاده مخصوص و يه بازديد توي جاده قديم و يه دعوا توي يه كارگاه ساخت و يه بازرسي توي ورامين، كل انرژي‌ام رو خالي كرد. ساعت هفت كه شد احساس مي‌كردم كه مدارهاي مغزي‌ام دارن قطع و وصل مي‌شن. به خودم الكي روحيه مي‌دادم و تلقين مي‌كردم كه كاملاً پرانرژي‌ام و حالم خوبه. ولي خداييش اگه اذان يه ساعت ديرتر بود براي اولين بار توي عمرم مجبور مي‌شدم كه روزه‌ام رو بشكنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 22:29  توسط پيوست  | 

   امروز اينترنت پرسرعت من وصل شده و من ADSL دار شدم. توي شرايط خوب، داونلود با سرعت بيشتر از ۲۸ هم امكان‌پذيره. (در حالت ديال‌آپ، كمتر از ۵ هست.) درسته كه توي دانشگاه با سرعت‌هاي داونلود بالاي ۲۰۰ و حتي گاهي بالاي ۵۰۰ هم كار كرديم؛ ولي توي خونه خيلي اتفاق مهم و خارق‌العاده‌اي به حساب مي‌آد. حتي در حركتي باورنكردني، دارم آپديت‌هاي ويندوز رو هم نصب مي‌كنم. بنازم قدرت خدا رو! قبول داريد كه ما ايراني‌ها كلاً نديد بديد بار اومديم؟ يادتونه حدود ده سال پيش كه كنفرانس برلين برگزار شده بود، يه قسمت‌هايي ازش رو نشون دادن؟ يه تيكه كوچيك از رقص يه خانم بي‌حجاب ايراني توي آلمان هم توي فيلم بود. به خاطر همون يه تيكه رقص، دهن همه تا سقف باز مونده بود و همه واسه ديدن دوباره‌ي اون، تقاضاي تكرار فيلم رو كردن و فرداي اون شب، صدا و سيما باز اونو پخش كرد! يا هادي ساعي توي تلويزيون وقت اهداي جايزه به خواهرش، با اون دست مي‌ده و تماشاگري كه تا حالا نديده يه خانم و آقا توي تلويزيون ج.ا. با هم دست بدن، با دهن كف كرده و مات و مبهوت جلوي تلويزيون باقي مي‌مونه! خدا اون روز رو نياره كه صدا و سيما نواختن ساز رو هم توي تلويزيون نشون بده! چه اتفاق‌هايي كه نمي‌افته و چقدر دين‌هاي جوون‌هاي اين مملكت به خطر نمي‌افته! استغفرالله!

پ.ن.۱: حلول ماه رمضان مبارك باشه.
پ.ن.۲: ماه رمضون تنهايي روزه گرفتن ابداً نمي‌چسبه و صفا نداره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 23:27  توسط پيوست  | 

   ۱- حوالي ساعت نه و نيم شب بود كه رسيدم به خونه. اون‌قدر خسته و تشنه بودم كه با ديدن هندونه‌هاي تر و تميز و قلقلي توي مغازه، دهنم آب افتاد و بي‌اختيار رفتم توي مغازه و يه دونه‌شون رو برداشتم و خريدم. كاشان كه بوديم، بدون هندونه نمي‌شد سر كرد. آب و هواي اون‌جا طوريه بايد آب بدنت رو با خوردن هندونه تأمين كني.
   ۲- بساط شام امشب رو هم جلوي تلويزيون پهن كردم. شام امشب، باقي‌مونده‌ي شام ديشبه. فكر كردين وقت دارم هر شب هر شب بشينم و با حوصله آشپزي كنم!؟ شب‌ها هم وقت شام خوردن دلم نمي‌خواد كه روي صندلي و پشت ميز غذا بخورم و روي زمين بساط مي‌كنم. آخه صبح تا شب كه روي صندلي نشستيم و اين نشيمن‌گاه بيچاره‌ي ما له شد روي اين صندلي و اون صندلي! سريال چيپ شبكه سه تموم شده و تلويزيون داره پشت صحنه و مصاحبه‌هاي مردم رو پخش مي‌كنه. بعيد مي‌دونستم كه اين‌قدر علاقه‌مند داشته باشه اين سريال. سريالي كه اسمش رو نمي‌دونم و حتي پنج دقيقه ازش رو هم نديدم. امشب متعجب شدم وقتي كه ديدم مردم توي پارك و جلوي تلويزيون‌هاي بزرگ و به صورت دسته‌جمعي نشسته‌اند و اين سريال درپيت رو نگاه مي‌كنند.
   ۳- به اين نتيجه رسيدم كه همسر آينده‌ي من بايد كدبانوي خوبي باشه. قبول دارم كه زن، كلفت مرد نيست و كارهاي خونه رو نبايد وظيفه زن دونست؛ اما مني كه ساعت نه شب از سركار برمي‌گردم خونه و از خستگي و تشنگي دارم هلاك مي‌شم، وقت و فرصتش رو دارم كه به خودم برسم و شام درست كنم و به كارهاي خونه هم برسم؟ من شديداً معتقدم كه خونه يه كدبانو مي‌خواد و يه مدير خوب. مديري كه توي خونه حبس نباشه، ولي اين بخش جبهه‌ي زندگي رو بهش بسپاري. لااقل واسه امشب نظرم اينه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 23:29  توسط پيوست  | 

   شما لوبيا پلو با گوشت مرغ درست مي‌كنيد؟ ما که تا حالا درست نکرده بودیم. تا امشب که من براي اولين بار درست كردم، البته بهتره بگم كه اختراع كردم. خوشمزه شده بود. هر چند كه از ساعت هشت وقت گذاشتم براش و ساعت ده آماده‌ي خوردن شد. جالبه كه در كمتر از پانزده دقيقه خورده شد! آماده‌كردن، پختن، كشيدن، خوردن (!) و شستن ظرف‌ها رو هم يه تنه انجام دادم. گاهي آشپزي هم لذت‌بخش مي‌شه. از بيكار نشستن كه بهتره. هم وقتت صرف انجام يه كاري شده، همه حوصله‌ات سر نرفته و هم اين‌كه آخرش يه غذاي گرم و خوشمزه نصيبت مي‌شه.

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 23:24  توسط پيوست  | 

  

   مانا و توكا دو برادر كارتونيست كه كارهاي قوي و قشنگ‌شون من رو ياد علايق خاك گرفته‌ام مي‌اندازه. چقدر دلم مي‌سوخت كه مانا، به همراه مهرداد قاسم‌فر، چند ماه زنداني بودند؛ اون هم فقط به خاطر يه كاريكاتور سوسك! كار بالا رو توي وبلاگ مانا ديدم. با حال و هواي گند الميپكي‌مون هماهنگي داره.

+ نوشته شده در  جمعه 8 شهریور1387ساعت 20:56  توسط پيوست  | 

   ۱- از توي يخچال يه كاسه «باقالا قاتوق» در مي‌آرم و كنار نصفه پلويي كه از ظهرم باقي مونده روي گاز گرم مي‌كنم. تنهايي سر ميز غذا خوري نمي‌شينم و ترجيح مي‌دم تلويزيون رو روشن كنم تا اقلاً يه كم سر و صدا توي خونه باشه. جلوي تلويزيون روي زمين سفره مي‌اندازم و شامم رو مي‌خورم. تلويزيون طبق معمول چيزي جز يه مشت مزخرفات نداره. يه سريال درپيت شبانگاهي از شبكه سه كه از ريختش معلومه چرنده، يه فيلم خارجكي توي شبكه يك كه حالش رو ندارم كه بشينم ببينم داستانش چيه، يه خانواده‌ي گند دماغ حال به هم زن توي مسابقه‌ي سيامك انصاري توي شبكه تهران و گزارش ورزشي تكراري و بيخود شبكه خبر. كانال دو هم گفتگوي ويژه خبري داشت. حجةالاسلام خاتمي، كه برخلاف اون‌يكي خاتمي اصلاح‌طلب، جزو جناح اصول‌گراهاست توي تحليل خبري داشت صحبت مي‌كرد. جالبه كه پيش‌وند اسمش نوشته بودند «آيت الله». ما كه زياد از اين القاب حوزوي خبر نداريم ولي اين هم مثل اين‌كه در حال جعل كردن مدرك دكتراي آخونديه. لقب «عمروعاص زمانه» رو بهش دادم. چهره‌اش رو كه مي‌بينم ناخودآگاه عمروعاص توي ذهنم مي‌آد!

   ۲- وارد اينترنت مي‌شم. يه ايميل برام اومده. فرستنده‌اش مهناز بوده. عنوان نامه هم هست «سلام عزيزم»! شصتم خبردار مي‌شه كه باز يه ايميل تبليغاتيه. يعني محض اين‌كه اسم فرستنده اسم يك دختر باشه و با يه كلمه محبت‌آميز شروع بشه، باعث مي‌شه كه طرف ايميل رو باز كنه و اونو بخونه؟ احتمالاً تفكر فرستنده‌ي ايميل اين بوده كه پسرهاي اين دوره زمونه با ديدن اسم يه دختر هم آب از لب و لوچه‌شون آويزون مي‌شه و سريع ايميل رو باز مي‌كنن. چه دوره زمونه‌اي شده. به قول حاجي ما: «مهندس! مرد پيدا نمي‌شه الان. مرد كجا بود!».

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 شهریور1387ساعت 23:37  توسط پيوست  | 

   ۱- فرض كنيد يه دختري براي اولين بار به يه مهموني مي‌ره. توي اون مهموني كه با دوست‌هاش بوده، دختر و پسر قاطي بودن و همه آزادي كامل داشتن و يه پارتي بوده. هر كسي هر چيزي مي‌خورده و همه همون رو مي‌خوردن. همه قرص مي‌خورن، اون هم قرص مي‌خوره. ديگه هيچي نمي‌فهمه و آبرو و حيثيتش رو توي اون شب از دست مي‌ده. شبكه‌ي سه جمهوري اسلامي، برنامه‌اي رو واسه معرفي و هشدار دادن در مورد گروه‌هاي خرافي و پارتي‌ها و تيپ‌هاي بي‌هويت و تقليدي درست كرده كه توي تنها مورد جالبش براي من، گريه‌ي دختري بوده كه توي مدهوش شدن از قرص اكس، آبروي و زندگي براش باقي نمي‌مونه.

   ۲- چقدر از اين موهاي خروسي و كاملاً سيخ زياد شده! زير ابرو برداشتن هم مد شده. نوجوون‌ها ذاتاً مي‌خوان متنفاوت باشن و دل‌شون مي‌خواد ديده بشن. حالا يكي با درس، يكي با ورزش، يكي با تيپ و قيافه. توي اتوبوس، يه پسر سياه چهره ابرو برداشته نشسته بود كه كاملاً موهاش رو سيخ و به سمت بالا كرده بود. يه لحظه دست زد به موهاش. طبيعتاً وقتي ما دست به موهامون مي‌زنيم مي‌خوايم مطمئن بشيم كه موهامون صافه، اما اون كه دست زد، چند تا تار مو كه از سيخي افتاده بودن رو راست كرد كه مبادا يه كم خم شده باشن!

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 شهریور1387ساعت 23:7  توسط پيوست  | 

   توي خونه تنها شدم. همه رفتند مسافرت. خيلي از اوقات زندگي‌م رو مجردي زندگي كردم و مهارت‌هاي اين نوع زندگي رو خوب بلدم. به جز يه بشقاب و چند تا قاشق شسته نشده توي ظرف‌شويي آشپزخونه كار ناتموم ديگه‌اي ندارم. فكر هم مي‌كنم كه پيرهن اتو شده هم ندارم. شايد شلوار اتو شده هم نداشته باشم. به هر حال اون‌قدر خوابم مي‌آد كه به اندازه‌ي نوشتن يه پست كوتاه و آپ كردنش انرژي داشته باشم. شستن همون دو تيكه ظرف و اتو كردن لباس بمونه واسه فردا صبح، قبل از رفتن به شركت. البته الان كه اينو نوشتم يادم افتاد كه فردا صبح قبل از رفتن به شركت بايد برم مدارك سربازي رو تحويل بدم، فيش موبايل رو بريزم و قسط اين ماه وامم رو پرداخت كنم. امروز پيش دكتر رفته بودم كه يكي از فرم‌هاي نظام وظيفه رو برام پر كنه و سلامتم رو تأييد كنه. با ديدن برگه‌ي نظام وظيفه، با تعجب گفت، توي اين سن مي‌خواي بري سربازي! البته اون‌قدرها هم سن بالا نيستم، ولي گويا همه‌ي اين‌جور مشتريان دكتر محل ما هجده ساله بودند. مي‌گفت كه همكارهاي تخصص گرفته‌اش كه بعدش رفتند سربازي، بعد از سي و سه چهار سالگي اعزام شدند. خوب من هم اگه دكترا بگيرم هم همون موقع بايد برم. فعلاً سربازي رو بريم از شرش خلاص بشيم، بعد اگه شد شايد و فقط شايد (!) دكترا هم خونديم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 23:43  توسط پيوست  | 

Hey you, out there in the cold
Getting lonely, getting old
?Can you feel me
Hey you, standing in the aisles
With itchy feet and fading smiles
?Can you feel me
Hey you, dont help them to bury the light
.Don't give in without a fight

چيه؟ چرا اين‌جوري نگاه مي‌كنيد؟! به ما نيومده از اين آهنگ‌ها گوش كنيم؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 0:7  توسط پيوست  | 

   «توجه ، توجه! علامتي كه هم اكنون مي شنويد اعلام خطر يا وضعيت قرمز است و معني و مفهوم آن اين است كه حمله هوايي نزديك است . محل كار خود را ترك كرده و به پناهگاه برويد...»

   يادتونه؟ بيشتر از نوزده سال پيش. زماني كه فينگيل بچه‌اي بيش نبوديم. زماني كه تلويزيون سياه و سفيد داشتيم. زماني كه ساعت هفت صبح برنامه كودك پخش مي‌شد و زماني كه فقط يه كانال يك داشتيم و يه كانال دو نصفه و نيمه. يادتونه شب‌ها وقت بمبارون برق‌ها قطع مي‌شد؟ يادش بخير. امشب هم كه از بيرون اومدم و ديدم كه برق رفته و همه توي تاريكي يه گوشه ساكت نشستن، گفتم كه برق‌ها رو روشن كنيد، وضعيت سفيد شده. اون موقع دو وضعيت قرمز و سفيد داشتيم و الان يه وضعيت سياه كه بايد مدام رنگ سفيد بگرديم پيدا كنيم و بهش بزنيم.

+ نوشته شده در  شنبه 2 شهریور1387ساعت 23:19  توسط پيوست  | 

   ۱- عكس بالا مربوط مي‌شه به سفر احمدي‌نژاد به تركيه. سمت راست محمود احمدي‌نژاد نشسته و سمت چپ، گارسوني ايستاده و مشغول پذيرايي. گذشته از قيافه كه خداداديه، كدام‌يك از اين دو نفر خوش لباس‌تر و تر تميزتر به نظر مي‌آد. محمود آقا يا آقاي پيش‌خدمت؟ محمود احمدي‌نژاد نماينده و منتخب مردم ايرانه. از طرف ايران رفته توي يك كشور خارجي. به نظر شما احمدي‌نژاد هر طور كه دلش خواست مي‌تونه لباس بپوشه؟ آيا اون آزاده كه هر تيپي كه خواست بزنه؟

   ۲- توي لباس پوشيدن معتقد به دموكراسي هستيد؟ يعني هر كسي هر طور كه دلش خواست مي‌تونه لباس بپوشه؟ فرض مي‌كنيم كه شما همراه خانواده به يك مهماني دعوت شديد. آيا تمام افراد خانواده رو آزاد مي‌گذاريد كه هر طور بي‌قيد و راحت لباس خودشون رو انتخاب كنند و هر آرايشي كه خواستند داشته باشند؟ حتي اگه اون تيپ و ظاهر به نظر شما زشت، بي‌ريخت، بي‌كلاس يا مايه‌ي آبروريزي باشه.

   ۳- لطفاً توجه داشته باشيد، من مقايسه‌اي بين خوش‌تيپي دو طرف نكردم. همه حق دارن و «بايد» خوش‌تيپ باشن. خوش تيپ بودن به گروني لباس، باكلاس و مد بالا بودن لباس نيست. كسي خوش‌تيپه كه لباسش مناسب اولاً با شخصيت، فرهنگ و موقعيت شخصي خودش و ثانياً با موقعيت مكاني و زماني كه توش قرار گرفته باشه. لباس عروسي، كار، مهموني، كوه و... با هم متفاوت هستند. هر كدوم از اين لباس‌ها هم به تناسب شخصيت، فرهنگ و موقعيت مالي و فكري هر كسي باز متنفاوته. توي اين عكس، گارسون مناسب با موقعيت پذيرايي ديپلماتيك لباس پوشيده و احمدي‌نژاد مغاير با موقعيت ديپلماتيكي كه توش هست.

+ نوشته شده در  جمعه 1 شهریور1387ساعت 16:27  توسط پيوست  |