تبليغاتX
پيوست

   ديگه هوا سرد شده. صبح‌ها وقتي كه سردي هوا رو حس مي‌كنم دلم نمي‌آد كه از گرمي زير پتو دل بكنم. تا آخرين لحظه‌ي دير شدن صبر مي‌كنم و بعدش از رختخواب در مي‌آم. صبحونه رو مي‌خورم و راه مي‌افتم. سرماي پارسال رو توي بيابون‌هاي كاشان سر كرديم. يادمه كاشاني‌ها مي‌گفتند كه كاشان برف خاصي نمي‌آد و فقط سوز سرماي خشكش آدم رو اذيت مي‌كنه. پارسال كه ما كاشان بوديم چنان سرمايي مملكت رو گرفت و چنان برفي توي كاشان اومد كه پيرمردهاي كاشاني هم همچين سرمايي رو به سختي يادشون مي‌اومد. اگه خدا بخواد مثل اين‌كه امسال زمستون رو توي تهران سر مي‌كنم. توي چندين سال اخير، زمستون‌ها رو دانشجو بودم اما امسال پشت خط سربازي هستم. از بس واسه درس و كار در به در شهرستان‌ها بودم، مزه‌ي زمستون‌هاي تهران رو خوب نچشيدم و درست حسابي يادم نيست كه زمستون رو توي تهران چه‌طور سر مي‌كرديم.

   عين كسي هستم كه بعد از مدت‌ها به شهر و ديارش برگشته و چند ماهي رو بدون در به دري، توي شهرش زندگي مي‌كنه. يادمه روزهاي اولي كه مأموريت كاشانم تموم شده بود، از خونه تكون نمي‌خوردم. لذتي رو كه توي خونه مي‌ديدم هيچ جاي ديگه نمي‌ديدم. همين الانش هم آرامش خونه رو با هيجان بيرون عوض نمي‌كنم. آدم كجا بره كه بيش‌تر از خونه‌اش بهش خوش بگذره! نووجون كه بودم، خونه دلم رو زده بود. دانشگاه كه قبول شدم و سرم گرم شد، قضيه برعكس شد؛ خونه شد مأمن و محل آسايش. حتي دست‌پخت مادرم هم بيش‌تر بهم مزه مي‌داد. شب‌هايي بود كه وقتي سرم رو توي رخت‌خواب خودم و توي خونه‌ي خودمون زمين مي‌ذاشتم خدا رو شكر مي‌كردم. آخه خدا توي يه لحظه من رو از اوج اضطراب و نگراني به اوج آرامش و امنيت رسونده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 مهر1387ساعت 23:37  توسط پيوست  | 

   دومين نوبت آگهي استخدام من هم چاپ شد. واسه واحد زير دستم تقاضاي نيرو كردم. حدود چهل نفر تا حالا تقاضا دادن. چون يكي از شرايط من براشون آشنا بودن با كامپيوتر و نرم‌افزاره، به جاي شماره فكس كارخونه، ايميل دادم تا رزومه‌هاشون رو برام ايميل كنند. مشخصه كه بعضي‌ها اهل اينترنت و ايميل نيستند. مثلاً آيدي يكي «مجيد خفن»ه كه معلومه فقط باهاش چت مي‌كنه و طبيعتاً ايميلي نيست كه بخواد با يه شركت باهاش نامه‌نگاري كنه. يا يكي اصلاً ايميل نداشته؛ رفته يه كافي‌نتي با آيدي كافي‌نت ايميل زده. اغلب كس‌هايي كه ايميل زدند پسرهاي جوون هستند كه بيش‌ترشون فارغ‌التحصيل دانشگاه‌هايي غير از دانشگاه‌هاي دولتي روزانه هستند. دو سه تايي هم دختر توشون ديده مي‌شه كه همه‌شون جزو بي‌تجربه‌ها محسوب مي‌شن. يادتون باشه كه اگه خواستيد جايي رزومه‌ي كاري‌تون رو بفرستيد چند چيز رو توي رزومه‌تون رعايت كنيد. اول اين‌ كه با اطلاعات بي‌خود ذهن كسي رو كه رزومه‌ي شما رو مي‌خونه شلوغ نكنيد. اين رو به خاطر داشته باشيد كه طرف مي‌‌خواد با يه نگاه سرسري بفهمه كه شما چي‌كاره بوديد و چقدر تجربه داريد. بعدش كه نظرش جلب شد باقي جزييات رزومه‌ي شما رو با دقت بيش‌تري مي‌خونه. اطلاعات رو به ترتيب و هوشمندانه به خورد طرف بديد. ازاين‌جا شروع كنيد كه چه سالي درس‌تون رو تموم كرديد. از چه سالي سابقه‌ي كاري‌تون شروع شده. چه مدت سابقه‌ي كار داشتيد. چه جاهايي و چه مدتي كار كرديد. بعدش توي يه بخش جدا بگيد كه چه كارهايي بلديد... توي مواردي كه به دست من رسيده اگه بخوام انتخاب ايده‌آلي انجام بدم، فقط سه نفرشون رو بايد دعوت كنم. ولي چون اين‌جا ايرانه و رزومه‌ها هوشمندانه و از سر دقت پر نمي‌شن بالاي نود درصدشون رو براي مصاحبه خبر مي‌كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 مهر1387ساعت 21:27  توسط پيوست  | 

   احمدي‌نژاد ديروز رو رشت بود. توي ايرنا داشتم حرف‌هاي رييس‌جمهور رو مي‌خوندم. گويا رييس‌جمهور از استقبال مردم سر ذوق اومده. «اين مردم (مردم گيلان)... حادثه‌اي خلق كردند كه در دنيا بي‌نظير بود... درست در لحظه‌اي كه دنياي مادي و خودخواه و نظامي‌گري با شكست روبرو شده است اين حركت مردم گيلان براي ملت دنيا مي‌تواند نويد خوبي باشد.» لحن صحبت‌هاش آدم رو ياد اوايل انقلاب مي‌اندازه. بعد از سي سال باز هم اين ادبيات توي صحبت‌هاي سران ما وجود داره. اين روزها برخي از سران قدرت در ايران از ركود اقتصادي غرب ابراز خوشحالي مي‌كنند. طوري كه انگار با دعاهاي اون‌ها غرب به زمين گرم خورده و نتيجه‌ي تلاش‌هاشون به بار نشسته و به آرزوهاشون رسيدن و كشور سربلند شده. با اين حرف‌هاي صد تا يه غاز نه مملكت آباد مي‌شه و نه سربلندي نصيب‌مون مي‌شه. اگه فكر مي‌كنيد كه اگه احمدي‌نژاد بره و يكي ديگه بياد وضع مملكت عوض مي‌شه سخت در اشتباهيد. سيستم جواب‌گو و خواهان پيشرفت نيست. يه اصل در مملكت‌داري ما وجود داره و اون هم اينه كه بايد امكانات رو «ذره ذره» و به تدريج به مردم داد. مگه كاري داره درست كردن شبكه‌ي مخابراتي و موبايل و ماهواره‌اي كشور كه بيش‌تر از ده ساله داريم زور مي‌زنيم و هنوز هم خيلي از سرويس‌هاش در دسترس نيست؟ مگه دسترسي به اينترنت چيز شاق و پيچيده‌ايه كه با اين پيشرفت كامپيوتري هنوز هم كامپيوترهامون همون مودم‌هاي ديال‌آپ ده سال پيش رو داره؟ مگه درست كردن مترو چيز عجيب و خارق‌العاده‌ايه كه بعد از ده‌ها سال بايد توي پايتخت راه‌اندازي بشه؟ مثال ساده‌تري بزنم؛ مگه درست كردن آسفالت خوب سخته كه هيچ جاي كشور آسفالت استاندارد نداره؟... از اين دست مثال‌ها زياده. نه مشكل پوله، نه مشكل مديريت و نه عدم آگاهي. مشكل سياسته.

+ نوشته شده در  شنبه 27 مهر1387ساعت 22:1  توسط پيوست  | 

   يادمه زماني كه شش هفت سال بيشتر نداشتم، هميشه فكر مي‌كردم كه چرا بعضي اجسام توي آب فرو مي‌رن و برخي ديگه روي آب شناور مي‌شن. اون‌قدر فكر كردم كه يه قانوني براي خودم به دست آوردم. تصور مي‌كردم كه يه جسم هم اندازه و شبيه جسم مورد نظر داشته باشيم، منتها از جنس آب. اگه جسم خودمون از جسمي كه با آب ساخته شده بود، سنگين‌تر بود، جسم‌مون مي‌ره زير آب و اگه از آب سبك‌تر بود، روي آب مي‌مونه. هميشه هم اين قانونم جواب مي‌داد و كاملاً درك مي‌كردم كه چرا يه جسم روي آب مي‌مونه و اون‌يكي مي‌ره زير آب. بعدها فهميدم كه اين قانون عالم بچگي من رو قبلاً ارشميدس كشف كرده! قانون من بيان ساده و بچگانه‌ي قانون ارشميدسه كه مي‌گه به يه جسم غوطه‌ور در آب، نيرويي برابر با وزن آب معادل حجم اون جسم وارد مي‌شه. كشف من توي عالم بچگي شيريني خاصي داشت. چون به چراها و سؤال‌هاي دوران كودكي من جواب مي‌داد. اما يه بدي داشت. بدي‌اش اين بود كه قبل از من اين قانون به نام ارشميدس ثبت شده بود! اگه ارشميدس هنوز به دنيا نيومده بود مي‌رفتم و اين قانون رو به نام خودم ثبت مي‌كردم. لااقل اين‌جوري از سربازي معاف مي‌شدم!

   پ.ن: امروز دو ماه از سربازي رو كم كردن و سربازي شد هجده ماه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387ساعت 22:4  توسط پيوست  | 

   روزها ديگه كوتاه شدند. وقتي كه از شركت بر‌مي‌گردم ديگه شب شده. ديشب خواب مي‌ديدم كه كار رو تعطيل كردم و دارم توي گرگ و ميش هوا از شركت مي‌آم. سركوچه‌ي شركت به جاي پل عابر پياده يه پل ماشين رو بود. شبيه پل روگذر محله‌ي «پل چوبي» خيابون انقلاب. رفته بودم روي پل. نمي‌دونم چي شد كه خيلي ناگهاني و در عين حال خيلي طبيعي از روي پل افتادم. اصلاً هم تعجب نكرده بودم يا شايد هم فرصت تعجب كردن هم نداشتم. بلند شدم و به مسير حركتم ادامه دادم. بيست سي متر كه جلوتر رفتم، برگشتم و عقب رو نگاه كردم. جايي كه افتاده بودم يه لكه‌ي بزرگ خون بود. كاملاً حس مي‌كردم كه ايني كه داره راه مي‌ره، روح منه. اما جسدم پيدا نبود. از اين كه يه روح سرگردوني باشم اصلاً حس خوبي نداشتم. از ترس نه، از حس تنهايي بيدار شدم. نصف شب انگشت به دهن و حيرون كه اين خواب چه معني داره.

   اغلب خواب‌هايي كه مي‌بينم پريشونه. خودشون يادم نمي‌مونه اما اين رو مي‌دونم كه مضمون‌شون اغلب آشفتگيه و حس‌هاي بده. خيلي كم پيش مي‌آد كه خواب‌هايي كه مي‌بينم يادم بمونه. حتي يادمه كه يه بار يه خواب خيلي جالب ديدم كه به نظرم حتماً قابل تعبير بود و معني خوبي داشت. حتي از ديدنش ذوق كرده بودم. همون وقت كه نصف شب از خواب پريدم، بارها با خودم مرورش كردم تا وقتي كه دوباره مي‌خوابم يادم نره. اما وقتي كه صبح از خواب بيدار شدم هر چقدر كه زور زدم حتي ذره‌اي ازش يادم نيومد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مهر1387ساعت 21:55  توسط پيوست  | 

   آخرين رأي‌گيري كه شركت كردم، آخرين رأي‌گيري رياست جمهوري بود. توي رأي‌گيري‌هاي بعدي به دليل مسافرت يا مأموريت نتونستم رأي بدم. دور دوم انتخابات اخير رياست جمهوري، توي يه شهرستان فقير كويري بودم كه هنوز هم كه هنوزه لوله‌كشي گاز شهري رو به خودش نديده. هاشمي مونده بود و احمدي‌نژاد. انتخابم برام مسجل بود. به هاشمي رأي مي‌دادم. تفسير نمي‌كنم كه به چه دليل؛ كه البته الان مشخص شده كه بغض مردم نسبت به هاشمي باعث انتخاب يكي از بدترين گزينه‌ها شد. يادمه رأي‌گيري توي يه شعبه‌ي رأي‌گيري حقير و گـِلي بود. يه پيرزن خميده و فرتوت كه به لهجه‌ي غليظ شهرستاني صحبت مي‌كرد كنار من ايستاده بود كه مي‌خواست رأي بده. پيرزن سواد نداشت تا بنويسه. مسؤولين رأي‌گيري هم طبق قانون نمي‌تونستند كه رأي پيرزن رو روي كاغذ بنويسند. پيرزن از من خواست كه برگه رأي رو براش پر كنم. ازش پرسيدم كه به كي مي‌خواي رأي بدي. پيرزن كه زرنگ‌تر از من بود، بدون توجه به سؤال من، ازم پرسيد كه خود من به كي مي‌خوام رأي بدم! من هم گفتم هاشمي. تا اين رو گفتم، پيرزن به من بي‌اعتماد شد. برگه رأي توي دست من رو با انگشت‌هاي نحيف و لرزون و رنجورش چسبيد و نگه داشت. گفت قسم‌ت مي‌دم كه برگه رأي من رو هاشمي پر نكني، اگه اشتباهي اسم هاشمي رو بنويسي اون دنيا مديوني! بعدش از احمدي‌نژاد تعريف و تمجيد كرد و گفت كه «چهره‌ي رجايي رو داره» مرد با خدايي‌ه و به فكر روستايي‌هاست. تو هم به اون رأي بده. پشت سرش هم كلي دعا براي احمدي‌نژاد كرد. بهش اطمينان دادم و بعدش اسم احمدي‌نژاد رو توي برگه‌اش نوشتم.

   اون شهر يه قبرستون وسيع روي يه تپه‌ي بزرگ داشت كه توي حاشيه شهر بود. ما به همراه دوستان، بعضي نصف شب‌ها كه بي‌خوابي به سرمون مي‌زد و شيطنت‌مون گل مي‌كرد براي تفريح و تنوع (!) مي‌رفتيم روي اون تپه‌ي تاريك و توي قبرستون قدم مي‌زديم. اون پيرزني كه من ديدم بعيد نيست كه الان تنگ همون قبرستون دراز شده باشه. يادم باشه روز قيامت خفتش رو بگيرم و بهش بگم كه با اين انتخابش كشور رو سي سال به عقب پرت كرد. همون قيام قيامت بهش مي‌گم آخه پيرزن پي‌زوري! تو كه وبلاگ نداشتي، تو كه اصلاً سواد نداشتي، حالا آيدي ياهو واسه چت هم بخوره تو سرت، يه سيم‌كارت ده‌تومني ايرانسل هم نديده بودي، چرا توي مسايل سياسي نظر مي‌دي آخه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 مهر1387ساعت 21:46  توسط پيوست  | 

   ديگه به روال سابق برگشتم؛ كارهاي شركت رو توي خونه انجام نمي‌دم. ما كه قراره استرس داشته باشيم و بدو بدو كنيم، لااقل شب‌ها رو بي‌دغدغه بگذرونيم و از خوابمون نزنيم. چه شب‌هاي امتحان نبوده كه زمان دانشجويي بيدار مونديم و از ته دل آرزو كرديم كه امتحان رو به خوبي بديم و بگيريم يه دل سير بخوابيم! واقعاً كه توي همچين شب‌هايي چيزي كه بيش‌ترين لذت رو داره خوابيدنه. اما جالبه كه فقط آرزو و حسرتش توي اون شب نصيب آدم مي‌شه. آرزو داشتيم كه يك روزي بياد كه تمام اين بيدار خوابي‌هاي شب‌هاي امتحان تموم بشه و روزهاي بي‌دغدغه شروع بشن؛ اما ترم‌هاي بعدي هم باز شب‌هاي امتحان بود و دوباره كتاب‌هاي نخونده و جزوه‌هاي ناقص و مسايل حل نشده! لامذهب، الان كه نگاه مي‌كنم چقدر ترم‌ها زياد بودن! حالا هم اگه بخوايم با كار و بدوبدو شب‌هاي پر استرس و بيدارخوابي داشته باشيم زودتر از اون‌چه كه هست فرسوده مي‌شيم. شعار من تا حالا اين بود: «كار، كار، تا سربازي!» اما يه تعريف از كار هست. كار فقط توي محيط كاره، خونه جاي زندگي و آرامشه! اين يه اصل بايد باشه توي زندگي. يادداشت كنيد؛ اصل چهاردهم پيوست!

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 مهر1387ساعت 23:3  توسط پيوست  | 

   با اين‌كه فوتبال نگاه مي‌كنم و مواقعي كه وقت كنم از اخبارش مطلع مي‌شم؛ اما هيچ‌وقت طرفدار هيچ تيم فوتبالي نبودم. مگر توي خود بازي كه دوست دارم هر تيمي كه مستحق برده بازي رو برنده بشه و حال تيمي كه به نظر من پررو و بي‌شخصيته گرفته بشه. واسه همين در تمام بحث‌هاي فوتبالي كه بحث قرمز و آبي در مي‌گيره، عليه هر دو تا تيم موضع مي‌گيرم و چون طرفدار هيچ تيمي هم نيستم كسي نمي‌تونه از «تيم من» بد بگه و خلاصه كركري بخونه! يادمه زماني كه وبلاگ‌ها رو بيش‌تر از الان بالا و پايين مي‌كردم به وبلاگ بچه‌هاي فمينيست هم سر مي‌زدم. يكي از بحث‌هاشون اين بود كه كاري كنند تا زن‌ها هم بتونند برن استاديوم. اون زمان كه توي اوركات عكس‌هاي خصوصي بقيه رو بدون اد كردن‌شون مي‌تونستي ببيني يه عكس توي پروفايل پرستو ديدم كه با دوستانش رفته بودند استاديوم آزادي. بازي ايران و آلمان بود كه زن‌ها رو هم راه داده بودند. من تا حالا استاديوم آزادي نرفتم. دليلش هم فقط يك چيز بوده؛ اون هم اين‌كه مي‌دونم گروه خوني من با آدم‌هاي توي استاديوم نمي‌خونه و از اول تا آخرش بايد حرص بخورم و فلاكت و بي‌سوادي مردم رو نگاه كنم. يه نگاهي به گزارش‌هاي بازي ديروز بندازيد متوجه مي‌شيد كه حداقل نود و پنج درصد تماشاچي‌ها از سلامت رواني برخوردار نيستند. متأسفانه بيش‌ترشون هم از قشر ضعيف و پايين نشين شهر و كشور هستند.

   از جاده خاوران اگه سمت ورامين بريد يه تابلويي كنار جاده است كه سمت روستايي به نام «قلعه‌نو» رو نشون مي‌ده. هر بار كه از اون‌جا رد شدم ياد «امير قلعه‌نويي» افتادم. امير قلعه‌نويي براي من نماد بي‌سوادي و بي‌ادبي و غروره. هيچ‌وقت از شخصيتش خوشم نيومده. شنيدم كه ديروز بعد از مصاحبه گفته كه «قطبي كسي نيست كه درباره‌ي من صحبت كند». البته به اين نتيجه رسيدم كه بازيكن‌هاي فوتبال وطني، لياقت‌شون همين آدم بي‌شخصيت و بي‌سواد و چاله‌ميدوني‌ه تا چهار تا فحش آبدار بارشون كنه و با قلدربازي و لات‌بازي اداره‌شون كنه. يكي از استدلال‌هاي من واسه اين‌كه هيچ وقت طرفدار تيم‌هاي فوتبال نشدم اين بوده كه فقط همين‌مون مونده كه طرفدار يه مشت بچه لات بي‌سواد بي‌تربيت و بي‌شخصيت و تازه به دوران رسيده و نوكيسه بشيم!

پس از نگارش: در تأیید فرمایشات (!) بنده.

+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر1387ساعت 22:33  توسط پيوست  | 

   نه، نمي‌شه. من بايد آپ كنم! خيلي خوابم مي‌آد. نخ دندون و مسواك زدم و آماده شدم كه برم بخوابم. اما اين كرم نوشتن مگه مي‌ذاره. يادمه كه زمان‌هايي از دوران ليسانس كه توي خوابگاه بوديم، پيش مي‌اومد كه شب‌هايي كه فرداش امتحان بود يا بايد درس و مشق و حساب و كتاب پس مي‌داديم تا ساعت حدود سه صبح بيدار مي‌موندم. اون زمان هم توي تاريكي و سكوت خوابگاه، در حالي كه از شدت خواب‌آلودگي مست و ملنگ بودم، مثل بچه مثبت‌ها سراغ كمدم رفتم و مسواك و خمير دندون رو برداشتم كه مسواك بزنم و بعدش برم توي تخت و لالا كنم. اما دو بار برام پيش اومد كه به جاي اين‌كه خميردندون رو بردارم، تيوب كرم دست و صورت رو برداشتم و روي مسواك گذاشتم. تازه بعد از اين‌كه مسواك رو به دندون‌هام كشيدم فهميدم كه گند زدم و به جاي خميردندون كرم روي دندون‌هام كشيدم. جالبش اين بود كه حالا توي اون حالت خماري و چرت و خستگي كه به خودم و زمين و زمان فحش مي‌دادم، رفتم سراغ مايع ظرف‌شويي و با مصيبت چربي كرم رو از مسواك پاك كردم. نكته‌ي اخلاقي اين داستان اينه كه بعد از اين‌كه مسواك رو تميز كردم، باز رفتم سراغ خمير دندون و مسواك زدم و مثل یه پیوست خوب راهی رختخواب شدم. خوب... بچه‌هاي نازنین، اين بود داستان امشب ما...! خوب لالا کنید...

+ نوشته شده در  جمعه 12 مهر1387ساعت 0:19  توسط پيوست  | 

   بذاريد دوباره يه كم غر بزنم. مي‌خوام باز هم شكايت كنم از گذر زمان. وقت‌هايي كه اين‌جوري مي‌نويسم خودم فكر مي‌كنم كه مثل پيرمردها دارم غر و لند مي‌كنم. اما واقعيت اينه كه عمرمون داره خيلي زودتر از اون چيزي كه فكرش رو مي‌كنيم سپري مي‌شه. نمي‌دونم براي شما هم اين‌جوري هست يا نه؛ ولي اين روزهاي من خيلي زود مي‌گذرند. اصلاً نمي‌فهمم زمان چه جوري داره مي‌ره و من رو داره جا مي‌ذاره. مثل همين امروز كه عيد بود و الان ديگه نصف شبه و نفهميديم كه امروز چه طور گذشت و تموم شد. اين روزها خيلي نگران همين قضيه هستم. اين كه چقدر از راه رو رفتيم و چقدر ديگه باقي مونده. توي اين مدت چه كارهايي كرديم و چي به دست آورديم و چه كارهايي مونده و چه كارهايي رو بايد انجام بديم. فكر مي‌كنم زمان باقي‌مونده تا خدمت «منحوس» سربازي و پوشيدن لباس «نجس» نظام مثل برق و باد طي بشه. -مقدار شاكي بودنم از اين القاب و افاضات معلوم شد؟!- فقط اميدوارم شرايط طوري پيش بره كه احساس نكنم توي اون دو سال سربازي دو سال از عمرم رو مفت از دست دادم و چيزي به دست نياوردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 23:37  توسط پيوست  | 

   بامزه‌ترين تفريح اين روزهاي من شده حل مشكلات نرم‌افزارهاي مختلف و سؤالات آي‌تي بچه‌هاي شركت. از ايميل و پاپ‌تري (POP3) گرفته تا نرم‌افزارهاي تخصصي. مشغوليت ذهني‌ام طراحي مكانيزم‌هاي حركتي و دادن ايده‌هاي جديد براي ساخت توي كارخونه است. نماي جلوي چشمم مدل‌هاي ساخته شده‌ي كامپيوتريه، نقشه‌هاي ساخت جديد و نقشه‌هاي ساخته‌شده‌ي قديمي و كتاب‌هاي استاندارد. بايد مواظب حرف‌هايي كه مي‌زنم باشم. نيروي زير دستم بايد بدونه كه كاري رو كه بهش محول كردم بايد انجام بشه. بايد حال دختر نقشه‌كش رو بگيرم كه توي اتاق بقيه پلاس نباشه. به قول مديرمون، يه مدير بايد مثل يه فرمانده جلوي نيروهاش حركت كنه. اگه عقب بموني بقيه هم حركتي نمي‌كنند. مديرمون اغلب حرف‌هاي انگيزشي به مديرهاي رده‌هاي مياني مي‌زنه. حتي پيش اومده كه براي بعضي‌ها تا چهار ساعت حرف زده. بايد بدونيد كه يكي از راه‌هاي مديريت كردن «مخ زدن»ه! بايد از فك قوي برخوردار باشيد. مثل خانم منشي ما. به قول يكي كه مي‌گفت فك خانم منشي ما از آلياژ نيكل و كبالت ساخته شده و مقاومت بالايي داره. از بس كه صبح تا غروب مثل مرغي كه تخم گذاشته در حال غر زدن و سر و صدا كردنه.

   پ.ن: عيد فطر همه‌ي شما مبارك باشه. ايشالله همگي سلامت و خوش‌بخت باشيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 23:36  توسط پيوست  | 

   چقدر جالبه كه يه جوجه طلايي يه روزه، در مدت كمتر از دوماه به يه همچين خروسي تبديل بشه. خروس مذكور، همين جوجه طلايي‌هايي بوده كه كنار خيابون مي‌فروشندشون. مرغ‌داري‌ها، در عرض چهل و دو روز (شش هفته) جوجه‌هاي يه روزه‌اشون رو بزرگ مي‌كنند و به كشتارگاه مي‌فرستند. همين مرغ‌هاي سربريده‌اي كه از مغازه مي‌خريم. توي موجودات روي زمين مثل اين‌كه فقط آدميزاده كه بچه‌اش تا آخر عمرش آويزونشه و بلاي جونش.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مهر1387ساعت 21:42  توسط پيوست  | 

   چند وقت پيش رفته بودم پاساژ «ايرانيان» نزديك ميدون ولي‌عصر، مركز خريد قطعات كامپيوتري. يه هدفون توگوشي معمولي لازم داشتم. همين مارك و نوعي رو كه توي عكس بالا مي‌بينيد خريدم. طبق معمول اين روزهاي بازار قطعات، اين TDK ساخت چينه. چهار هزار و پانصد تومن قيمتش شد. توي بسته‌اي كه خريدم يه هدفون بود و يه جعبه‌ي كوچيك و شكيل واسه جمع كردن و راحت حمل كردن هدفون قرار گرفته بود.

   يه حساب و كتاب سر انگشتي واسه خودم كردم. اگه فروشنده پانصد تومن سود كرده باشه، كسي كه وارد كرده باشه و توزيع كرده باشه هم پانصد تومن سود كرده باشه و سازنده‌ي چيني هم پانصد تومن سود كرده باشه، مي‌شه نتيجه گرفت كه سازنده‌ي چيني، با سه هزار تومن اين هدفون رو ساخته، يه قاب پلاستيكي هم كنارش گذاشته و بسته‌بندي كرده و فرستاده بازار.طبق تجربه‌ي خودم نشستم حساب كردم كه اگه ما بخوايم يه همچين قابي رو براي يه هدفون بسازيم چقدر هزينه مي‌بره. قالب پلاستيكي دو جنسي (شفاف و مات) بعلاوه‌ي قالب داخلي فوم داخلش كه هدفون توش نشسته، حداقل بالاي ده هزار تومان هزينه داره، اون هم در تيراژ خيلي بالا. تازه چاپ مارك TDK روي اون سطح منحني و زير اون هم يه پروژه جداگانه‌ايه واسه خودش.

   وقتي كه صنعت ما عاجز از ساختن يه همچين چيز ساده‌اي هست و با كمترين هزينه مي‌شه قطعه‌ي خوب و ارزون و بي‌دردسر از خارج وارد كرد، مگه صنعت‌گر مغز «حمار» ميل كرده كه پول و عمر و آبرو و هم و غم و حيثيتش رو واسه توليد و صنعت خرج كنه. آخرش هم حساب و كتابش با دارايي و ماليات و شهرداري و هزار تا مأمور ريز و درشت رشوه‌گير و باج سبيل خور پست باشه!

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 20:42  توسط پيوست  | 

   خيلي وقت بود دنبال اين آهنگ «شهيار قنبري» مي‌گشتم. اين آهنگ رو شايد پنج شش سالي بود كه نشنيده بودم. امشب تونستم پنج تا آلبومش رو با هم داونلود كنم. توي سكوت اين وقت شب گوش كردنش مزه مي‌ده. صداي شهيار قنبري من رو برده به زماني كه جوجه دانشجويي بيش نبوديم...

لالا لالا ديگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هرساله...
نخواب آروم گل بادوم ناباور
گل دل‌نازک خسته، گل پرپر
نگو باد ولايت پرپرت کرده
دلاور! قد کشيدن رو بگير از سر...
نخواب وقتي که هم‌بغضت به زنجيره
نخواب وقتي که خون از شب سرازيره
بخون وقتي که خوندن معصيت داره
بخون با من، بيا تا من، نگو ديره...
نخواب اي حسرت سفره، گل گندم
نباش تو دالوناي قصه سردرگم
نخواب رو بالش پرهاي پروانه
که فرياد تو رو کم دارن اين مردم

لالا لالا ديگه بسه گل لاله...

   پ.ن: ساعت حدود يك و ده دقيقه نيمه شبه. اگه مي‌خوايد بدونيد كه چرا تا اين وقت شب بيدارم، بايد بگم كه در راستاي خفه كردن خودم با كار، مشغول انجام كارهاي شركت بودم. هيچ خوشم نمي‌آد كه كارم رو بيارم خونه انجام بدم. اما الان زمانيه كه هدف فقط كاره.

+ نوشته شده در  شنبه 6 مهر1387ساعت 1:14  توسط پيوست  | 

   ما هنوز چرخ خياطي قديمي‌مون رو داريم و ازش استفاده مي‌كنيم. يادش بخير. گاهي كه قاط مي‌زد و پشت سر هم نخ پاره مي‌كرد، راه به راه واسه مامانمون سوزن نخ مي‌كرديم. نخ كردن سوزنش هم مصيبتي‌ه. پر كردن ماسوره رو خيلي دوست داشتم و دلم مي‌خواست مامانم بده من كه ماسوره رو پر كنم؛ ولي چون نمي‌ذاشت، گاهي دور از چشمش خودم اين كار رو تمرين مي‌كردم. از همون بچگي هميشه برام سؤال بوده كه چرخ خياطي چه جوري كار مي‌كنه. اصولاً ماشين‌هاي نساجي، از همين چرخ خياطي دم دستي بگيريد تا ماشين‌هاي بزرگ دوخت و بافت، جزو پيچيده‌ترين دستگاه‌ها هستند. مكانيزم‌هايي كه توشون به كار رفته خيلي زياد، ظريف و كاملاً پيچيده هستند. عكس زير رو چند وقت پيش توي لينك‌ها ديدم. توي يه انيميشن ساده، يه بخشي از كاركرد چرخ خياطي رو نشون مي‌ده. راستي شما هم از اين چرخ خياطي‌هاي قديمي توي خونه‌تون داريد و ازش استفاده مي‌كنيد؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 23:55  توسط پيوست  | 

   سوم مهرماه تموم شد و بيست و چهارمين روز ماه رمضون هم اومد. كمتر از يه هفته به عيد فطر باقي مونده. ماه رمضون امسال رو تنهايي طي كردم. بعد از ماه رمضون هم كار خاصي نمي‌كنم به جز اين‌كه يه وعده صبحونه و ناهار به غذاهام اضافه مي‌شه. نه تفريحي دارم و نه تنوعي. فعلاً فقط وقته كاره. حتي امسال يه پايه واسه رفتن به كوه‌هاي خشك و خالي و برهوت دور و بر تهران هم پيدا نمي‌شه. روزهاي تعطيل هم كارهاي عقب افتاده‌ي شركت رو مي‌رسم. شش هفت ماه آينده رو بايد بكوب كار كنم و از فرصت پيش اومده توي شركت استفاده كنم و خودم رو تا خرخره پر از تجربه كنم.
   خواهرم زنگ زده و نگرانه كه يه وقت غذاهاي مونده‌ي توي يخچال رو نخورم. ولي كي وقت داره كه غذا درست كنه. مجبورم غذاهاي سه چهار روز مونده رو گرم كنم و بخورم. ابداً غذاي مونده بهم نمي‌چسبه و اگه وقت داشته باشم، يه غذاي گرم ساده رو به غذاي مفصل توي يخچال ترجيح مي‌دم. غذاي يخ زده و سرد نه خوشمزه است و نه خاصيت داره؛ حتي ضرر هم داره. خودم رو وزن نكردم؛ ولي از شواهد معلومه كه توي ماه رمضون اقلاً چهار پنج كيلو وزن كم كرده‌ام.
   من نمي‌دونم چرا اين‌ها رو مي‌آم توي وبلاگ مي‌نويسم! وقتي كسي نيست كه باهاش حرف بزني مجبوري كه بياي توي نت و يه كم بنويسي. اون هم آدم كم حرفي مثل من. مثل اينه كه يكي پيدا نشه كه حالت رو بپرسه، بعدش بياي به زور بگي كه «ممنون از احوال‌پرسي شما... خوبم!»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 23:35  توسط پيوست  | 

   الان تازه يادم اومد كه امروز اول مهر بوده. ديگه براي ما اول مهر معني خاصي نداره. نه دانشگاهي هست و نه مدرسه‌اي. ديگه بوي مدرسه و كلاس و درس و مشق توي دماغ‌مون نمي‌پيچه. ديگه حتي دغدغه‌ي شروع ترم و انتخاب واحد و حذف و اضافه هم ندارم. حس‌هاي متفاوتي اين روزها توي كله‌ام موج مي‌خورن. شايد هم نه چندان متفاوت. توي هشت ماه پروژه كه جون كندم و توي سرماي وحشت‌ناك زمستون پارسال و توي گرماي سوزان كوير كاشان هم تجربه‌ي مشابه‌اي داشتم. يادمه اوايل پاييز پارسال كه رفته بوديم كاشان، همه‌ي «كاشوني‌ها» مي‌گفتند كه كاشون شايد توي زمستون سرد بشه، اما برف زيادي نمي‌آد. از شانس ما چنان برفي اومد توي كل كشور، كه در چهل سال گذشته اصلاً سابقه نداشت. يادمه روزي كه برف اومد اشكم دراومده بود كه چرا كارگرهامون ديگه نمي‌تونند كار كنند.
وضعيت الانم كمي متفاوته. شراط كار الانم از «توحش» پايين‌تري برخورداره. توي يه جمله شايد بشه گفت تفاوتش توي اينه كه اون‌جا بايد يه پروژه رو مي‌گردوندم و اين‌جا يه كارخونه رو بايد جوابگو باشم. مهم‌ترين وجه مشترك اين دو موقعيت، مسؤوليته. هيچ چيزي مثل مسؤوليت آدم رو پير و فرسوده نمي‌كنه. هيچ وقت روي آرامش رو نمي‌بيني و هميشه بايد نگران پيشرفت كارها باشي. مسؤوليت رو بايد انجام داد. نمي‌شه از زيرش شونه خالي كرد. گاهي دلم مي‌خواد توي يكي از كارخونه‌ها يا شركت‌هاي دولتي بودم و لنگ روي لنگ دراز مي‌كردم و كسي كاري به كارم نداشت. اگه بدونيد سازمان‌ها و كارخونه‌هاي دولتي چه هتل‌هايي هستند! ديگه از ايران‌خودرو و سايپا و پارس‌خودرو، شركت بزرگتر كه نداريم. همه‌ي اون‌ها رو هم هر روز سر مي‌زنم. آي تنبل‌خونه‌هايي هستند كه نگو! كاركنانش هر چه كمتر بدونند براشون بهتره. اگه كار بلد باشند بايد كار كنند و اگه كاري بلد نباشند كسي كاري به كارشون نداره. توي اين سيستم‌ها فقط ورود اوليه به سيستم و سازمان مهمه. بعدش ديگه كسي نمي‌گه كي هستي و چي‌كار بلدي بكني. آها... عين همون قيف سر و ته كنكور كه مثال مي‌زدند كه ورود بهش مشكله اما بقيه‌ي راه راحت...!

   پ.ن: جديداً مثل اين‌كه قيف كنكور رو هم يه سره كردند و اين سرش هم گشاد شده! فقط پول بايد بدي تا وارد دانشگاه بشي و يه مدركي بگيري. شده مثل توالت عمومي‌هاي تو راهي كه دم درش يكي نشسته پول مي‌گيره. به همون (!) راحتي...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مهر1387ساعت 22:18  توسط پيوست  |