ديگه هوا سرد شده. صبحها وقتي كه سردي هوا رو حس ميكنم دلم نميآد كه از گرمي زير پتو دل بكنم. تا آخرين لحظهي دير شدن صبر ميكنم و بعدش از رختخواب در ميآم. صبحونه رو ميخورم و راه ميافتم. سرماي پارسال رو توي بيابونهاي كاشان سر كرديم. يادمه كاشانيها ميگفتند كه كاشان برف خاصي نميآد و فقط سوز سرماي خشكش آدم رو اذيت ميكنه. پارسال كه ما كاشان بوديم چنان سرمايي مملكت رو گرفت و چنان برفي توي كاشان اومد كه پيرمردهاي كاشاني هم همچين سرمايي رو به سختي يادشون مياومد. اگه خدا بخواد مثل اينكه امسال زمستون رو توي تهران سر ميكنم. توي چندين سال اخير، زمستونها رو دانشجو بودم اما امسال پشت خط سربازي هستم. از بس واسه درس و كار در به در شهرستانها بودم، مزهي زمستونهاي تهران رو خوب نچشيدم و درست حسابي يادم نيست كه زمستون رو توي تهران چهطور سر ميكرديم.
عين كسي هستم كه بعد از مدتها به شهر و ديارش برگشته و چند ماهي رو بدون در به دري، توي شهرش زندگي ميكنه. يادمه روزهاي اولي كه مأموريت كاشانم تموم شده بود، از خونه تكون نميخوردم. لذتي رو كه توي خونه ميديدم هيچ جاي ديگه نميديدم. همين الانش هم آرامش خونه رو با هيجان بيرون عوض نميكنم. آدم كجا بره كه بيشتر از خونهاش بهش خوش بگذره! نووجون كه بودم، خونه دلم رو زده بود. دانشگاه كه قبول شدم و سرم گرم شد، قضيه برعكس شد؛ خونه شد مأمن و محل آسايش. حتي دستپخت مادرم هم بيشتر بهم مزه ميداد. شبهايي بود كه وقتي سرم رو توي رختخواب خودم و توي خونهي خودمون زمين ميذاشتم خدا رو شكر ميكردم. آخه خدا توي يه لحظه من رو از اوج اضطراب و نگراني به اوج آرامش و امنيت رسونده بود.







