تبليغاتX
پيوست

   گويا بركت از مملكت رفته. ناسلامتي امروز عيد قربان بود. دريغ از يه كف دست دنبه كه كسي واسه ما بياره. يا دور و بر ما كسي قربوني نكرده يا با اين تورم، هر كسي كه قربوني كرده كل گوشت رو كرده توي فريزر تا ضرر نكنه! اصولاً سراغ ندارم كسي رو كه روز عيد قربان قربوني كنه و بگرده و فقيري رو پيدا كنه و گوشت قربوني رو به فقرا بده. فكر مي‌كنم كه كسي كه قربوني مي‌كنه و واسه يه گوسفند چهل كيلويي بالاي صد و پنجاه هزار تومان پول مي‌ده (قيمت پارسال كه كاشان بودم) دلش نمي‌آد كه گوشت كيلويي نه هزار تومن رو به اين و اون بخشش كنه. در نتيجه همه رو بين خودي‌ها قسمت مي‌كنه و بخش اعظمش رو توي يخچال خونه‌ي خودش انبار مي‌كنه. با اين اوضاع تورم فكر مي‌كنم تا سال ديگه مردم حيف‌شون بياد كه گوشت بخورند و احتمالاً گوسفندها رو بعد از ذبح عيد قربان موميايي مي‌كنند!

   پ.ن.: قيمت گوشت قرمز چند ساليه كه مثل باقي كالاها خيلي بالا نرفته و توي سه سال گذشته، نسبت به تورم مي‌شه گفت كه ثابت مونده. منتظر يه جهشي توي قيمت گوشت بايد باشيم. اين يه پيش‌بيني پيوستي بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آذر1387ساعت 22:52  توسط پيوست  | 

   1- دايي كشيده، خواهرزاده «پاراف» (هامش) فرموده‌اند.
   2- عكس كاملاً خيالي است و هر گونه شباهت ظاهري چه در حال و چه در آينده به دايي جان پيوست تكذيب مي‌شود.

+ نوشته شده در  جمعه 15 آذر1387ساعت 12:0  توسط پيوست  | 

   امروز ابرهاي سياه آسمون تهران رو گرفته بودند. توي همچين هوايي خواب مزه مي‌ده. اين هوا وقتي با يك ناهار خوب و گرم و دل‌چسب زمستوني و يك بخاري گوشه‌ي اتاق همراه شد، مجبورم كرد كه برنامه‌ي خريد بعدازظهرم رو به طور خوش‌آيندي لغو كنم و به روح هر چي بازار و خريد و خيابونه صلوات بفرستم و بگيرم بخوابم. چه اشكال داره گاهي تنبلي كني و از تنبلي لذت ببري؟! تازه! فلسفه هم براش بافتم. آخه عوضش ديشب تا ساعت نه و نيم توي شركت بودم. ديشب «مجبور» بودم شركت و خيابون رو به خونه ترجيح بدم. امروز تلافي كردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 آذر1387ساعت 19:12  توسط پيوست  | 

خاله سوسكه به هر كي رسيد همه خواستند كه زن‌شون بشه. از بقال و قصاب گرفته تا علاف همدان. آخه خاله سوسكه رفته بود همدون كه «شوهر كنه به رمضون». گمون كنم آمار مردهای مجرد همدان اون زمان خيلي زياد بوده! خاله سوسكه اين همه مرد رو كه مي‌خواستند بگيرندش قبول نكرد. آخه از هر كي مي‌پرسيد كه: «اگه زن تو بشم، منو با چي مي‌زني؟!» هر كسي با ابزار كارش مي‌خواست خاله سوسكه رو تنبيه كنه. مثلاً قصاب با ساطور قصابي يا بقال با سنگ ترازو! خاله سوسكه (كه با يه ضربه‌ي دمپايي مي‌شه كشتش) ديگه زير ساطور و سنگ و چوب طاقت نمي‌آره. ولي خاله سوسكه يه دل نه صد دل عاشق آقا موشه شد. آخه آقا موشه اونو با دم نرم و نازكش مي‌خواست تنبيه كنه. تازه آقا موشه مي‌گفت كه دمش رو مي‌زنه توي سرمه و مي‌كشه به چشم‌هاي خاله سوسكه. خاله سوسكه هم كه دنبال شوهر مي‌گشت اين همه مرد كاسب رو توي همدون گذاشت كنار و رفت زن آقا موشه شد. خاله سوسكه اين‌قدر وسواس سر انتخاب شوهرش داشت، آخرش هم از شوهر شانس نياورد. يه روز كه خاله سوسكه مريض بوده، آقا موشه مي‌ره براي خاله سوسكه آش بپزه. موقع آش پختن، آقا موشه مي‌افته توي ديگ آش و مي‌سوزه و مي‌ميره. خاله سوسكه هم ديگه تا آخر عمر رخت سياه رو از تنش درنياورد و ديگه شوهر نكرد.

پ.ن.1: قصه‌ي خاله سوسكه رو مي‌تونيد از اين‌جا داونلود كنيد.

پ.ن.2: وقتي مي‌خواستم طرح خاله سوسكه رو بكشم، ديدم كه اگه از اين سوسك‌هاي گنده‌ي قهوه‌اي آمريكايي باشه، چندان قيافه‌ي دل‌چسبي نداره؛ واسه همين يه كفشدوزك به جاي خاله «سوسكه» قالب كردم!

+ نوشته شده در  جمعه 8 آذر1387ساعت 22:32  توسط پيوست  | 

   معلومه پيوست هم داره پير مي‌شه. بي‌حوصله شده. اون پيوست صبور كم‌كم داره بي‌حوصلگي رو تجربه مي‌كنه. امروز توي واحدم به يكي از مهندس‌هاي واحد فروش كه توي اتاق ما نشسته بود توپيدم. محكم و خيلي عادي و طبيعي گفتم: «آقاي مهندس! شما اگه كاري نداريد بفرماييد تشريف ببريد اتاق خودتون.» بهش برخورد و چند جواب كوتاه رد و بدل كرديم. گفت كه: «اگه مزاحمم برم.» گفتم: «لطف مي‌كنيد!» در حالي كه معلوم بود كه داره حرص مي‌خوره و اصلاً توقع همچين برخوردي رو نداشته، پاشد و رفت. البته باز سر و كله‌ش پيدا شد . بيچاره تازه بعد از رفتنش فهميده بود كه چقدر جلوي پرسنل زير دستم ضايع‌اش كردم. كمي بحث كرديم و خيلي خونسرد جوابش رو دادم. باز ضايع‌تر شد و مغلوبش كردم . گذاشت و رفت. آخه گفتم كه من با شما اصلاً حرفي ندارم، بفرماييد من با مديرتون صحبت مي‌كنم. تقصير خودش بود. نبايد توي واحد من پلاس باشه. البته تقصير من هم هست كه زودتر دمش رو قيچي نكردم و روش زياد شد. اصلاً خوشم نمي‌آد از افرادي كه محل كار رو با دبيرستان يا دوستي‌هاي دانشگاه اشتباه مي‌گيرند. به قول يكي از دوستان «رفتار سازماني ندارند». حالا اين كه رفتار سازماني چي هست و به چه درد مي‌خوره، خودتون هر برداشتي خواستيد بكنيد؛ حوصله ندارم براتون توضيح بدم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 آذر1387ساعت 21:28  توسط پيوست  | 

   1- چند روزي هست كه ننوشتم. حتي صداي «مشيانه» كه يه زماني گفته بود كه چرا زود به زود آپ مي‌كني هم دراومد. (راستي اگه اين‌جا رو خوندي بنويس كه مشيانه يعني چه!) «كرم» نوشتن مثل اين‌كه يه چند روزيه كه دست از سرم برداشته. توي اين مدتي كه تقريباً هر شب آپ مي‌كردم، فشار و استرس كاري روم زياد بود. اما حالا كارم سبك‌تر شده و استرس خيلي كمتري بهم وارد مي‌شه. شايد بتونم يكي دو روز هم مرخصي بگيرم و يه مسافرت كوچولو هم برم. درسته كه هوا سرد شده، اما وقتي كه منظور از سفر، خود «سفر كردن» باشه، ديگه مهم نيست سرده يا برف و بارون مي‌آد.

   2- تا اين ا.ن. عزيز هست، هر وبلاگ نويس بي‌حوصله‌اي هم مي‌تونه سوژه براي نوشتن پيدا كنه. نگيد كه اي بابا... باز اين پسر گير داد به ا.ن. بحث روزه خوب. تا چهار پنج سال ديگه بايد آقايي رييس‌جمهوري‌تون رو تحمل كنيد ناسلامتي! آقا وقتي كه تشريف بردند به زنجان، فرمودند كه: «امروز دعا مي‌كنيم و نظام استكباري در آن طرف دنيا به هم مي‌ريزد.» ايشان كه محبوب هستند و «عـَـدالت‌خواه» و «عـَـدالت‌پرور» (موقع خوندن روي « عَ » تأكيد كنيد!) و بري از هر عيب و علتي؛ ولي خاك بر سر ما كه به جاي اين‌كه فعاليت كنيم و به خودمون بجنبيم و كشورمون رو بسازيم نشستيم اين‌جا داريم دعا مي‌كنيم كه اون‌سر دنيا به هم بريزه!

   3- يه چيز ديگه هم گفتن كه حيفم مي‌آد نگم: «اگر حضرت نوح براي هدايت بشر 950 سال ايثار کرد امام عزيز ما (حضرت مهدي) تا امروز 1160 سال ايثارگري کرده است.» قانون يك‌هزار و يكصد و شصتم ا.ن. مي‌گه براي اين‌كه از منتظران واقعي حضرت (عج) باشيم، بايد ثابت كنيم كه ايشان از پيامبران هم بالاتر هستند و همه رو به تنهايي سوسك كردن!

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 22:24  توسط پيوست  |