گويا بركت از مملكت رفته. ناسلامتي امروز عيد قربان بود. دريغ از يه كف دست دنبه كه كسي واسه ما بياره. يا دور و بر ما كسي قربوني نكرده يا با اين تورم، هر كسي كه قربوني كرده كل گوشت رو كرده توي فريزر تا ضرر نكنه! اصولاً سراغ ندارم كسي رو كه روز عيد قربان قربوني كنه و بگرده و فقيري رو پيدا كنه و گوشت قربوني رو به فقرا بده. فكر ميكنم كه كسي كه قربوني ميكنه و واسه يه گوسفند چهل كيلويي بالاي صد و پنجاه هزار تومان پول ميده (قيمت پارسال كه كاشان بودم) دلش نميآد كه گوشت كيلويي نه هزار تومن رو به اين و اون بخشش كنه. در نتيجه همه رو بين خوديها قسمت ميكنه و بخش اعظمش رو توي يخچال خونهي خودش انبار ميكنه. با اين اوضاع تورم فكر ميكنم تا سال ديگه مردم حيفشون بياد كه گوشت بخورند و احتمالاً گوسفندها رو بعد از ذبح عيد قربان موميايي ميكنند!
پ.ن.: قيمت گوشت قرمز چند ساليه كه مثل باقي كالاها خيلي بالا نرفته و توي سه سال گذشته، نسبت به تورم ميشه گفت كه ثابت مونده. منتظر يه جهشي توي قيمت گوشت بايد باشيم. اين يه پيشبيني پيوستي بود.



دمپايي ميشه كشتش) ديگه زير ساطور و سنگ و چوب طاقت نميآره. ولي خاله سوسكه يه دل نه صد دل عاشق آقا موشه شد. آخه آقا موشه اونو با دم نرم و نازكش ميخواست تنبيه كنه. تازه آقا موشه ميگفت كه دمش رو ميزنه توي سرمه و ميكشه به چشمهاي خاله سوسكه. خاله سوسكه هم كه دنبال شوهر ميگشت اين همه مرد كاسب رو توي همدون گذاشت كنار و رفت زن آقا موشه شد. خاله سوسكه اينقدر وسواس سر انتخاب شوهرش داشت، آخرش هم از شوهر شانس نياورد. يه روز كه خاله سوسكه مريض بوده، آقا موشه ميره براي خاله سوسكه آش بپزه. موقع آش پختن، آقا موشه ميافته توي ديگ آش و ميسوزه و ميميره. خاله سوسكه هم ديگه تا آخر عمر رخت سياه رو از تنش درنياورد و ديگه شوهر نكرد.