تبليغاتX
پيوست

   اين طرح رو از بين كارهاي قديمي‌م پيدا كردم. يادمه كه از سر بيكاري و بي‌حوصلگي كشيدمش. امروز كه ديدمش بخشي از خاطراتم زنده شد. گاهي بعضي اشيا يا برخي از زواياي زندگي يا حتي يه رفتار يا اخلاق از جلوي ديد آدم كنار مي‌رن. كم‌كم فراموش مي‌شن. اما بعد از مدتي مثل اين‌كه در يك صندوقچه‌ي قديمي رو باز كرده باشي چشمت بهشون مي‌افته و برات جذابيت دارن. اين حس رو امروز جلوي آينه هم داشتم. خيلي وقت بود كه جلوي آينه به صورتم زل نزده بودم و به گوشه گوشه‌ي چهره‌ام دقت نكرده بودم. برام جالب بود كه توي سياهي چشم‌هام زل بزنم و بخوام كه از توشون به «من» نگاه كنم. مي‌شه تصور كرد كه انگار كسي از توي اون سياهي بهت خيره شده و داره نگاهت مي‌كنه. توي زواياي صورتم دقيق مي‌شم و متوجه مي‌شم كه چهره‌ام لاغرتر از قبل شده.

+ نوشته شده در  جمعه 27 دی1387ساعت 21:39  توسط پيوست  | 

   باورش براي خودم هم سخته كه سي و هفت روز تمام هيچي توي وبلاگم ننوشتم. توي اين مدت يه جرح و تعديلي به زندگي كرديم. يه گوشه‌هايي‌ش رو بريديم و يه جاهايي‌ش رو تاريك يا محو كرديم. يه جاهايي رو هم چراغ گرفتيم كه روشن كنيم. براي شروع نوشتن بذاريد فضاي امروز رو شرح بدم. توي تاكسي. بوي نون باگت تازه‌ي مرد كنار دستي معده‌ام رو قلقلك مي‌ده. بيرون سوز زمستوني هست و من، بي‌خيال، به ماشين‌هاي گشت ارشاد و انتظامي و نيروهاي لباس شخصي و اطلاعاتي دور و بر ميدون انقلاب نگاه مي‌كنم. معلوم نيست امروز چه خبره كه خيابون‌هاي اطراف ميدون رو قرق كردن. تهي هستم. بي‌احساس، بي‌تفاوت، بي‌رگ. به اين فكر مي‌كنم كه در حال حاضر زندگي رو پوچ مي‌بينم. به اين كه توي اين زندگي دنبال چي هستيم و مهم‌تر از اون، آخرش به چه چيزي مي‌رسيم. به اين كه آدم‌هايي كه خوشبختي رو واسه خودشون نخوان و براي خودشون ارزش قايل نباشن نمي‌تونن براي ديگران هم خوشبختي بيارن. من جزو اون آدم‌ها هستم. با تمام تهي بودن‌ها اين رو مي‌دونم كه زندگي هميشه يك شروع دوباره است نه يك پايان هميشگي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 دی1387ساعت 21:10  توسط پيوست  |