هر چقدر هم كه شب قبل خوابيده باشي، باز هم وقتي كه يه كم احساس سرما توي جونت بيافته و بعدش طبق عادت قديمي و زمستوني، پتو دستت بگيري و جلوي بخاري بساط كني، توي يک چشم به هم زدن چشمهات سنگين ميشه و توي خواب خوش بعدازظهر دست و پا ميزني. امروز كه جمعه نيست ولي خيلي شبيه جمعه است. آخه آخرين جمعهاي كه داشتيم اصلاً رنگ و مزهي جمعه نداشت. انگار كه شنبه بود يا يك روز ديگه كه با رنگ قرمز توي تقويم نوشته باشندش.
اينجور كه از نوشتهي مرضيه برميآد، ديگه نميخواد بنويسه. توي يكي از كامنتهايي كه واسه من گذاشته بود گفته بود كه شايد به خاطر ناشناس بودن يه روز وبلاگش رو عوض كنه. شايد اون روز همين امروز بوده باشه. راه كامنتگذاشتن رو بسته و ايميلي هم ازش نداريم كه خبر بگيريم. نميدونم كه دليلش اين هست يا نه. ولي من هم يك بار به خاطر ناشناس بودن و ناشناس نوشتن وبلاگم رو عوض كردم و به اين خونه اومدم. يه اعتراف كنم؛ خانمهاي خواننده قول بديد كه لنگه كفش پرت نكنيد! ابداً منظورم به ننوشتن مرضيه نيست، اين موضوع رو چند وقتي بود كه ميخواستم بنويسم. عموماً هر وقت كه يك خانم وبلاگ نويس كم كار ميشه من بلافاصله ظنم به اين سمت ميره كه يه فرد مذكر پا توي كفش اون خانم كرده و زندگيش رو فعلاً دچار اختلال كرده. قبل از اينكه من رو به بدبيني متهم كنيد بگم كه من شايد جنس خانمها رو خوب نشناسم (مثل تمام مردها) ولي جنس خودم رو خوب ميشناسم. ما مردها عموماً پوست كلفتي داريم و دندونهاي تيز. درثاني، زندگي جاري و احساسي ما چندان توي نوشتههامون نمود نداره. اونقدر كه توي نوشتههاي (اغلب) خانمها رد و پاش معلوم ميشه.
پ.ن.1: خانم مسافر ببخشيد ديگه؛ اينبار هم موضوع پستم در مورد اناث شد. اين سري رو ببخشيد، قول ميدم ديگه تكرار نشه!
پ.ن.2: من آنتي زن نيستم. من رو متهم نكنيد.
پ.ن.3: مرضيه خانم، خوب مينويسي. اگه وبلاگ جديد زدي آدرسش رو بده. قول ميدم لو ندم.
صداي سريال در پيت شبكهي نميدونم چند داره ميآد. زن ميخواد تكليف بچهي توي شكمش رو معلوم كنه. تكليفش رو با شوهر «آشغال»ش. ميگه كه شوهرش تجديد فراش كرده، يا ميخواد بكنه. چند سالي هست كه فهرست سريالها و فيلمهايي كه توشون شلوار مردها دو تا ميشه زياد شده. جالبه كه خانمهاي ايراني خيلي به اين سريالها روي خوش نشون ميدن و تقريباً همه با اشتياق سريال رو دنبال ميكنند. من فكر ميكنم كه خانمها با ديدن اين سريال توي دلشون كيف ميكنند كه هنرپيشهي مرد اغلب خوشتيپ سريال، رفته يه زن خوشتيپ و خوشگل ديگه گرفته. ولي عجيبه كه شوهر خودشون اين كار رو بكنه پدرش رو در ميآرن. ميگن زنها حسودن ها!
صورتم رو به شيشهي تاكسي نزديك كردم. خودم رو تا جايي كه ميتونستم به در چسبوندم تا از نفر كناري فاصله بگيرم. دماغم رو تا حدي كه توي اون پرايد كوچولو جا داشت، به طرف درز و شكاف پنجره ميكشوندم كه يه وقت بوي نوزادي كه توي بغل آقاي كنار دستي بود به دماغم نرسه! براي شما شايد عجيب باشه، مخصوصاً شما خانمها، ولي من با ديدن نوزاد مشمئز ميشم. اصلاً از بچگي من با بچهها مشكل داشتم؛ مخصوصاً نوزادها. متنفرم از اينكه بوي يک نوزاد به دماغم بخوره. حتي فكر كردن بهش هم حالم رو بد ميكنه. حاضرم هر روز سيرابي پاك كنم ولي يک بار بوي بچه به دماغم نخوره. حالا هي بگيد سيرابي و كله پاچه بو ميده. قربون كله پاچه و سيرابي برم كه حداقل خاصيتشون اينه كه شكم رو سير ميكنند. به قول حاجي ما كه ميگه من اگه جاي بچههام چهار تا گاو خريده بودم بيشتر سود ميكردم!
خيلي خوبه كه چند تا هدف كوتاه مدت داشته باشي كه توي چند ماه يا يك سال بهشون برسي. خيلي وقت بود طعم تمرين كردن و تلاش كردن و رسيدن به هدف از دهنم رفته بود. خيلي خوب و دلچسبه كه آدم كاستيهاي خودش و مواردي رو كه بايد به شخصيت، زندگي و دانستهها و داشتههاش اضافه كنه فهرست كنه و بهترينهاش رو انتخاب كنه و توي فرصتي كه داره بهشون برسه و بعدش از برآورده شدن اونها لذت ببره. از اينكه حس كنه كه چيزي به زندگي و شخصيتش اضافه شده حس سربلندي و رضايت داشته باشه. اين «رضايت» هم از اون حسهاي خوب دنياست. از اون حسهايي كه يه گوشه ميايستي و با خيال راحت دستت رو به كمرت ميزني و با غرور، به اون چيزي كه بهش رسيدي يا انجام دادي نگاه ميكني.
And it's breaking my heart
I know what I must do
I hear my country call me but I want to be with you
I'm taking my side one of us will lose
Don't let go
I want to know
That you will wait for me until the day
There's no borderline...
داشت فراموشم ميشد كه كريس دي برگي هم وجود داره. امشبم رو با داد و هوارهاي اون، به سبك روزهاي خوابگاه دانشجويي، شلوغ كردم. وسطهاش به اين فكر ميكردم كه اين روزها توي لو دادن وبلاگم بيپروا شدم. يه زماني برام مهم بود كه كسي وبلاگم رو شناساييام نكنه، ولي الان احساس ميكنم كه ديگه اون حساسيت رو ندارم. وبلاگ قبليام رو به اين خاطر كه فكر ميكردم آدرسش پيش برادرم لو رفته، توي يه حركت غافلگير كننده (!) به طور كامل ديليت كردم. الان ديگه اون حساسيت رو ندارم كه كسي بدونه اسم واقعي من چيه، چي و كي هستم و چيكاره هستم. (البته تا اونجا كه ميدونيد كارهي خاصي نيستم!) اين تغيير نشونهي چيه؟ جو گير شدم؟ البته همچنان خوشم نميآد كه اقوام و دوستانم از وجود اينجا خبر داشته باشند.
اونقدر اين شبها، دير وقت و خسته برگشتم خونه كه فرصت نوشتن يه پست ناقابل رو هم نداشتم. دو سه شب هم حسابي تنام ميخاريده كه يه چيزي آپ كنم؛ ولي خوابيدن رو به آپيدن (!) ترجيح دادم. اين هفته به جرگهي آدمهايي پيوستم كه دمدمهاي اذان صبح از خونه ميزنند بيرون و وقتي كه شب به خونه برميگردند، فقط دو ساعت بيدار هستند. زود ميخوابند تا بتونند صبح زود بيدار بشن. باز هم درگير كار شدم. بهتره بگم كه درگير كار شديم؛ يا درگير كارمون كردند. شب عيد بايد پروژههايي رو كه دستمون هست به يه جايي برسونيم تا قبل از عيد، يه پولي ازشون نصيبمون بشه. توي اين هفته خيلي خسته شدم. طوري كه امشب وقتي كه ساعت هشت از سر كار برگشتم خونه، دل مادرم به حالم سوخته بود. آخه وقتي كه مثل هميشه به سيبزميني سرخكردههاش ناخنك ميزدم نگفت كه دست نزن، همهاش رو خوردي!
پ.ن.: ديشب بدجور حس يه گرگ خسته رو داشتم كه از فرط لول خوردن كِــرمها توي تنش استخون درد گرفته بود. باز بگو وبلاگ به چه درد ميخوره! خوب هر چيزي رو نميشه هر جايي گفت. (بخونش: هر جايي نميشه كرم ريخت!)
ساعت دوازده ديشب راه افتادم و براي يه مأموريت كاري رفتم اصفهان و نيم ساعتي هست كه رسيدم خونه. اولين و آخرين باري كه رفتم اصفهان، سال هشتاد و دو بود. خيلي خسته هستم و اومدم كه سري به نت بزنم و بعدش برم يه دوش بگيرم. از شنيدن قطع شدن سيستم اساماس ديشب برنامهي نود حالم گرفته شد. از اينكه جوان كاردرست و باسوادي مثل عادل فردوسي پور را دارن شوت ميكنند بيرون و باهاش رفتاري مثل رضا رشيدپور و فرزاد حسني انجام ميدن حرصم گرفته. آوردن عبارت «تضعيف نظام» حتي اگه يه تهمت يا فرافكني باشه ميتونه توي اين مملكت پايههاي هر حركت و جنبشي رو از ريشه قطع كنه. نظامي كه مشهور و محبوب شدن و سرمايهدار شدن رو براي افراد غيرخودي مجاز نميدونه و شديداً با اين مسأله برخورد ميكنه. چه بانك پارسيان باشه، چه سعيد حجاريان، چه تركسل و چه عادل فردوسي پور.