تبليغاتX
پيوست

   بهترين‌ها رو توي سال جديد براي همه‌ي شما آرزو دارم. ايشالله كه به هر چي كه خير شما در اون‌ه برسيد. نوروزتون مبارك.

+ نوشته شده در  جمعه 30 اسفند1387ساعت 22:21  توسط پيوست  | 

   تمام شد و رفت. امروز آخرين روز كاري امسال بود. امسال هم كهنه شد و منتظر نو شدن سال هستيم. ما هم توي كهنگي امسال مستهلك شديم. سايش زيادي داشتيم. بالا و پايين داشتيم. چپ و راست شديم و به ديوار ساييديم. پنچر كرديم و گلگير كج كرديم. هنوز هم فرمون‌مون رو چسبيديم. لامذهب اين مسير زندگي، جاده‌هاي زيادي داره و پر از پيچ و خمه. خيلي از پيچ‌هاش قابل پيش‌بيني‌ه و كلي از دست‌اندازهاش كانه خيابون‌هاي خراب‌شده‌ي تهران يهو جلوي پات سبز مي‌شن و تا بخواي پات رو بذاري روي ترمز و سرعت كم كني، تالاپي از روشون رد مي‌شي و با كله و حتي گاهي با باسن به سقف مي‌خوري! جاده‌ي عجيبيه اين جاده‌ي زندگي. ايستگاه بعدي سربازي‌ه. تا اوايل ارديبهشت صبر كنيد تا شاهد يك پيوست كچل باشيد. شايد هم شاهد نباشيد و براي دو ماه غيبم زد و رفتم توي سربازخونه. اين هم از اون پيچ‌هاي جاده‌ي زندگي‌ه كه مي‌دوني وجود داره ولي اين‌كه چقدر دست‌انداز داره و چقدر شلوغه و چقدر كج و كوله است و چاله چوله داره... و خلاصه سالم ردش مي‌كني يا نه معلوم نيست. صبر كنيد. تا آخر اين پيچ بشينيد و ببینید. يا سالم و سر وقت يا پنچر و شايد هم تصادف كرده. خلاصه ازش مي‌گذريم. بايد ازش بگذريم. بايد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 20:58  توسط پيوست  | 

   امروز مطلبي رو مي‌خوندم راجع به يك پنير محلي ايتاليايي. پنيري كه با لاروهاي يك مگس تخمير مي‌شه و حتي با همون لاروها خورده مي‌شه! واقعاً چه مذاق‌ها و طبع‌هاي غذايي توي دنيا پيدا مي‌شه ها! به هر چي ايراني كله پاچه خوره گفتن زكي! من خودم يكي دو سالي هست كه ديگه علاقه‌اي به پنيرهاي پاستوريزه كه شبيه خمير گچي هستند ندارم. پنيرهايي رو دوست دارم كه بو دار باشن. پنيرهايي كه بوي آغل گوسفند بدن! مثل اون صحنه‌ي فيلم كارتوني Ratatouille كه وقتي كه بازرس، اولين تكه از غذاي مخصوص سرآشپز رو توي دهنش مي‌ذاره، پرت مي‌شه به گذشته و ياد دست‌پخت مادرش و دوران كودكي‌ش مي‌افته. عقيده دارم پنير هم همين‌طور بايد باشه؛ وقتي كه مي‌ذاريش توي دهنت، پرتت كنه به دل طبيعت و فكر كني كه توي آغل گوسفندها هستي! اگه موافق اين قضيه نيستيد پس لابد پنير معروف فرانسوي‌ها هم به مذاق‌تون خوش نمي‌آد؛ چون بوي عرق بدن و جوراب عرق كرده مي‌ده!

   حالا كه حرف پنير و گوسفند وسط اومد بذاريد بگم كه فرق دوشيدن گوسفند و گاو در اينه كه گاو رو از كنار مي‌دوشند ولي گوسفند رو در حالي كه يكي از پاهاش رو توي هوا نگه داشته‌ان از عقب مي‌دوشند. خوب مسلمه كه از اون‌جا كه گوسفند خانم با آقاي چوپان رودربايستي نداره، وسط شيردوشي گاهي خوشي زير دلش مي‌زنه و پي‌پي مي‌كنه! البته جاي هيچ نگراني نيست؛ چون كه چوپان مهربون قصه‌ي ما بعد از رفتن گوسفند بي‌تربيت، با دست پشگل‌ها رو از روي شير جمع مي‌كنه.
نتيجه‌ي اخلاقي: هر كس در ملاء عام پي‌پي كنه، گوسفندي بيش نيست.
نتيجه‌ي شرعي: گوسفند به چوپان محرمه.
نتيجه‌ي علمي: پشگل روي شير شناور مي‌مونه!

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 18:56  توسط پيوست  | 

   اعتقاد دارم در شب‌هايي كه علي‌رغم اين‌كه آدم خوابش مي‌آد ولي خوابش نمي‌بره و همه‌اش توي رختخواب غلت مي‌زنه و از اين پهلو به اون پهلو مي‌شه، بلند شدن از رختخواب و چند دقيقه دور زدن توي خونه باعث مي‌شه كه راحت و سريع به خواب بره. چند شب قبل وقتي كه بي‌خوابي به سرم زده بود، راه افتادم و رفتم توي حياط. توي سكوت و مهتاب شب، صدايي از دور به گوشم خورد. صداي هياهوي چند تا پرنده، مثل صداي غاز، اردك يا مرغابي؛ كه از دوردست مي‌اومد. حدس زدم كه لابد يه دسته پرنده مهاجر توي آسمون دارن پرواز مي‌كنند. به سرعت توي آسمون دنبال رد پرنده گشتم. حدسم درست بود و خوش‌شانس بودم كه همون لحظه از بالاي سر من در حال عبور بودند. حدود سي تا پرنده سفيد رنگ كه به سمت شمال پرواز مي‌كردند. لحظه‌اي كه به من رسيدند ديگه سر و صدا نمي‌كردند و تا آخرين لحظه كه ساختمون‌هاي پيچ در پيچ تهران جلوي ديدم رو گرفتند همون‌طور ساكت موندند. شايد از اون ارتفاع دويست متري من رو ديده بودند و فهميده بودند كه يه آدم بيكار خواب به خواب شده توي تاريكي شب يه گوشه ايستاده و داره زاغ سياه‌شون رو چوب مي‌زنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 22:23  توسط پيوست  | 

   واقعاً گرسنه بودم. شام رو با ولع تمام بلعيدم. اين روزها احساس مي‌كنم كه معده‌ام الاستيك‌تر از قبل شده و تا هر جا كه دلش بخواد كش مي‌آد. به زبان ساده، سيرموني ندارم! الان تمام نيازهاي روحي و جسمي‌م تأمين شده و فقط مونده خوابيدن. ديشب دير خوابم برد، بد هم خوابيدم. صبح هم زود از خواب بيدار شدم. بعد از كم‌خوابي ديشب و شام مفصل امشب، الان مي‌خوام برم يه چاي دارچيني براي خودم بريزم كه طبق فرمايشات اين لينك محترم، همراه با عسل تبديل به يك داروي حيرت‌انگيز مي‌شه. اون بيست تا معجزه‌اي كه نوشته رو جدي بگيريد. از خواصل عسل خيلي شنيدم. زنده باد چاي با عسل و دارچين!

+ نوشته شده در  شنبه 10 اسفند1387ساعت 22:7  توسط پيوست  | 

   عاشق اين دخترهاي خوشگل چادري سريال‌هاي درپيت تلويزيون شدم. اون لب و گونه و دماغ عمل‌كرده‌شون دل و ايمون ما رو برده. چادر آويزون از سر و كول‌شون درس ايمان و وقار و حجب و حيا به تمام زنان اين سرزمين مي‌ده. چه دخترهاي خوب و نجيبي... به به!

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 22:30  توسط پيوست  | 

   اين‌روزها تب فيس بوك بدجوري ايراني‌ها رو گرفته. چند وقتي هست كه فيلترش برداشته شده و مثل تب اوركات و حتي بيشتر از اون، داره اپيدمي پيدا مي‌كنه. عجيبه كه اوركات هنوز فيلتره و فيلتر فيس بوك رو به طور ناگهاني و سراسري برداشته‌ن. فكر مي‌كنم كه توي فضاي قبل از انتخابات رياست جمهوري، اين حركت بيشتر جنبه‌ي اطلاعاتي و امنيت ملي مي‌تونه داشته باشه. خيلي از كساني رو كه ارتباطي باهاشون نمي‌شد برقرار كرد يا براي چند وقتي خبري ازشون نداشتي يا به كل حتي گم و گور شده بودند، مي‌شه توي فيس بوك پيدا كرد. فقط مشت قنبر، سرايدار كارخونه، توي فيس بوك اكانت نداره كه اون هم به سلامتي فكر كنم همين روزها به اين شبكه‌ي وسيع ارتباط خاله زنكي ايران بپيونده.

   توي فيس بوك مي‌چرخيدم. اميرفر-شاد ابر-اهيمي توي پروفايلش نوشته بود: «برايم تعريف کرده‌اند اولين حس مادرم نسبت به وجود من، حالت تهوع بوده.» جمله‌ي جالبي‌ه. نمي‌دونم كه كي اینو گفته. مثل همیشه خدا رو شكر مي‌كنيم كه ما هيچ‌وقت زايمان نكرده و نخواهيم كرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 22:7  توسط پيوست  | 

   پنج‌شنبه، باز رفته بودم اصفهان. يك مأموريت يك‌روزه. اين دفعه برعكس اون دفعه سوغاتي نياوردم؛ ولي عوضش برعكس اون‌سري فرصت كرديم كه كمي توي اصفهان بچرخيم. هوس كاشي‌كاري‌هاي بي‌نظيرش رو كرده بوديم. رفتيم و ديديم. جاي شما خالي. اصفهان واقعاً شهر قشنگي‌ه. همين كه يه دور توي ميدون نقش جهان بزني مثل اينه كه نصف جهان رو گشتي. دل ما ايراني‌ها هم به همين نقش و نگارها و خط و خطوط آسموني و بهشتي نياكان‌مون گرمه. راستي كجا رفت اون همه هنر و هنرمند و نقش و نگارهاي موندني و جاويدان؟

   پ.ن: اگه تا حالا بريوني نخورديد نيم عمر خود را بر باد فنا رفته بدانيد. توي ادامه‌ي مطلب هم عكس گذاشتم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 20:54  توسط پيوست  |