1- يك زماني توي برنامههاي كودك، آدم بزرگهاي سرشناس، باسواد و كار بلدي مشغول بودند و برنامه ميساختند. حميد جبلي، مرضيه برومند، فاطمه معتمد آريا، رضا بابك، اكبر عبدي، آتيلا پسياني و... اون زمان، برنامههاي كودك خيلي دلچسبتر بودند و به دل مينشستند. حتي گذر زمان اونها رو كهنه نكرد. توي بازار كساد برنامههاي كودك، ديدن كلاهقرمزي و پسرخاله، هم براي بچهها و هم براي بزرگترها شاديآور بود. باز همون مرام پسرخاله رو عشق است. اگه قراره يكي به فكر نون و نفت خونه باشه، همين پسرخاله است. هيچ دقت كرديد كه امسال ديگه پسرخاله خيلي كم پيش مياومد كه بگه: «نفت بگيرم!» يادمه كه چهار سال پيش اين وظيفه رو رييس جمهور به عهده گرفت و كار پسرخاله رو سبك كرد. مثل اينكه پسرخاله هم به احترام محمود خان نفت گرفتن رو بيخيال شده.
2- بعد از تموم شدن مأموريت كاشانم توي تيرماه، پيش نيومد كه مرخصي برم. تجربه بهم ميگه كه هر وقت من مرخصي رفتم يا انجام كارهاي شخصي رو به كارهاي شركت ترجيح دادم يه اتفاقي افتاده يا يه جار و جنجالي به پا شده. به همين خاطر مرخصي رفتن رو به خلوت شدن سرم و سبك شدن كارهام موكول كردم كه اصولاً همچين چيزي هيچ وقت پيش نميآد. براي من كه موقعيت مرخصي رفتن برام پيش نميآد، نفس تعطيل بودن و سر كار نرفتن خيلي مزه ميده و بهم خوش ميگذره. حتي اگه جايي نرم و حتي اگه سرم رو به همين اينترنت و از اون بدتر به برنامههاي آبكي تلويزيون گرم كنم. حداقل خوبيش اين بود كه به جهل خودم پي بردم. آخه تا الان فكر ميكردم كه جومونگ هم مثل يانگوم از تبار اناثه ولي چند روز پيش به لطف خواهرزاده فهميدم كه جومونگ مَـرده. من همون يانگوم خانم رو هم نديده بودم البته. آخرين سريال چشم بادومي كه ديدم هانيكو بوده. خداوند نسل همهشون رو از روي زمين برداره.
