1- اين هم از نمايشگاه كتاب رفتن امسال من. امسال كسي پيدا نشد كه بريم نمايشگاه و تنها رفتم. واسه نمايشگاه رفتن بايد سه روز وقت گذاشت تا همهي سوراخ سنبههاش رو خوب بگردي. يه سر هم به غرفهي كتابهاي خارجي زدم. آخرهاي وقتم بود و بايد سريعتر مياومدم كه بيام خونه و بند و بساطم رو جمع كنم و برگردم پادگان. دلم راضي نشد كه پول هنگفت واسه كتابهاي خارجي بدم. منابع اينترنتيشون رو ميگيرم و ميخونم. در كل به نسبت وقتم خوب ديدم و خوب خريد كردم.
2- آدم نسبتاً ايدهآليستي هستم و تقريباً دلم ميخواد كه بهترينها (مناسبترينها) هميشه به وجود بيان و بهترينها هميشه پديدار بشن؛ اما اين پست من واسه خوب نوشتن نيست. واسه «فقط» نوشتنه. شايد هم واسه اينكه بهتون اعلام كنم كه هستم ولي كم هستم. آخه فقط يه پنجشنبه و جمعه رو خونه هستم. اگه به وبلاگتون سر نميزنم ببخشيد و بدونيد كه به خاطر همين كمبود وقته و البته به اين خاطر كه به اينترنت پرسرعت (پرسرعت ايراني البته) بدعادت شدم و با اينترنت ديالآپ نميتونم كار كنم. اينترنت ايدياسالم رو شارژ نكردم؛ چون يه شب بيشتر توي هفته خونه نيستم و بدون استفاده هدر ميره. با اين اينترنت ديالآپ فوق فوقش يه آفلاين ياهو مسنجر و ميلم رو چك كنم.
3- فكر ميكردم كه بدترين ضربهي سربازي به زندگي من كاتي باشه كه وسط كار و پيشرفت من ميزنه... اما حالا ميبينم شايد همين كات يكي از جنبههاي مثبتش باشه. شرحش باشه واسه وقت بيشتر و به قول معروف: «بعداً بهتون ميگم»!
