تبليغاتX
پيوست

   1- اين هم از نمايشگاه كتاب رفتن امسال من. امسال كسي پيدا نشد كه بريم نمايشگاه و تنها رفتم. واسه نمايشگاه رفتن بايد سه روز وقت گذاشت تا همه‌ي سوراخ سنبه‌هاش رو خوب بگردي. يه سر هم به غرفه‌ي كتاب‌هاي خارجي زدم. آخرهاي وقتم بود و بايد سريع‌تر مي‌اومدم كه بيام خونه و بند و بساطم رو جمع كنم و برگردم پادگان. دلم راضي نشد كه پول هنگفت واسه كتاب‌هاي خارجي بدم. منابع اينترنتي‌شون رو مي‌گيرم و مي‌خونم. در كل به نسبت وقتم خوب ديدم و خوب خريد كردم.

   2- آدم نسبتاً ايده‌آليستي هستم و تقريباً دلم مي‌خواد كه بهترين‌ها (مناسب‌ترين‌ها) هميشه به وجود بيان و بهترين‌ها هميشه پديدار بشن؛ اما اين پست من واسه خوب نوشتن نيست. واسه «فقط» نوشتن‌ه. شايد هم واسه اين‌كه بهتون اعلام كنم كه هستم ولي كم هستم. آخه فقط يه پنج‌شنبه و جمعه رو خونه هستم. اگه به وبلاگ‌تون سر نمي‌زنم ببخشيد و بدونيد كه به خاطر همين كمبود وقت‌ه و البته به اين خاطر كه به اينترنت پرسرعت (پرسرعت ايراني البته) بدعادت شدم و با اينترنت ديال‌آپ نمي‌تونم كار كنم. اينترنت اي‌دي‌اس‌ال‌م رو شارژ نكردم؛ چون يه شب بيشتر توي هفته خونه نيستم و بدون استفاده هدر مي‌ره. با اين اينترنت ديال‌آپ فوق فوقش يه آفلاين ياهو مسنجر و ميل‌م رو چك كنم.

   3- فكر مي‌كردم كه بدترين ضربه‌ي سربازي به زندگي من كات‌ي باشه كه وسط كار و پيشرفت من مي‌زنه... اما حالا مي‌بينم شايد همين كات يكي از جنبه‌هاي مثبت‌ش باشه. شرحش باشه واسه وقت بيشتر و به قول معروف: «بعداً بهتون مي‌گم»!

+ نوشته شده در  جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 19:40  توسط پيوست  | 

   مهندس مي‌گه صبح خيلي زود كه آفتاب نزده اگه از خونه بزني بيرون سه تا «سين» مي‌بيني. سگ و سُپور(رفتگر) و سرباز. مي‌گم دستت درد نكنه ديگه، حالا سُپور يه چيزي، ما رو با سگ يكي كردي! مي‌خنده و مي‌گه ما هم اين دوران رو گذرونديم. ديروز صبح كه آفتاب نزده بود، فقط يك سگ لنگ ديدم كه از حوض وسط ميدون آب خورد و از خيابون خالي و بدون ماشين، سريع توي تاريكي خودش رو گم و گور كرد. ديروز اما سرباز فراوون ديدم. من هم از ديروز جزوشون شدم. تا حالا كه همه چيز خوب بوده. دوستان سپاهي مهربون بودند. لطف داشتند و به جز نشوندن توي آفتاب و گذروندن وقت ما با صف و نوبت، كاري به كارمون نداشتن. همين آفتاب نشستن‌ها البته روي ما رو سياه و سوخته كرده. مثل دهاتي‌ها؛ يا مثال با كلاس و پز دادني و وبلاگ مآبانه‌ش، مثل اسكي رفته‌ها. پادگان خوب بود و تر تميز. از فردا جدي كليد مي‌خوره، يك سال و نيم رها از زندگي، چون كبك با سري در زير برف.

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 23:7  توسط پيوست  |