تبليغاتX
پيوست

   تهران هستم و از پشت كامپيوترم دارم تايپ مي‌كنم. يك ماه از تبريز رفتن من  گذشت. براي يك هفته اومدم مرخصي. اين روزهاي تهران پر از گرماست. پر از طعم داغ آسفالت و ساختمون و گرماي ماشين‌ها و حس لباس‌هاي خيس از عرق. طبق معمول خيلي كم توي خونه بند مي‌شم و حتي توي اين گرما روزي دو بار حداقل بيرون مي‌رم؛ واسه خريد يا گشت و گذار. هر چقدر كه شهرستان برات جذاب باشه و براي گشت و گذار و تفريح و تفرج شوق و ذوق داشته باشي، بعد از يه مدت برات تكراري مي‌شه و اگه بهت سخت بگذره حتي غير قابل تحمل هم مي‌شه. اون وقته كه آدم دلش واسه شهر و خيابون‌ها و حتي گرما و شلوغي شهر خودش تنگ مي‌شه. تبريز فعلاً براي ما تازگي خيلي داره و اميدوارم كه تا پايان يك سال سربازي، دل‌مون ازش سير نشه و خيلي دلتنگ تهران نشيم. بزرگ‌ترين مزيتي كه در حال حاضر تبريز داره، خنكي اون‌جاست. اين‌روزها تبريز هم گرمه، ولي گرماي هوا غير قابل تحمل نيست. حتي شب‌ها خيلي خنكه و  احتياجي به كولر نيست. بر خلاف تهران كه بدون كولر نفس هم نمي‌شه كشيد. البته زمستون هم سرما استخون مي‌تركونه. فعلاً كه دل‌مون به هواي پاك و خنك تبريز خوشه و حواسمون به طبيعت زيبا و دشت‌هاي وسيع و كوه‌هاي قشنگ آذربايجان پرت شده.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 23:54  توسط پيوست  | 

   بیستمین روزیه که اومدیم به آذربایجان. پادگان ما حدود سی و پنج کیلومتر از شهر تبریز فاصله داره. اغلب کارکنان پادگان ساکن شهر تبریز هستند و با سرویس رفت و آمد می­کنند. ما هم چند روزی دنبال خونه­ی اجاره­ای توی تبریز گشتیم. تبریزی­ها لااقل توی اجاره دادن خونه روی خوش به مجردها نشون نمی­دن. از چهل تا بنگاه مسکن که بهشون سر زدیم، سی­تاشون توی نگاه اول و قبل از این­که حرف و سؤال ما تموم بشه جواب منفی می­دادند و می­گفتند: «واسه مجردی نداریم...!» هرچند که دیگه داره وقت ازدواج می­شه؛ اما مثل این­که این حرف­ها به قیافه­ی ما نمی­آد. بیست روز پیش هفت تا افسر وظیفه بودیم که بعد از تموم شدن دوره­ی آموزشی، به این پادگان اومدیم. اهالی این پادگان کوچیک کلی ذوق زده شده بودند که هفت تا افسر وظیفه به پادگان­شون اومده بود؛ از طرفی هم متعجب و نگران بودند که کار در تخصص و تحصیلات ما ندارند. همون روز اول همه­مون رو توی واحدهای پادگان تقسیم کردند. من رو که تنها مهندس جمع هستم به واحد مهندسی فرستادند. درسته که واحد مهندسیه، اما اصولاً کاری پیدا نمی­شه که بخوان به خاطرش من رو به دردسر بیاندازند. تا حالا که مهم­ترین کاری که توی این واحد کردم، درست کردن و خوردن صبحانه و تمیز کردن اتاقم بوده. الان هم توی اتاق نشستم، در رو قفل کردم، یه لیوان چای دارچینی ریختم و بی­خیال دنیا دارم می­نویسم. یک سال باید توی این وضعیت باشیم. صبح­هامون به همین نحو می­گذره (تلف می­شه). امیدوارم توی شهر خونه گیرمون بیاد تا لااقل کمی از وقت بعدازظهر رو بتونم مفید بگذرونم. تنها خوبی اینجا وقتیه که خودت رو به بی­خیالی بزنی، «علی بی­غم» باشی و و بی­خیال دنیا و اتلاف وقت و عمر و جوونی، از هوای پاک و لطیف و خنک اینجا لذت ببری. هوای تبریز، خصوصاً اینجا، نسبت به تهران خیلی خنک­تره و اگه سه تا لُــر ایلامی باهامون هم­اتاق نبودند شب­ها دو تا پتو رو از رومون بر می­داشتیم و کولر رو خاموش می­کردیم و می­خوابیدیم!
   *اصولاً اعتقاد ندارم و نمی­تونم به جای «سربازی» بگم «خدمت» اما این واژه توی ما «آش خورها» مصطلحه.

+ نوشته شده در  شنبه 20 تیر1388ساعت 20:30  توسط پيوست  | 

   توی صبحگاه پادگان، وقتی سردار می گه که امروز سالگرد شهادت دکتر بهشتی و هفتاد و دو تن از یارانشه، یادم می افته که امروز سالگرد تولد منه. دقیقاً همون صبح به دنیا اومدم. می تونید حدس بزنید که الان چند سالمه. یک هفته شده که توی خطه ی آذربایجان مستقر شدیم. از پادگان ما حدود سی کیلومتر تا خود شهر تبریز راهه. الان تبریز و توی کافی نت نشستم و دارم تایپ می کنم. دومین باره که توی شهر اومدیم. دفعه ی قبل «ائل گلی» اومده بودیم. الان اومدیم تا توی خیابون ها یه دوری بزنیم و با شهر آشنا بشیم. امیدوارم که بتونم توی تبریز یه خونه ی کوچیک و ترتمیز برای اجاره کردن پیدا کنم و توی شهر ساکن بشم. موندن توی محیط پادگان جز عقب موندن از دنیا نفع دیگه ای نداره. سربازی به خودی خود هشتاد درصد وقت و زندگی آدم رو تلف می کنه و من امیدوارم که از اون بیست درصد باقی مونده بتونم نهایت استفاده رو بکنم. دارم دنبال کار می گردم. روی حساب سابقه ای که توی صنعت دارم امید هست که کاری بتونم پیدا کنم ولی احتمال پیدا کردن کار نیمه وقت خیلی کمه. با این که نسبت به تهران ابداً توی وضعیت مناسبی نیستم ولی حال خوش و روزهای خوبی دارم و به زندگی، حتی به این غربت و دوری دلگرمم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 تیر1388ساعت 18:57  توسط پيوست  |