تبليغاتX
پيوست

   ديشب از ميدان راه‌آهن تبريز سوار اتوبوس شدم و اومدم تهران. يك ساعت بعد از راه افتادن اتوبوس، تا خودِ تهران خوابيدم. امروز هم كه رسيدم خونه، باز هم شش ساعت خوابيدم. نمي‌دونم چرا هر چقدر توي اتوبوس بخوابي باز هم كه انگار نخوابيده باشي، بايد بعد از رسيدن به مقصد، بخوابي و خستگي مسافرت و خوابيدن توي اتوبوس رو از تن به در كني. اين چند وقته هم، حسابي خسته شده بوديم. تر تميز كردن خونه و جور كردن اسباب زندگي خيلي ازمون انرژي گرفت. خوشبختانه همه چيز خوب پيش رفت و لوازم خونه تكميل شد.
   فردا صبح زود و هوا روشن نشده راه مي‌افتم و مي‌رم سمت كاشان. توي وبلاگ قبلي‌ام بود كه از مرگ كارگرمون توي كاشان نوشتم. اون موقع مأموريت بودم توي كاشان و گاه‌گاهي از كافي‌نت آپ مي‌كردم. هنوز هم كه هنوزه رأي دادگاه اعلام نشده. اسم من به عنوان سرپرست كارگاه توي پرونده هست. چند روز قبل تماس گرفتند و گفتند كه بايد به دادگاه مراجعه كنم. خدا كنه هر چه زودتر پاي من از اين پرونده بيرون بياد و از شرش خلاص بشم.
   بعد از نوشتن كلمات بالا و بعد از اين‌كه يك بار ديگه مرورشون كردم، مثل پست قبل به اين نتيجه رسيدم كه نوشته‌هام كاملاً داره به «حال نوشت» تبديل مي‌شن. قبلاًها اقلاً يه كم تحليل و تفكر توي نوشته‌هام به چشم مي‌اومد ولي الان تنها چيزي كه جلوي چشم‌هامه دردسرهاي روزمره‌ي خودمه. اميدوارم خيلي به درد روزمرگي دچار نشم. تا الان هدفم رها شدن از شر محيط پادگان بود. واسه همين از روز اول ورودم، دنبال خونه گرفتن بودم و بالاخره تونستيم خونه اجاره كنيم. هدف بعدي پيدا كردن كاره. از كاشان كه برگردم و برسم به تبريز، به طور جدي دنبال كار مي‌گردم تا اين يك‌ساله خيلي الاف و بي‌كار نباشم.

+ نوشته شده در  جمعه 6 شهریور1388ساعت 23:1  توسط پيوست  |