تبليغاتX
پيوست

   توي افكار خودم هستم و با خودم همراه هستم. دو روز هست كه تهرانم. امروز يه دل سير تهران رو گشتم. از خيابون فرشته بگير تا ميدون وليعصر و كتاب فروشي‌هاي انقلاب. توي هواي خنك امروز تهران كه به سردي مي‌زد، حسابي، با خودم، قدم زدم و تهران رو تماشا كردم.دلم براي تهران تنگ مي‌شه. براي قدم زدن‌هاي تنهايي توي خيابون‌هاي تهران. اين سري زياد تهران نموندم. فردا صبح زود حركت مي‌كنم و مي‌رم شمال و پس‌فردا از سمت گيلان مي‌رم اردبيل و بعدش هم تبريز. خيلي دلم مي‌خواد جاده‌هاي كوهستاني اون سمت رو تماشا كنم. فكر مي‌كنم كه منظره‌هاي فوق‌العاده‌اي انتظارم رو مي‌كشند.
   حس‌هاي جالبي دارم امشب. حس عاشقي رو دارم كه از معشوقش خداحافظي مي‌كنه. حس كسي كه داره دل مي‌كـَنه و مي‌ره. حس كسي كه يه سرنوشت جديد انتظارش رو مي‌كشه. نمي‌دونم اثر دو روز تنهايي توي تهرانه، يا به خاطر رفتن به تبريز يا شايد هم به خاطر هواي ابري و باروني امروز تهران… هر چي كه هست اين حس‌هاي خوب رو با خودم توي رختخواب مي‌برم و چند دقيقه‌ي بعد مي‌خوابم.

+ نوشته شده در  جمعه 3 مهر1388ساعت 1:32  توسط پيوست  |