
اين طرح رو از بين كارهاي قديميم پيدا كردم. يادمه كه از سر بيكاري و بيحوصلگي كشيدمش. امروز كه ديدمش بخشي از خاطراتم زنده شد. گاهي بعضي اشيا يا برخي از زواياي زندگي يا حتي يه رفتار يا اخلاق از جلوي ديد آدم كنار ميرن. كمكم فراموش ميشن. اما بعد از مدتي مثل اينكه در يك صندوقچهي قديمي رو باز كرده باشي چشمت بهشون ميافته و برات جذابيت دارن. اين حس رو امروز جلوي آينه هم داشتم. خيلي وقت بود كه جلوي آينه به صورتم زل نزده بودم و به گوشه گوشهي چهرهام دقت نكرده بودم. برام جالب بود كه توي سياهي چشمهام زل بزنم و بخوام كه از توشون به «من» نگاه كنم. ميشه تصور كرد كه انگار كسي از توي اون سياهي بهت خيره شده و داره نگاهت ميكنه. توي زواياي صورتم دقيق ميشم و متوجه ميشم كه چهرهام لاغرتر از قبل شده.
