تبليغاتX
پيوست - سگ و سُپور و من

   مهندس مي‌گه صبح خيلي زود كه آفتاب نزده اگه از خونه بزني بيرون سه تا «سين» مي‌بيني. سگ و سُپور(رفتگر) و سرباز. مي‌گم دستت درد نكنه ديگه، حالا سُپور يه چيزي، ما رو با سگ يكي كردي! مي‌خنده و مي‌گه ما هم اين دوران رو گذرونديم. ديروز صبح كه آفتاب نزده بود، فقط يك سگ لنگ ديدم كه از حوض وسط ميدون آب خورد و از خيابون خالي و بدون ماشين، سريع توي تاريكي خودش رو گم و گور كرد. ديروز اما سرباز فراوون ديدم. من هم از ديروز جزوشون شدم. تا حالا كه همه چيز خوب بوده. دوستان سپاهي مهربون بودند. لطف داشتند و به جز نشوندن توي آفتاب و گذروندن وقت ما با صف و نوبت، كاري به كارمون نداشتن. همين آفتاب نشستن‌ها البته روي ما رو سياه و سوخته كرده. مثل دهاتي‌ها؛ يا مثال با كلاس و پز دادني و وبلاگ مآبانه‌ش، مثل اسكي رفته‌ها. پادگان خوب بود و تر تميز. از فردا جدي كليد مي‌خوره، يك سال و نيم رها از زندگي، چون كبك با سري در زير برف.

+ نوشته شده در  جمعه 4 اردیبهشت1388ساعت 23:7  توسط پيوست  |