1- هنوز عرقِ رفتنم به تبريز خشك نشده، دوباره برگشتم تهران. براي گرفتن مرخصي مشكلي ندارم اما بايد حساب تعداد مرخصيهاي باقيموندهام رو داشته باشم و فكر خرج و مخارج مسافرت رو هم بكنم. ضمن اين كه تابستون توي آذربايجان موندن نعمتيه. اين روزها به وبلاگ هر كدوم از بچههاي تهران كه سر بزني از گرماي «خرما پزون» تهران گله كردن. در حالي كه اونجا شبهاي خنك و گاهي سردي رو داره و توي روز هم احتياج به كولر پيدا نميكنيد مگه اين كه اتاقتون خيلي آفتابگير باشه.
2- نوشتههاي اين روزهاي من تبديل شدن به «حال نوشت»! از خواص سربازي اينه كه دنياي آدم تبديل ميشه به يك محيط محصور به نام پادگان و آدمهايي با لباسهاي فرم خاكي رنگ يا سرتاپا سبز. خاكي رنگهاش سرباز هستند و بزرگترين دغدغهشون «دو در كردن» و «پيچوندن»ه؛ حالا چه ميخواد كنسرو باشه، كار كردن باشه، مرخصي رفتن باشه، پست و نگهباني باشه… به هر حال دايم دنبال زيرآبي رفتن و استراحت كردن هستند. سبز رنگهاش هم برادران سپاهي هستند كه بزرگترين مشكل كاريشون اينه كه صبح بايد سوار سرويس بشن و بيان سر كار و كارت بزنند و منتظر باشند كه ساعت يك و نيم بشه و نماز رو بخونند و دوباره كارت بزنند و سوار بر سرويسها، برن خونه. و فعلاً هم بزرگترين افتخارشون اينه كه طرفدار ا.ن. هستند. واسه همينه كه به در و ديوار ميزدم كه از محيط يكنواخت پادگان بزنم بيرون. دو سه روز پيش يه خونه قولنامه كرديم. تر تميز و جمع و جوره و يك پشت بوم دنج واسه هواخوري داره. خودِ شهر تبريز نيست، توي راه پادگان به سمت تبريزه. از شهر كوچيك ما بيست و پنج كيلومتر تا تبريز راهه. از سر كوچهمون ميشه سوار شد و با پونصد تومن رفت تبريز.
3- اين روزها دلم «عشق» و «عاشقي» ميخواد.
4- ديروز وقتي به وبلاگ فرناز سر زدم، مريضي برادرش و حال و هواي اين روزهاي اون و خونوادهش فكرم رو مشغول كرد. يه جوون مثل خود ما كه سلامتيش رو از دست داده؛ يعني بزرگترين خوشي زندگيش تبديل به درد و ناخوشي شده. كاش دعاهامون اثر كنه و هر چه زودتر حال «شاهرخ» خوب بشه. براش دعا كنيد.
