توي خونه تنها شدم. همه رفتند مسافرت. خيلي از اوقات زندگيم رو مجردي زندگي كردم و مهارتهاي اين نوع زندگي رو خوب بلدم. به جز يه بشقاب و چند تا قاشق شسته نشده توي ظرفشويي آشپزخونه كار ناتموم ديگهاي ندارم. فكر هم ميكنم كه پيرهن اتو شده هم ندارم. شايد شلوار اتو شده هم نداشته باشم. به هر حال اونقدر خوابم ميآد كه به اندازهي نوشتن يه پست كوتاه و آپ كردنش انرژي داشته باشم. شستن همون دو تيكه ظرف و اتو كردن لباس بمونه واسه فردا صبح، قبل از رفتن به شركت. البته الان كه اينو نوشتم يادم افتاد كه فردا صبح قبل از رفتن به شركت بايد برم مدارك سربازي رو تحويل بدم، فيش موبايل رو بريزم و قسط اين ماه وامم رو پرداخت كنم. امروز پيش دكتر رفته بودم كه يكي از فرمهاي نظام وظيفه رو برام پر كنه و سلامتم رو تأييد كنه. با ديدن برگهي نظام وظيفه، با تعجب گفت، توي اين سن ميخواي بري سربازي! البته اونقدرها هم سن بالا نيستم، ولي گويا همهي اينجور مشتريان دكتر محل ما هجده ساله بودند. ميگفت كه همكارهاي تخصص گرفتهاش كه بعدش رفتند سربازي، بعد از سي و سه چهار سالگي اعزام شدند. خوب من هم اگه دكترا بگيرم هم همون موقع بايد برم. فعلاً سربازي رو بريم از شرش خلاص بشيم، بعد اگه شد شايد و فقط شايد (!) دكترا هم خونديم.
+ نوشته شده در دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 23:43  توسط پيوست
|
