<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پيوست</title>
<link>http://pvast.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Sep 2009 22:01:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>حس رفتن</title>
<link>http://pvast.blogfa.com/post-134.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   توي افكار خودم هستم و با خودم همراه هستم. دو روز هست كه تهرانم. امروز يه دل سير تهران رو گشتم. از خيابون فرشته بگير تا ميدون وليعصر و كتاب فروشي‌هاي انقلاب. توي هواي خنك امروز تهران كه به سردي مي‌زد، حسابي، با خودم، قدم زدم و تهران رو تماشا كردم.دلم براي تهران تنگ مي‌شه. براي قدم زدن‌هاي تنهايي توي خيابون‌هاي تهران. اين سري زياد تهران نموندم. فردا صبح زود حركت مي‌كنم و مي‌رم شمال و پس‌فردا از سمت گيلان مي‌رم اردبيل و بعدش هم تبريز. خيلي دلم مي‌خواد جاده‌هاي كوهستاني اون سمت رو تماشا كنم. فكر مي‌كنم كه منظره‌هاي فوق‌العاده‌اي انتظارم رو مي‌كشند. &lt;br /&gt;   حس‌هاي جالبي دارم امشب. حس عاشقي رو دارم كه از معشوقش خداحافظي مي‌كنه. حس كسي كه داره دل مي‌كـَنه و مي‌ره. حس كسي كه يه سرنوشت جديد انتظارش رو مي‌كشه. نمي‌دونم اثر دو روز تنهايي توي تهرانه، يا به خاطر رفتن به تبريز يا شايد هم به خاطر هواي ابري و باروني امروز تهران… هر چي كه هست اين حس‌هاي خوب رو با خودم توي رختخواب مي‌برم و چند دقيقه‌ي بعد مي‌خوابم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 22:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pvast&amp;postid=134</comments>
<dc:creator>pvast</dc:creator>
<guid>http://pvast.blogfa.com/post-134.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تبريز، تهران، كاشان</title>
<link>http://pvast.blogfa.com/post-133.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   ديشب از ميدان راه‌آهن تبريز سوار اتوبوس شدم و اومدم تهران. يك ساعت بعد از راه افتادن اتوبوس، تا خودِ تهران خوابيدم. امروز هم كه رسيدم خونه، باز هم شش ساعت خوابيدم. نمي‌دونم چرا هر چقدر توي اتوبوس بخوابي باز هم كه انگار نخوابيده باشي، بايد بعد از رسيدن به مقصد، بخوابي و خستگي مسافرت و خوابيدن توي اتوبوس رو از تن به در كني. اين چند وقته هم، حسابي خسته شده بوديم. تر تميز كردن خونه و جور كردن اسباب زندگي خيلي ازمون انرژي گرفت. خوشبختانه همه چيز خوب پيش رفت و لوازم خونه تكميل شد. &lt;br /&gt;   فردا صبح زود و هوا روشن نشده راه مي‌افتم و مي‌رم سمت كاشان. توي وبلاگ قبلي‌ام بود كه از مرگ كارگرمون توي كاشان نوشتم. اون موقع مأموريت بودم توي كاشان و گاه‌گاهي از كافي‌نت آپ مي‌كردم. هنوز هم كه هنوزه رأي دادگاه اعلام نشده. اسم من به عنوان سرپرست كارگاه توي پرونده هست. چند روز قبل تماس گرفتند و گفتند كه بايد به دادگاه مراجعه كنم. خدا كنه هر چه زودتر پاي من از اين پرونده بيرون بياد و از شرش خلاص بشم.&lt;br /&gt;   بعد از نوشتن كلمات بالا و بعد از اين‌كه يك بار ديگه مرورشون كردم، مثل پست قبل به اين نتيجه رسيدم كه نوشته‌هام كاملاً داره به «حال نوشت» تبديل مي‌شن. قبلاًها اقلاً يه كم تحليل و تفكر توي نوشته‌هام به چشم مي‌اومد ولي الان تنها چيزي كه جلوي چشم‌هامه دردسرهاي روزمره‌ي خودمه. اميدوارم خيلي به درد روزمرگي دچار نشم. تا الان هدفم رها شدن از شر محيط پادگان بود. واسه همين از روز اول ورودم، دنبال خونه گرفتن بودم و بالاخره تونستيم خونه اجاره كنيم. هدف بعدي پيدا كردن كاره. از كاشان كه برگردم و برسم به تبريز، به طور جدي دنبال كار مي‌گردم تا اين يك‌ساله خيلي الاف و بي‌كار نباشم.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 28 Aug 2009 19:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pvast&amp;postid=133</comments>
<dc:creator>pvast</dc:creator>
<guid>http://pvast.blogfa.com/post-133.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حال نوشت</title>
<link>http://pvast.blogfa.com/post-132.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   1- هنوز عرقِ رفتنم به تبريز خشك نشده، دوباره برگشتم تهران. براي گرفتن مرخصي مشكلي ندارم اما بايد حساب تعداد مرخصي‌هاي باقي‌مونده‌ام رو داشته باشم و فكر خرج و مخارج مسافرت رو هم بكنم. ضمن اين كه تابستون توي آذربايجان موندن نعمتي‌ه. اين روزها به وبلاگ هر كدوم از بچه‌هاي تهران كه سر بزني از گرماي «خرما پزون» تهران گله كردن. در حالي كه اون‌جا شب‌هاي خنك و گاهي سردي رو داره و توي روز هم احتياج به كولر پيدا نمي‌كنيد مگه اين كه اتاق‌تون خيلي آفتاب‌گير باشه. &lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   2- نوشته‌هاي اين روزهاي من تبديل شدن به «حال نوشت»! از خواص سربازي اين‌ه كه دنياي آدم تبديل مي‌شه به يك محيط محصور به نام پادگان و آدم‌هايي با لباس‌هاي فرم خاكي رنگ يا سرتاپا سبز. خاكي رنگ‌هاش سرباز هستند و بزرگترين دغدغه‌شون «دو در كردن» و «پيچوندن»ه؛ حالا چه مي‌خواد كنسرو باشه، كار كردن باشه، مرخصي رفتن باشه، پست و نگهباني باشه… به هر حال دايم دنبال زيرآبي رفتن و استراحت كردن هستند. سبز رنگ‌هاش هم برادران سپاهي هستند كه بزرگ‌ترين مشكل كاري‌شون اين‌ه كه صبح بايد سوار سرويس بشن و بيان سر كار و كارت بزنند و منتظر باشند كه ساعت يك و نيم بشه و نماز رو بخونند و دوباره كارت بزنند و سوار بر سرويس‌ها، برن خونه. و فعلاً هم بزرگ‌ترين افتخارشون اينه كه طرف‌دار ا.ن. هستند. واسه همين‌ه كه به در و ديوار مي‌زدم كه از محيط يك‌نواخت پادگان بزنم بيرون. دو سه روز پيش يه خونه قول‌نامه كرديم. تر تميز و  جمع و جوره و يك پشت بوم دنج واسه هواخوري داره. خودِ شهر تبريز نيست، توي راه پادگان به سمت تبريزه. از شهر كوچيك ما بيست و پنج كيلومتر تا تبريز راهه. از سر كوچه‌مون مي‌شه سوار شد و با پونصد تومن رفت تبريز.&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   3- اين روزها دلم «عشق» و «عاشقي» مي‌خواد.&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;  4- ديروز وقتي به وبلاگ &lt;a target=&quot;_blank&quot; href=&quot;http://farab22.blogfa.com/&quot;&gt;فرناز&lt;/a&gt; سر زدم، مريضي برادرش و حال و هواي اين روزهاي اون و خونواده‌ش فكرم رو مشغول كرد. يه جوون مثل خود ما كه سلامتي‌ش رو از دست داده؛ يعني بزرگ‌ترين خوشي زندگي‌ش تبديل به درد و ناخوشي شده. كاش دعاهامون اثر كنه و هر چه زودتر حال «شاهرخ» خوب بشه. براش دعا كنيد.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Aug 2009 10:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pvast&amp;postid=132</comments>
<dc:creator>pvast</dc:creator>
<guid>http://pvast.blogfa.com/post-132.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يك ماه گذشت</title>
<link>http://pvast.blogfa.com/post-131.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   تهران هستم و از پشت كامپيوترم دارم تايپ مي‌كنم. يك ماه از تبريز رفتن من  گذشت. براي يك هفته اومدم مرخصي. اين روزهاي تهران پر از گرماست. پر از طعم داغ آسفالت و ساختمون و گرماي ماشين‌ها و حس لباس‌هاي خيس از عرق. طبق معمول خيلي كم توي خونه بند مي‌شم و حتي توي اين گرما روزي دو بار حداقل بيرون مي‌رم؛ واسه خريد يا گشت و گذار. هر چقدر كه شهرستان برات جذاب باشه و براي گشت و گذار و تفريح و تفرج شوق و ذوق داشته باشي، بعد از يه مدت برات تكراري مي‌شه و اگه بهت سخت بگذره حتي غير قابل تحمل هم مي‌شه. اون وقته كه آدم دلش واسه شهر و خيابون‌ها و حتي گرما و شلوغي شهر خودش تنگ مي‌شه. تبريز فعلاً براي ما تازگي خيلي داره و اميدوارم كه تا پايان يك سال سربازي، دل‌مون ازش سير نشه و خيلي دلتنگ تهران نشيم. بزرگ‌ترين مزيتي كه در حال حاضر تبريز داره، خنكي اون‌جاست. اين‌روزها تبريز هم گرمه، ولي گرماي هوا غير قابل تحمل نيست. حتي شب‌ها خيلي خنكه و  احتياجي به كولر نيست. بر خلاف تهران كه بدون كولر نفس هم نمي‌شه كشيد. البته زمستون هم سرما استخون مي‌تركونه. فعلاً كه دل‌مون به هواي پاك و خنك تبريز خوشه و حواسمون به طبيعت زيبا و دشت‌هاي وسيع و كوه‌هاي قشنگ آذربايجان پرت شده.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Jul 2009 20:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pvast&amp;postid=131</comments>
<dc:creator>pvast</dc:creator>
<guid>http://pvast.blogfa.com/post-131.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیست روز خدمت*</title>
<link>http://pvast.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;   بیستمین روزیه که اومدیم به آذربایجان. پادگان ما حدود سی و پنج کیلومتر از شهر تبریز فاصله داره. اغلب کارکنان پادگان ساکن شهر تبریز هستند و با سرویس رفت و آمد می­کنند. ما هم چند روزی دنبال خونه­ی اجاره­ای توی تبریز گشتیم. تبریزی­ها لااقل توی اجاره دادن خونه روی خوش به مجردها نشون نمی­دن. از چهل تا بنگاه مسکن که بهشون سر زدیم، سی­تاشون توی نگاه اول و قبل از این­که حرف و سؤال ما تموم بشه جواب منفی می­دادند و می­گفتند: «واسه مجردی نداریم...!» هرچند که دیگه داره وقت ازدواج می­شه؛ اما مثل این­که این حرف­ها به قیافه­ی ما نمی­آد. بیست روز پیش هفت تا افسر وظیفه بودیم که بعد از تموم شدن دوره­ی آموزشی، به این پادگان اومدیم. اهالی این پادگان کوچیک کلی ذوق زده شده بودند که هفت تا افسر وظیفه به پادگان­شون اومده بود؛ از طرفی هم متعجب و نگران بودند که کار در تخصص و تحصیلات ما ندارند. همون روز اول همه­مون رو توی واحدهای پادگان تقسیم کردند. من رو که تنها مهندس جمع هستم به واحد مهندسی فرستادند. درسته که واحد مهندسیه، اما اصولاً کاری پیدا نمی­شه که بخوان به خاطرش من رو به دردسر بیاندازند. تا حالا که مهم­ترین کاری که توی این واحد کردم، درست کردن و خوردن صبحانه و تمیز کردن اتاقم بوده. الان هم توی اتاق نشستم، در رو قفل کردم، یه لیوان چای دارچینی ریختم و بی­خیال دنیا دارم می­نویسم. یک سال باید توی این وضعیت باشیم. صبح­هامون به همین نحو می­گذره (تلف می­شه). امیدوارم توی شهر خونه گیرمون بیاد تا لااقل کمی از وقت بعدازظهر رو بتونم مفید بگذرونم. تنها خوبی اینجا وقتیه که خودت رو به بی­خیالی بزنی، «علی بی­غم» باشی و و بی­خیال دنیا و اتلاف وقت و عمر و جوونی، از هوای پاک و لطیف و خنک اینجا لذت ببری. هوای تبریز، خصوصاً اینجا، نسبت به تهران خیلی خنک­تره و اگه سه تا لُــر ایلامی باهامون هم­اتاق نبودند شب­ها دو تا پتو رو از رومون بر می­داشتیم و کولر رو خاموش می­کردیم و می­خوابیدیم!&lt;BR&gt;   *اصولاً اعتقاد ندارم و نمی­تونم به جای «سربازی» بگم «خدمت» اما این واژه توی ما «آش خورها» مصطلحه.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Jul 2009 17:00:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pvast&amp;postid=130</comments>
<dc:creator>pvast</dc:creator>
<guid>http://pvast.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یوم الپیوست در تبریز</title>
<link>http://pvast.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;   توی صبحگاه پادگان، وقتی سردار می گه که امروز سالگرد شهادت دکتر بهشتی و هفتاد و دو تن از یارانشه، یادم می افته که امروز سالگرد تولد منه. دقیقاً همون صبح به دنیا اومدم. می تونید حدس بزنید که الان چند سالمه. یک هفته شده که توی خطه ی آذربایجان مستقر شدیم. از پادگان ما حدود سی کیلومتر تا خود شهر تبریز راهه. الان تبریز و توی کافی نت نشستم و دارم تایپ می کنم. دومین باره که توی شهر اومدیم. دفعه ی قبل «ائل گلی» اومده بودیم. الان اومدیم تا توی خیابون ها یه دوری بزنیم و با شهر آشنا بشیم. امیدوارم که بتونم توی تبریز یه خونه ی کوچیک و ترتمیز برای اجاره کردن پیدا کنم و توی شهر ساکن بشم. موندن توی محیط پادگان جز عقب موندن از دنیا نفع دیگه ای نداره. سربازی به خودی خود هشتاد درصد وقت و زندگی آدم رو تلف می کنه و من امیدوارم که از اون بیست درصد باقی مونده بتونم نهایت استفاده رو بکنم. دارم دنبال کار می گردم. روی حساب سابقه ای که توی صنعت دارم امید هست که کاری بتونم پیدا کنم ولی احتمال پیدا کردن کار نیمه وقت خیلی کمه. با این که نسبت به تهران ابداً توی وضعیت مناسبی نیستم ولی حال خوش و روزهای خوبی دارم و به زندگی، حتی به این غربت و دوری دلگرمم. &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Jun 2009 15:26:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pvast&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>pvast</dc:creator>
<guid>http://pvast.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روز قبل از اعزام</title>
<link>http://pvast.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   دو ماهي مي‌شد كه نديده بودمش. تفكرات اصولگرا و جناح راستي داره. قبلاً عضو سپاه بوده. دو سه سالي هست كه مدير شركت ماست. روي ميزش يك روزنامه كيهان بود. تنها روزنامه‌اي كه مي‌گيره و هر روز مي‌خوندش همين روزنامه است. سلام عليك گرمي با اون و بقيه كاركنان شركت كردم. توي دفترش نشستيم. طبق معمول، اولين جمله‌اي رو كه بعد از سلام و احوال‌پرسي بلافاصله و بدون استثنا مي‌پرسه و روش تأكيد داره مي‌گه: «چه خبر آقاي مهندس؟!» بهش مي‌گم: «ما كه توي پادگان بوديم و خبري از جايي نداريم.» يه دونه از اون ته‌خنده‌هاي خاص خودش رو مي‌زنه و مي‌گه: «اصل خبرها توي پادگانه كه.» جواب مي‌دم كه توي پادگان فقط يه تلويزيون داريم و در حالي كه با سر به روزنامه‌ي كيهان روي ميزش اشاره مي‌كنم مي‌گم: «… و همين يه روزنامه كيهان به دست‌مون مي‌رسه.» با يه لبخند گشاد جواب مي‌ده: «همين كيهان فقط راست مي‌نويسه ديگه؛ بقيه روزنامه‌ها كه دروغ مي‌نويسن.»&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   در مورد مسايل سياسي هم صحبت كرديم. اعتقاد داره كه توي اين اعتراضات و ناآرامي‌هاي اخير، نيروي نظامي به آسوني و زود وارد عمل نمي‌شه. اجازه مي‌دن كه تظاهرات انجام بشه و خيابون‌ها شلوغ بشه. به‌تدريج كاسب‌ها و مغازه‌دارها، راننده‌هاي تاكسي، كارمندها، زنان خانه‌دار… از شلوغي و بسته بودن راه‌ها و احساس ناامني و مختل شدن كارهاي روزانه‌شون شكوه مي‌كنند و معترض مي‌شن. اون وقته كه خود همين مردم در مقابل مردم معترض به انتخابات قرار مي‌گيرند و معترضين منزوي مي‌شن. بعدش براي رفع مزاحمت‌ها و شلوغي‌ها و برگردوندن آسايش به كسب و كار و زندگي شهروندها بهونه‌ي كافي وجود داره. اون وقته كه توجيه خشونت آسون‌تره و براي جامعه قابل درك و پذيرشه. ضمن اين‌كه اگه الان اعمال خشونت كنند، معترضين مظلوم جلوه مي‌كنند و نيروهاي سركوب‌گر ظالم به حساب مي‌آن. كاري كه توي چند روز اول اعتراضات انجام دادند ولي آخر هفته مردم رو توي تهران آزاد گذاشتند.&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   پ.ن.1: اخبار ساعت دو بعدازظهر مي‌گفت كه جامعه‌ي روحانيون مبارز اعلاميه داده و به‌علت نبود مجوز براي تظاهرات، برنامه‌ي امروز رو لغو كرده. تا الان توي لينك‌هايي كه چك كردم خبري به اين مضمون نديدم و همه تأكيد دارن كه راهپيمايي انجام مي‌شه. سردار رادان هم پشت سرش اومد و گفت كه با اخلال‌گران و قانون‌شكن‌ها برخورد جدي مي‌كنند. با تهديد امروز رادان كه يكي از حلقه‌هاي تهديد بعد از تهديد ديروز آقاي خامنه‌اي‌ه (سپاهي‌ها مي‌گن «حضرت آقا»!) بايد ديد كه شرايط چه جوري پيش مي‌ره. «حضرت آقا» خطاب به نامزدها گفتند كه ما مي‌زنيم و سركوب مي‌كنيم، مسؤليت‌ش با شماست!&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   پ.ن.2: امروز مي‌رم بليت قطار بگيرم واسه تبريز. اميدوارم بليت باشه و گيرم بياد. اگه بليت گرفتم فردا غروب عازم تبريزم. براي بدرقه‌ي من با گل و پارچه نوشته و پلاكارد تشريف بياريد! سرويس اياب و ذهاب شركت واحد مثل هميشه مهياست!&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 20 Jun 2009 11:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pvast&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>pvast</dc:creator>
<guid>http://pvast.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آذربايجان اوياخدي؛ احمدي نژاد سولاخدي!</title>
<link>http://pvast.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   نتايج انتخابات رو شنبه صبح توي پادگان با شگفتي شنيديم. اغلب بچه‌هاي آسايشگاه كه مخالف احمدي‌نژاد بودند پكر شده بودند. اما سپاهي‌ها خوشحال بودند. حتي بين دو نماز وقتي نماينده‌ي ولايت فقيه نتايج انتخابات رو اعلام مي‌كرد تا اسم احمدي‌نژاد رو آورد همه‌شون صلوات فرستادند! امروز كه از پادگان اومدم يه دوري توي خيابون‌ها زدم. حسابي شلوغ بود. يه تيكه از بلوار كشاورز رو پياده رفتم ولي سمت ميدون هفت تير نرفتم. توي همين يه تيكه راه تا پارك لاله حدود بيست و پنج هزار نفر مخالف رو ديدم. اين هم از بركات دوران آموزشي‌ه كه توي تخمين تعداد نفرات و ادوات و تجهيزات كمي تبحر پيدا كردم.&lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   امروز آخرين روز آموزشي بود. هشت هفته آموزشي مثل برق و باد رفت؛ انگار كه اصلاً وجود نداشت. يه  جورايي دوره‌ي آموزشي، دوران استراحت بود برام. دوراني كه با شروعش يه  تيكه‌هاي اضافي از زندگي‌ام برداشته شد. انگار كه روند  روزگار و كار و زندگي‌ام تصفيه شد. بعد از مدت‌ها از مسؤوليت‌هاي كاري جدا شدم. همون اولش چشم‌هام رو به روي  تمام مضرات سربازي بستم و با كله رفتم توي پادگان. با خودم گفتم كه هر چي پيش بياد خيره و لابد صلاح كار توي اونه. امروز بعد از هشت هفته بار و بنديل‌مون رو جمع كرديم و از پادگان آموزشي مرخص شديم. امروز برگه‌هاي تقسيم‌مون رو هم دادند. هميشه مي‌گفتم كه من توي شرق كشور زياد بودم اما هيچ وقت نتونستم برم نيمه‌ي غربي كشور. اين بار قسمت شده كه تا تابستون ديگه، توي نيمه‌ي غربي كشور باشم. حدس بزنيد كجا؟! تبريز...! روزهاي قبل و امروز ابداً براي تقسيم شدن استرس نداشتم. چون فكر مي‌كنم كه توي تمام زندگي آدم تلاشش رو بايد بكنه ولي نتيجه‌ي كار و پيش‌آمدهاي زندگي خواسته‌ي خداست و معتقدم كه توي اون حادثه و پيش‌آمد، صلاحي نهفته است. براي همين هم گاهي حتي ذوق دارم كه توي حوادث زندگي‌ام جستجو كنم و كشف كنم كه چه صلاحي در كار بوده. &lt;/p&gt; &lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   الان هم براي تبريز رفتن آماده‌ام. دوشنبه صبح بايد تبريز باشم. جايي كه هميشه از رفتن بهش مي‌ترسيدم. آخه من كه ترك نيستم. مشكل زبان دارم. شنيدم كه ترك‌هاي تبريز هم به زبان‌شون تعصب دارن و هم اين كه به غريبه‌ها يا در واقع فارس‌ها روي خوش نشون نمي‌دن. قصد دارم فردا برم انقلاب ببينم شايد تونستم كتاب آموزش زبان تركي پيدا كنم. كسي اگه اين‌جا رو مي‌خونه و مي‌تونه بهم كمك كنه بگه. &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 17 Jun 2009 19:55:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pvast&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>pvast</dc:creator>
<guid>http://pvast.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رأي من ميرحسين...</title>
<link>http://pvast.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   روزهاي انتخابات تنها روزهايي هستند كه دختران و زنان كم‌حجاب (بدحجاب) با روسري‌هاي رنگي توي تلويزيون نشون داده مي‌شن و نظرشون راجع به مملكت و سياست پرسيده مي‌شه و داخل آدم حساب‌شون مي‌كنند. روزهاي پر سر و صدا و پر التهابي كه به جوون‌ها آزادي بيش‌تري داده مي‌شه تا تب و تاب و در نتيجه ميزان شركت مردم در انتخابات بيشتر بشه. اين روزهاي پر هياهو بعد از چند هفته ساكت مي‌شه و جاش رو به يه دوره‌ي سركوب و فشار مي‌ده و به طرح امنيت اجتماعي ختم مي‌شه تا همه چيز به روزهاي قبل برگرده. در اين كه هيچ‌كدوم از نامزدهاي رياست جمهوري لياقت و صلاحيت لازم واسه رييس‌جمهور شدن رو ندارند، تقريباً شكي برام باقي نمونده. از بين اين چهار نفر، فقط مي‌شه يك رييس‌جمهور درجه سه انتخاب كرد. بدي‌ها و نكات منفي هر كدوم‌شون رو بايد يك طرف گذاشت و صلاحيت‌ها و قابليت‌هاش رو طرف ديگه. روي همين حساب هر كدوم كه نسبت قابليت‌هاش به ضعف‌هاش عدد بالاتري باشه براي انتاب مناسب‌تره. انتخاب من واسه‌ام قطعي شده. بين اين چهار نفر، ميرحسين موسوي رو فرد مناسب‌تري مي‌دونم. فرد مناسب‌تري نسبت به سه نفر ديگه؛ اما همون‌طور كه گفتم لزوماً فرد كاملاً لايقي نيست. موسوي هم نكات منفي داره. شخصاً كروبي و رضايي رو آدم‌هاي درجه پايين براي رياست جمهوري مي‌دونم. رضايي شخصيت رييس جمهور شدن رو نداره. رفتار و حرف‌هاي كروبي هم چندان شايسته نيست. ضمن اين‌كه كروبي رو آدمي مي‌دونم كه خيلي تحت تأثير اطرافيانش قرار داره و بيشتر آدم جو زده‌اي هست تا يك مدير و سياستمدار. كارنامه‌ي احمدي‌نژاد هم برام توي اين چهار سال مشخصه. ديگه به جايي رسيده كه ژست پپوليستي، حرف‌هاي متناقض با واقعيت‌ش و نگاه بسته و سياست‌هاي شبهه فاشيستي‌ش (چه توي صنعت و اقتصاد و چه توي فرهنگ، هنر يا سياست) برام تهوع‌آوره. ابداً انتخاب‌ش رو به صلاح مملكت نمي‌دونم. اصول‌گراها يا شايد بشه گفت حاكمان فعلي حامي اون هستند؛ به اين دليل كه كله‌شقي‌هاش جلوي قدرت‌هاي جهاني ادامه پيدا كنه و همين مسير و حركت توي سياست خارجي پي گرفته بشه. توي سپاه هم كه برامون صحبت مي‌شه، نيروهاي اصول‌گرا كاملاً از برخوردهاي ا.ن. توي سياست خارجي كيف مي‌كنند و كشور رو سربلند و قدرت‌هاي بزرگ رو ذليل و خفيف شده مي‌دونند.&lt;br /&gt;   اما در مورد موسوي؛ اون رو آدمي نمي‌دونم كه كارنامه‌ي كاملاً موفق و ايده‌آلي رو ازش انتظار داشته باشم و تصور كنم كه مملكت رو گلستان مي‌كنه. اما حضور موسوي رو فرصتي مي‌دونم كه بعد از چهار سال، ثبات مديريتي توي كشور به‌وجود بياد و از طرف ديگه، برخي از ظرفيت‌هاي كشور كه عقب نگه‌داشته شده‌ان و ازشون استفاده نمي‌شه، بتونن توي بدنه‌ي كاري و سياسي كشور فعال بشن. آدم‌هايي غير از «خودي‌ها»ي احمدي‌نژاد كه همه‌شون هم الزاماً آدم‌هاي برانداز مخملين و رنگين هم نيستند. &lt;br /&gt;   پ.ن.: نوشتني و گفتني در مورد انتخابات خيلي توي ذهنم هست و دايم داره توي كله‌ام وول مي‌خوره. توي اين سه چهار سال، نگاه‌هاي چپي رو بيشتر ديده بودم و توي يك سال اخير با نگاه‌هاي راستي برخوردها و تعامل‌هام بيشتر شده. مخصوصاً توي دو ماه اخير كه نگاه‌هاي شبيه احمدي‌نژاد رو توي سپاه كاملاً دارم مي‌بينم. اين روزها برامون اين‌قدر حرف‌ها و سخنراني‌هاي انتخاباتي و سياسي گذاشتن كه ديگه حال‌مون از گردهمايي‌هاي سياسي و كلاس‌هاي هدايت سياسي به هم مي‌خوره. حتي توي «ميدون تير» و قبل از تيراندازي هم برامون از سياست حرف زدند! البته اين رو هم بگم كه حرف‌ها و حمايت‌هاشون از سياست‌هاي دولت صد در صد هم اشتباه نيست. در خيلي از مواقع و از برخي مواضع، حق با اون‌هاست و در خيلي از مواقع مخالفين ا.ن. در اشتباه هستند و كوركورانه انتقاد مي‌كنند. در كل هر دو طرف اشتباهاتي دارند كه خيلي‌هاش برمي‌گرده به ديد بسته و نگاه تصبي اون‌ها به موضع و ديدگاه‌شون.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Jun 2009 12:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pvast&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>pvast</dc:creator>
<guid>http://pvast.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پادگان نوشت</title>
<link>http://pvast.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;   توي محيط نظامي و پادگان، به «خوابگاه» مي‌گن «آسايشگاه» و به سالن «سلف سرويس» مي‌گن «غذاخوري»؛ واژه‌هاي آشناي دوران دانشجويي. جالبه كه به ظرف‌هاي استيل تخت‌ي كه بارها توي دوران درس و دانشگاه توشون غذا خورديم مي‌گن «سلف»! توي ظرف «سلف» غذا نمي‌خوريم و همون روز اول، دست هر كدوم‌مون يك «يقلوي» دادند. يقلوي يك ظرف استيل دردار هست كه گويا قدمت طولاني هم داره و يكي از نمادهاي دوران سربازي هم به حساب مي‌آد. روي تختم توي آسايشگاه نشستم. حتي توي اين پادگان نظامي هم عده‌اي پيدا مي‌شن كه پي‌گير سريال چشم‌بادومي «جومونگ» باشن. سريالي كه تا حالا حاضر نشدم حتي پنج دقيقه از اون رو نگاه كنم. چند نفري از بچه‌ها جلوي تخت من نشسته‌ان و خيره به تلويزيون هستند و دارن جومونگ نگاه مي‌كنند. الان كه دارم اين خط‌ها رو مي‌نويسم كِـرم‌هاي نوشتن‌ام تعدادشون زياد شده و هوس نوشتن به سرم زده. از وقتي اومديم به پادگان آموزشي، اولين باره كه دارم از محيط سربازي مي‌نويسم. دليل‌ش وقت و فرصت كمي بوده كه مرخصي داشتم و تونستم خونه باشم. خوابگاه و پادگان ما چندان محيط نظامي سفت و سختي نيست؛ لااقل اون‌جور كه ارتش و نيروي انتظامي سخت‌گير هستند به ما سخت نمي‌گيرند. طوري رفتار مي‌شه تا چهره‌ي خوبي از سپاه و پاسدار توي ذهن بچه‌ها شكل بگيره و ذهنيت‌هاي بد رو در مورد سپاه از بين ببرن. در مجموع هم تمامي مسؤولين توي پادگان ما آدم‌هاي خوب و محترم و مؤدبي هستند كه حرمت بچه‌ها را حفظ مي‌كنند. تا چند دقيقه ديگه وقت آمار شبانه است. بايد جلوي آسايشگاه به خط بشيم و افسرنگهبان شب بياد و آمارمون رو بگيره. همون‌جور كه جوجه رو آخر پاييز مي‌شمرن، سرباز رو هم آخر شب مي‌شمرن. چند تا از بچه‌هاي شر و شور، توي اين خوابگاهِ چهل‌نفري بلند شدن و دارن دور از چشم افسرنگهبان و حاج‌آقاي پادگان مي‌رقصن و مي‌خونن؛ «احتمالاً دارم عاشقت مي‌شم...»! چه حرف‌ها؛ اون هم توي سپاه و اون هم شب‌هاي عزاداري چهارده خرداد!&lt;br /&gt;   خانه نوشت: سپاهي‌ها، لااقل اون‌هايي كه من باهاشون برخورد داشتم، چه توي صنعت و چه توي نظام، آدم‌هاي خوب و متين و با اخلاق و ايماني بودند؛ لااقل در ظاهر. اما تعصب و تهاجم در مقابل عقايدشون انگار جزو خصلت‌هاشون شده. اگه دقت كرده باشيد اين تعصب و تهاجم رو توي احمدي‌نژاد هم مي‌تونيد ببينيد. توي مناظره‌ي ديشبش بي‌حيايي و بي‌محابا اتهام زدن رو هم مي‌شد ديد. موسوي سخنران قوي و حاضر جواب و مهاجمي به نظر نمي‌اومد؛ برعكس احمدي‌نژاد كه آدم پررويي‌ه و راست راست به چشم‌هاي آدم خيره مي‌شه و با قيافه‌ي حق به جانب و با افتخار دروغ‌هاي گنده مي‌گه. موسوي اما چون تمام كننده‌ي مناظره بود، تونست بعد از دريده‌گي‌هاي احمدي‌نژاد يك گل دقيقه نود بزنه و از حمله‌هاي احمدي‌نژاد جا خالي بده. پرده‌دري‌هاي محمود خان حتماً با رفسنجاني و رهبري شاخ به شاخش مي‌كنه.&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Jun 2009 12:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=pvast&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>pvast</dc:creator>
<guid>http://pvast.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
